ترس از تنهایی و جن
ناشناسسلام من از تنهایی خودم تو خونه خانواده لذت میبرم و از چیزی نمیترسم ولی وقتی در جای دیگری تنها میشم میترسم ترس من از جن و اینجور چیز هاست لطفا کمکم کنید وقتی میترسم مجبور میشم به سرعت اون مکان رو ترک کنم .
سوال برایم پیش امد
ناشناسسلا م من گاهی صنحه ای عادی را که جایی مینینم انگار ان صحنه را جایی دیگر دیده ام زدم تو گوگل بیماری است اما شاره ای داشته به تناسخ ایا این ممکن است
ترس بیرون رفتن از خونه و افسردگی
ناشناسسلام من افسردگی دارم و یکی از کارایی که خیلی بهم کمک میکنه و حالمو خوب میکنه و احساس مستقل شدن بهم می و واعتماد بنفس بهم میده تنهایی بیرون رقتم و قدم زدنه ولی با اینکه خانوادم آزادی کاملی بهم دادن من میترسم برم بیرون میگم مردم در موردم چی فک میکنن و یا لباسام بد نیست با اینکه بهترین موقعیت و امکانات و لبا و کلا همه چی دارم و کلا یهو نظر مردم برام مهم میشه کلا مردم برام مهم نیستن ولی خوب مردمم به نظرم فک میکنم بد میدونن یه دختری تنهایی بره بیرون و فکرای مزخرفی که دارم خودمم میدونم مزخرفن ولی خب میترسم چه جوری خودمو راحت تر از خونه بکشم بیرون و حالمو خوب کنم؟
چگونه از فکرهای خودم نترسم
ناشناسسلام من شبا از چیزها و عکسهای بدی که درذهنم می آید میترسم حتی میترسم کسی در اتاق من را باز کنید و بیایید لطفا کمکم کنید
شک داشتن به دیگران
ناشناسسلام من یک دختر ۱۵ ساله هستم.فکر میکنم همه دارن پشت سرم صحبت میکنن حرفای بد میزنن،فکر میکنم دارن خیانت میکنن یا فکر میکنم حسشون نسبت بهم عوض شده یا حتی فکر میکنم آویزونم به زور دارن تحملم میکنن خیلی شک دارم به همه نمیدونم چیکار کنم لطفا کمکم کنید
ترس و ....
ناشناسسلام لطفاً لطفاً کمکم کنید من تقریبا چند ساله درگیر یه ترسی شدم نمیدونم چیه نمی تونم از خانوادم دور باشم وابسته شون نیستم و کلا برام مهم نیست ولی نمی تونم ازشون دور باشم مثلاً الان من نمی تونم دور از خانوادم خونه عمو یا عمم بمونم یهو یه حمله روم میاد داغ میکنم میگم الان میمیرم حتما حتما باید برم پیش خانوادم خیلی ازین وضعیت رنج می برم دوست دارم خونه خواهرم یا فامیل بمونم قبلاً وقتی بچه بودم حتی یه هفته هم خونه عمم میموندم ولی الان تحمل ندارم به مدت سه یا یک ساعت هم از خانوادم دور باشم و بازم میگم حس وابستگی بهشون ندارم و نمیشه آرزومه دور از خانوادم باشم و یه جای دور برم همیشه ترس وحشت دارم میگم وقتی من ازدواج کنم از خونه مادرم برم اگه باز اون ترس سرم بیاد چی ?????? و یه چیز دیگه من همیشه با خودم میگم اینایی که حامله میشن چطور تا نو ماه تحمل دارن بچه تو شکم شون بمونه من میگم اگه روزی من حامله بشم نکنه بزنم بچه رو بکشم حتی وقتی هم خودمو تو اون شرایط قرار میدم وحشت می کنم میخوام با مشت تو شکمم بزنم مثلاً ک بچه بیوفته یا راه نفس ندارع یا یهو میگم من همون هیکل خودم رو میخوام و بچه نمیخوام من بچه خیلی دوست دارم ولی همیشه تو رویاهام میگم من حامله نمیشم و کلا روانی میشم یهو میگم کاش نازا باشم ?????? دارم روانی میشم
میترسم کمکم کنید خواهش
ناشناسگاهی وقت ها انگار ی چیز میاد از جلوم رد میشه انگار ی جا ی نوری میبینم چون گذشته دچار غم و اندوه ژیادی شدم ایا از اون میشه به خانواده ام میگم اهمیت نمیدن راستی کلاس هفتمم سنمم
............
ناشناسانگار ی چیزی از جلوم میاد رد میشه انگار ی جا ی نوری میبینم چیکار کنم میخوام خودمم را بکشم به خانواده ام میگم اهمیت نمیدم
از آمپول میترسم
ناشناسسلام من کلاس نهم بخاطر استرس شدیدی که داشتم الان ۱ ماه است که درد هایی در قفسه سینه ام است که خیلی اذیتم میکنه من از آمپول خیلی میترسم تا به حالم نزدم از آزمایش و سرم اصلا نمیترسم ولی از آمپول به شدت بخاطر همین دلیل به خانواده ام درد هام رو نمیگم تا نریم دکتر و پزشک آمپول تجویز نکنه واقعا بشدت میترسم و درد هام هر روز بدتر میشه و غیر قابل تحمیل تر لطف کنید به من کمک کنید ????
میترسم و تن و بدنم میلرزه
ناشناسسلام و خسته نباشید ببخشید من یه دخترم من خیلی از دوست پسرو این جور چیزا بدم میاد و دوست دارم با کسی ازدواج کنم که این موضوع رو اول به خانوادم بگه و خانوادم هم همینطوری هستند و بدشون میاد که من با کسی حتی با پسر داییم چت کنم و این رو هم بگم که این چت درمورد ازواج واینا نیست یه روز به من یه پسره پیام دادو در خواست رل کر د ومنم گفتم نه ولی اون اصلا دست از سرم ور نمیداشت وهی پیام میداد واینکه یه روز هم پسر داییم به من اس داد و ما درمورد ازواج و اینجور چیزا اصلا حرف نزدیم و فقط درباره ی مساعل خانوادگی و مثلا عروسی برادرت کی است حرف زدیم ولی من بعد از پیام این دو نفر خیلی میترسم و نمیدونم ترسم دربارهی چی هستش و وقتی یادم میفته تن و بدنم میلرزه واقعا نمیدونم چیکار کنم لطفا کمکم کنید ممنون
- 1
- 2
- ...
- 8(current)
- ...
- 11
- 12