تنهایی و افسردگی

تنهایی و افسردگی

نمیدونم چمه فقط میدونم باید با یه مشاور حرف بزنم 

ناشناس

همش کارایی میکنم که همه ازم دور شن حس میکنم از ادما میترسم تا میخوام با ادمای جدید اشنا شم میترسم ک ولم کنن و باز رها بشم چون من قبلا کلی دوست داشتم ولی الان دوستام خیلی کمن و به زور دو سه تا میشن که نصفشونم میرن رو مغزم حتی همینایی ک موندن هم باعث میشن حالم بد شه حس میکنم من مشکل دارم که از کاراشون اذیت میشم ار همه طرف ب نحوی اذیت میشم چ خانواده چ دوستام چ خودم! همش خودمو اذیت میکنم و احساسه ناراحتی دارم انگار پر از بغضم ک هر چقدم گریه کنم تموم نمیشه هرجقد سعی میکنم حاله خودمو خوب کنم ی اتفاقی میوفته و حالم از قبلم بدتر میشه احساس میکنم ی نفر باید بیاد بار های روی دوشمو ازم بگیره ولی چرا هیشکی نیس چرا اینقد تنهام نمیدونم اینو بنویسم چی میشه کسی میاد کمکم کنه یا نه ولی امیدوارم یکی به دادم برسه چون بیشتر از همیشه بهش نیاز دارم

 45

افسردگی برای نا موفق در ازدواج 

ناشناس

سلام خدمت همه شما عزیزان من ۱۶ ساله هستم و داداشم ۲۵ ساله .داداشم چند بار برای ازدواج اقدام کرده ولی موفق نبوده ،برای همین همیشه افسرده و عصبانی، به طوری که نمیشه باهاش حرف زد .من چند بار سعی کردم باهاش حرف بزنم، بهش گفتم حتما ی حکمتی داره، غصه نخور، درست میشه؛ ولی اون واقعا حالش بده? میخواستم ی راه حل بدین تا بتونم دوباره همون داداش قبلیمو داشته باشم لطفا ??‍♀️

 48

ایا بردن ابروی شخصی حرامه یا چجور مشاوره ای بگیرم 

ناشناس

سلام به نوجوانی گل من ۱۷ سالم هست و می خواهم برم مشاور اتفاقات خیلی بدی تو زندگیم افتاده و اثرات زیادی رو من داشته اثراتی که باعث می شه نتونم واجبات دینیمو انجام بدم و مثل راه رفتن توی یک مایع ی خیلی غلیظ و سخت و حتی بعضی وقتی غیرت نداشته باشم می خوام برم مشاور و برای اینکه داستانو به مشاور تعریف کنم ممکن است ابروی یک شخصی ( مثلا ) خیلی خیلی ابروش بره و تو دین ما داره ابروی یک مسلمان از ابروی کعبه بالا تره ( تا حالا شده از گریه و ناراحتی زیاد بخندی ؟ ) من خودم به شغل روانشناسی و نویسندگی علاقه دارم و هم استعداد حوصله و معاشرتی روانشانسی را دارم هم تخیل و ایده نویسندگی ( شایدم برم یک فیلم بسازم بر مبنا روانشناسی ، عجب چیز خفنی شه ) پس رفتنم پیش روانشناس ممکنه برای اینم باشه که بخوام با شغلش اشنا بشم در ضمن ادم مذهبی هستم و بهتره با روانشناسی دوره درمان بگیرم که بتونه اعتقادات منو درک کنه چون مشکل اصلی من همینه ?‍♂️ (‌در ضمن بعضی وقتا هول می کنم و نمی تونم حرف بزنم و مشکلاتمو بگم ) افسردگی هم بعضی وقتا دارم مثل اینکه شبا خوابم نمی بره و از حرف دوستام سریع ناراحت می شم ??

 63

من میخوام بمیرم 

ناشناس

سلام من ۱۴ سالمه توی ۹ سالگیم مادر پدرم از هم جدا شدند و پدر یک زن دیگر گرفته است زن خوبی است ولی اصلا اخلاقش به من نمی خوره من ۳ بار تلاش به خودکشی کردم

 138

تنهایی و افسردگی 

ناشناس

سلام من دخترم و ۱۷ سالمه همیشه یه حس آشفتگی و بیقراری داشتم ولی حدود یکی دو ساله خیلی شدت گرفته.بعد از کرونا همه ی زندگیم مختل شد.افسرده شدم و به خانوادمم میگم اهمیت نمیدن و خلاصه خودشون دلیل بزرگی برای افسردگیم هستن!از همه چیز متنفر شدم.هیچی دیگه لذت نداره.تمرکز ندارم نمیتونم درس بخونم،درس خوندن یادم رفته. با بیشتر دوستام قطع رابطه کردم(حتی کسایی که خیلی دوستشون داشتم) چون منو نمیفهمیدن. نمیتونم هیچکاری کنم همش برنامه میریزم ولی نمیتونم عمل کنم(میگن نمیخوای و نمیتونی،ولی واقعا جای من نیست کسی ببینه تو سرم چه جنگیه) از اخلاقای پدر و مادرم متنفرم.زود عصبی میشم ،ناراحت میشم گریه میکنم.یه موقعایی هم خود ب خود میزنم زیر گریه. پیش روانشناسم نمیتونم برم چون همونجوری که گفتم خانوادم اهمیت نمیدن خودمم نمیذارن برم بیرون یا... چند ماهه عادت ماهانه نشدم چون همش استرس دارم. همش یا خیلی میخوابم یا شبا تا دیر وقت بیدار میمونم هیچ میلی به غذا ندارم دقیقا مثل یه تیکه برگ افتادم روی یه رودخونه ای که معلوم نیست کجا میره!ذهنم پر از خط خطیه. دلم میخواد بمیرم ولی دوست دارم زندگی کنم!

 70

سلام یک سوال 

ناشناس

سلام بعضی وقتا تو ذهنم ایجاد میشه که نکنه بغیه فلان چیز رو بفهمن

 98

تنهایی و افسردگی 

ناشناس

سلام اسم من آرزو هست تو بچگی پدرم رو از دست دادم تو 8 سالگی مادر بزرگم پشت پناهم تو سن 14 سالگی عموم که بعد مادر بزرگم تنها کسی بود که درکم می کرد ?من یه ترکم هستم تک فرزند هم هستم نه داداش نه آبجی ندارم مشکل من خانوادمه هر روز خدا دعوا دارن کل خانواده جز عمو هام دو تا بیشتر ندارم ترجیح میدم تو اتاقم باشم تا این که با بقیه باشم امتحان کردم که میگم بهتر تو اتاقم باشم من از بچگی غذا درس کردن خونه داری بلد بودم همین هم یه بهونه شود برا مامانم انگار من خدمت کارشم اون وقت هم میگه تو هیچی کم نداشتی تو رسم ما ترکا ازدواج سن 13 با بالا هست ازدواج نه نشان آوردم اسم گذاشتن رو بچه ها من مشاور هم گرفتم این کار خانوادم رو روح روانم رو اخلاقم اعصابم تعصیر گذاشته هر کاری می کنم بازم آخر دعوا کشیده میشه به من انگار همه فکر می کنم من با هزار تا نفر دوستم به جمله پسر ها والا به خدا من فقد سه تا دوست دارم اونا هم دخترن چند باری هم فکر خود کشی کردم اما نشوده نتونستم بیشتر توضیح بدم چون جا زیادی نبود برای توضیح دادن اما اگه میشه کمکم کنید

 78

کمکم کنید ! دیگه از زندگی خسته شدم 

ناشناس

سلام من یه دخترم ۱۲ سالمه البته تو این شهریوری که داره میاد ۱۳ ساله میشم . من یک رفتار های دارم که نمی دونم چجوری بگم به هر کی حرف دلمو تو خانواده میزنم کسی چیزی حالیش نمیشه .! من زندگی سختی دارم من هدف زندگیم اینکه یه شغل خوب داشته باشم و در اینده با یه مرد کره ای ازدواج کنم البته از همه مهم تر برام اینکه یکی در اینده تو زندگیم منو درک کنه احساس هامو بتونم بهش بگم هر روز یکی دو ساعت خیال پردازی میکنم که در کنار او و زندگی آرام هستم ولی یه چیزای دیگه هم هست وقت خواب هر کاری میکنم نمی دونم چرا ولی اونوقت خیال پرداز میشم به هر چی فقط خیال پردازی میکنم .گاهی از تراس به بیرون نگاه میکنم و به خدای خودم میگم خدا جونم عاشقتم تو منو بیشتر از همه میفهمی ولی تو این دنیا هیچ کدوم از بنده هات منو درک نمی کنه حالم بده مامانم گفت برو با یه مشاور مشورت کن خسته شدم از سختی درس از اینکه تازه این روز ها یه چیزی میخوام ولی هیچی نمی خوام یعنی اینکه دلم یه چیزی رو میخواد ولی هر کاری میکنم دلم راضی نیست اخر حرفم هم اینکه همه میگن تو وقتی باهات حرف میزنیم درکمون میکنی و ما آروم میشیم ولی

 87

تنهایی،ناراحتی 

ناشناس

دیگه برا خانواده ام مهم نیستم.اصلا حواسشون نیست.همش به برادر کوچیکم اهمیت میدن.خواستم درد و دل کنم که جنس مخالف و انتخاب کردم.کسی که بشناسمش!بعد از چند وقت فهمیدم خیلی بهش وابسته شدم و نمیتونم ترکش کنم،یه حس خوبی بهش داشتم نمیتونم بگم عشق چون تو سن ما معنی ای نداره ولی میتونم بگم دوسش داشتم.اما اون راحت رفت و براش مهم نبود.من همینطوری خیلی داغون بودم با رفتن اون دیگه نابود شدم.با خانواده ام بار ها خواستم حرف بزنم ولی جوابی از طرف اون ها نمیشنیدم.یه مدت خیلی داغون تر از قبل شدم دوستام ام بی دلیل ازم فاصله گرفته بودن.برا هیچ کس مهم نبودم.برای همین تصمیم گرفتم از همه فاصله بگیرم؛گوشه گیر شدم،از اتاقم بیرون نمیام،با کسی حرف نمیزنم،فقط هم موزیک گوش میکنم.شش ماهه تمام زندگیم شده موزیک و گیتار هیچی دیگه خوشحالم نمیکنه بار ها امتحان کردم اما نشد.نه مسافرت،نه بیرون رفتن با دوست،نه تفریح های هیجان دیگه‌ نمیدونم چه کار کنم!فرار از خونه؟!خودکشی؟!دیگه هیچ حسی به هیچی ندارم!!زندگی برام‌تلخ شده و واقعا مرگ برام لذت بخش تر از هر چیزی شده برام

 66

حالم خوب نیست 

ناشناس

خانوادم بهم اهمیت نمیدن همش یا خواهر بزرگم یا خواهر کوچیکم ،اصلا منو حساب نمیکنن؛بابام بهم میگه دروغ گو و حرفمو باور نمیکنه،مامانم کتکم میزنه ،مامانم تو دعوا های منو خواهرام دخالت میکنه و همیشه منو مقصر میدونه همیشه کتکم میزنه،میره به بابام در موردم دروغ میگه و بابامم فقط حرف اونو باور میکنه توی خرید لباس و حالا چیزایی که لازمه داشته باشیم همیشه برد خواهرام سنگ تموم میذارن،اونا هرچی دلشون میخواد میتونن بخرن اما من باید حواسم به جیب مامان بابام باشه حتی چیزایی که واقعاً نیاز دارم رو ندارم من حتی یدونه رفیقم ندارم همش باخودم حرف میزنم و دردامو به خودم میگم بعدشم گریه میکنم،به خودم پیام میدم مثلاً خودم رفیق خودمم؛تولد خودمو تبریک میگم، درد دل میکنم،به خودم پیام میدم میگم که خیلی دوسش دارم... و خیلی چیزای دیگه میدونم پیشنهادتون اینه که با مشاوراتون صحبت کنم‌ اما اگه میتونستم واقعاً این کارو میکردم فقط دام میخواست به یکی که نشناستم از غمای توی دلم بگم تا خالی بشم ممنونم که پیام منو میخونین♥︎ راستی ..14سالم‌هست

 93