افسردگی خیلی شدید دارم
ناشناسسلام من ۱۵ سالمه و وقتی ۱۰ سالم بود پدرم به خاطر شرایط مالی خودشو کشت.و من احساس میکنم خیی خیلی زود بزرگ شدم الان خیلییییی از زندگی نامیدم سه چهار بارم دست به خودکشو زدم ولی زنده موندم از همه کس ضربه خوردم خانوادم خیلی بیشتر با رفتار هاشون باعث شدن افسردگیم شدید تر بشه لطفا کمکم کنید
بخاطر کم ناشنوام و نمیشنوم ناراحتم
ناشناسمن اصلا نمیتونم زیاد بمونم خونه مثلا دوست دارم برم بیرون با دوستام یا با دختر خالهام هم دوست دارم برم مهمونی هر کجا هم چیزی اینا که دوست دارم داشته باشم ندارم و صبح پا نمیشم ظهر پا میشم بعد شب اصلا خوابم نمیبره فقط نصف شبی خوابم میگیره و همش ناراحتم که صداها نمیشنوم نمیتونم کامل هرروز قشنگ حرف بزنم و دوست دارم آهنگ گوش بدم و بخونم انقدر دوست دارم خوب بشم زود هم اینور برا خالم خیلی دلم براش تنگ شده و خیلی وقته دوستام ندیدم و دوست دارم پیششون باشم و قبلا اینجوری نبودم حالا خیلی عوض شدم خواهش میکنم اگه میشه مشکلم رو کمکم کنید ممنون میشم
افسرده شدم
ناشناسسلام خسته نباشید ، ممنون بابت این برنامه خوبتون ، من یک پسر 15ساله هستم و خیلی تنهام چیکار کنم ،افسردگی گرفتم حالم خیلی بده و داره بد تر میشه نمیدونم چمه هیچ کسی منو درک نمیکنه چیکار کنم میشه با دختر پیام بازی کنم که فقط درد هامو بهش بگم و درکم کنه ، مشکلی نداره با دختر پیام بدم ؟ یه سوال دیگه چیکار کنم حالم بهتر بشه ؟ دارم بد تر میشم یه سوال دیگه من خیلی دختر خالمو دوست دارم بنظرتون این حس عشقه یا هوس هست ؟ممنون میشم جواب بدید
چرا همه ش دوس دارم تنها باشم؟
ناشناساز قبل بی اشتها تر شدم همه ش تو اتاقمم و حوصله ی هیچ کدوم از اعضای خانواده مو ندارم و اصلا دوست ندارم به خونه اطرافیان و یا اقوام برم و اصلا با هیچ کس نمیتونم ارتباط خوبی برقرار کنم و با کوچک ترین اتفاق گریه میکنم و سردرد میگیرم دلیلش چیه؟
چرا آخه
ناشناسدر حدی حالم بده و افسرده هستم که احساس می کنم دارم نابود میشم قوی ترین داروهای عصاب روان رو خوردم ولی تاثیری نکرد کلا به جایی رسیدم ک میگم الان سرم می ترکه تا میام بنویسم نمی تونم کلا یه جوری میشم نمی تونم چیزی بنویسم نمیدونم چرا نمی تونم مثل بقیه درد دل کنم بنویسم
علاقه به بیرون رفتن
ناشناسسلام وقتتون بخیر. یه سوال داشتم ممنون میشم کمکم کنید من دوست دارم همیشه بیرون باشم و با دوستام درحال تفریح باشم.حالا تو پارک باشه،بازار،... و زمان مثل برق میگذره و برمیگردیم خونه. مشکل من اینه که اصلا از بیرون رفتن خسته نمیشم و حتی شب ها هم دوست دارم بیرون برم. تو خونه خیلی حوصلم سر میره. دوستان کمی دارم و هربار که باهم بیرون میریم،یکی دو هفته طول میکشه تا قرار بعدیمون. و بعضی وقت هاهم با پدرم میرم بیرون. و وقتی یه بار دیگه ازش میخوام میگه دیگه حوصله ندارم. البته درکشم میکنم. ولی خب چیکار کنم?وقت هایی هم بودن که ساعت ها بیرون بودیم و دقیقاً همون لحظه که برمیگردیم خونه دوباره حوصله م سر میره و کلی راه هم امتحان کردم که تو خونه خودمو سرگرم کنم بازم دوست دارم بیرون برم
تنهایی افسردگی
ناشناسسلام من ادم عصبی و بداخلاقی هستم و باعث شدم ک خیلی وقتها تویه خونه بخاطر من ناراحتی بوجود بیاد دوس دارم بهتر زندگی کنم و بقیرو خوشحال کنم و هم خودمو خوشحال کنم لطفا راهنماییم کنید.
افسردگی
ناشناسسلام واقعا نمیدونم دیگه چی بگم خسته شدم دختری ۲۰ ساله هستم تو ۱۵ سالگی یهو حسای روانی گرفتم تا اینکه وسواس افسردگی فکرای منفی بهش اضافه شد واقعا با این ۲۰ سال هنوز نفهمیدم زندگی چیه چون هیچوقت زندگی نکردم سیرم از زندگی زیر تحت نظر روانپزشک هم رفتم بهم گفت باید بستری بشم ولی قبول نکردم برام چند مدل دارو داد تا چند وقت افسردگیم خوب شد ولی فکرای منفی حسای بد روانی حالتای بد وسواس دست از سرم بر نداشت واقعا یه آدم دیگه تا چه اندازه می تونه تحمل کنه اهل روزه نماز عبادت هستم کلا علاقه ای به هیچی ندارم فقط یه حس بد همرامه میخوام گریه کنم به هیچی دل خوشی ندارم شاغلم و به اجبار سرکارم میرم وقتی هم از سر کار بیام خستم هی وحشت دارم میگم بخوابم وقتی بیدار بشم باز حس بد میاد سراغم هرکاری می کنم نخوابم ولی واقعا بی خوابی چیز بدیه خیلی چیزا هست که میخوام بگم ولی چون بقیه کاربران هم قراره اینو بخونند نمی تونم چیزی بگم
احساس تنهایی
ناشناسسلام من خانواده و دوستای خوبی دارم اما احساس می کنم کسی رو ندارم نمیدونم چرا این حس رو دارم ی طوری انگار افسردگی دارم خواهشاً می کنم توضیح بدید چطوری این احساس رو رفع کنم
افسردگیوتنهایی
ناشناسسلاموخستهنباشیدبهمشاورین نوجوانی مندختری۱۶سالههستم بسیاراحساس تنهاییوافسردگی میکنم بسیارزودرنجتر ازقبل شدهام وپرخاشگری میکنم خیلی خستهام کندکارمیکنم من الان برای نمونه دولتی میخوانم ولی نمیتوانم تمرکزداشته باشم وحوصله درسخواندن راهم ندارم کسیازاعضای خانواده ودوستانونزدیکان مرا درک نمیکنند از زندگی بیزارشدهام درجمعکه میروم بیشتراحساس تنهایی میکنم وهمیشه یکجامینشینم ودرصحبتها وگفتوگو هاشرکت نمیکنم بسیار ساکت هستم مناگرناراحت باشم هیچگاه کسی حتی مادرم هم تاشدیدنشودنمیفهمندچون صورتم نشان نمیدهدوهمیشه عادی است کسی نمیفهمدکه در دل من چه آشوبی است وفقط ظاهرعادی مرامیبینند حال روحیم اصلاخوبنیست کمکمکنید
- 1
- 2
- ...
- 20(current)
- ...
- 36
- 37