درباره ی تنهاییم
ناشناسخیلی تنهام همیشه دارم گریه میکنم هیچ کس دوسم نداره
تنهایی در فامیل و دوستان
ناشناسسلام من حس میکنم در فامیل تنها هستم کسی هم سن یا هم جنس من نیست در دوستان هم همه یا اعتقادی یا رفتاری با من تفاوت دارند چه کنم من یک خواهر ۱۸ ساله دارم من۱۲ سال سن دارم
افسردگی بخاطر تنهایی
ناشناسسلام امیدوارم حال دلتون خوب باشه من یه مدتی هست که بخاطر داروهای هورمونیم همش اضطراب دارم نمی تونم تمرکز کنم و کم کم دارم از اجتماع فاصله میگیرم و انگار خودمو گم کردم و بخاطر جوشام کلا اعتماد بنفسم زیر صفره اینم بگم تو خونه فقط منو مامانم هستیم و هیچکس دیگه ای پیشمون نیست مشکل مالی هم نداریم ولی احساس تنهایی شدید میکنم و می ترسم حرف دلمو به کسی بزنم و قضاوتم کنن نمیدونم چرا نمی تونم اعتماد بنفس داشته باشم برعکس همکلاسیام و تو درسامم کلا افت کردم
افسردگی
ناشناسمن یه دخترم همش ۱۵سالمه میدونم چقدر بنظرتون سنم کمه اما به قدر سختی کشیدم که نمیشه گفت ۱۵بیشتر از یه زن پنجاه شصت ساله بگذریم من توی چادر زندگی میکنم درحالی که هم سنای من توی نازو نعمت هستن کلی درد کشیدم پدرمم معتاده و طلاق گرفتن مشکلاتم باعث شد عصبی بشم و افسره خیلی خستمه خیلی تنهام خیلی خردم میکنن هیچ اعتماد به نفسی ندارم لطفا لطفا کمکم کنید من واقعا کمک می خوام من خیلی وقتا به خود کشی فکر میکنم و حتی خود زنی هم کردم اما خوو نشد نجات پیدا کردم پول و هزینه ی مشاوره نداشتم و ندارم کمکم کنید می خواستم مشاور پیدا کنم ولی نمیتونم من باید درس بخونم تا به مادرم کمک کنم اما نمیتونم تمرکز داشته باشم التماس میکنم یه کاری کنید رایگان یا هرطور شده حرف بزنید باهام میدونم کمک نمیکنید همه به فکر جیب خودشونن همه بگذریم اما به خاطر خداهم که شده کمکم کنید میدونید که کمک کردن باعث میشع چندین برابر چیزی که کمک کردی گیرت بیاد ?واقعا نیاز دارم من واقعا تنهام من هیچ کسیو ندارم حمایتم کنه کمکم کنه درکم کنه هیچ محبتی ندیدم هیچ وقت ...لطفا کمکم کنید?
چگونه می توانم از افسردگی نجات پیدا کنم؟
ناشناسچطوری میتونم ذهنمو اروم کنم حس میکنم عصبی هستم و افسرده نمیتونم رو درس تمرکز کنم اعتماد به نفس ندارم به خود کشی فکر میکنم و انجامم دادم پول ندارم روانپزشک بگیرم التماس میکنم کمکم کنید خواهش میکنم
وسواس مادرم
ناشناسسلام من ۱۲ سالمه . مامانم وسواس داره الان حدو ۱۶ ساله که این طوره.هیچ تلاشی نمی کنه که خوب بشه . برای مثال ۳سالم که بود ، همیشه منو تنها می گذاشت می رفت توی حموم و تا سه چهار ساعت نمیومد بیرون ، بعد هم که میومد ۱ ساعت بعد دوره می رفت توی حموم. من از همون موقع آسیب روحی دیدم . هرموقع هم که باهاش حرف میزنم ، بهم میگه تو هم فلان روز این کارو کردی به بابا نگفتم ، توهم باید فراموشش کنی.همیشه میگه دستام نجسه بیا نگام بکن دارم دستامو میشورم بگو خوبه یا نه . هرشب با گریه می خوابم و این احساس افسردگی باعث میشه به خود ارضایی رو بیارم. لطفا کمکم کنید.
وسواس و..
ناشناسوسواس گذشته و زمان من وسواس گذشته و زمان دارم،مثلا میگم چقدر زمان زودمیگذره،من خیلی زود پیر میشم،و یه چیز دیگه که منو اذیت میکنه،مثلا فرض کنید الان من در جمع خونوادگی هستم،فردا که میشه زمان حال من، و امروز میشه زمان گذشته من،میگم نکنه اصلا دیروز وجود نداشته و تغریبا داستان گذشته در ذهن من تحریف میشه بخاطر وسواسم و... واقعا دیوونه شدم
مشکلات روحی
ناشناسدرود برشما بنده دختر کنکوری هستم و واقعیتش من از راهنمایی شروع کردم به فرار از واقعیت و مشکلات با اهنگ گوش دادن و راه رفتن تو خونه و خود ارضایی و افسردگی گرفتم و هزارتا مشکل روحی دیگه ولی هیچوقت با واقعیت روبرو نمیشدم تا اینکه اواخر یکم عاقلتر شدم و خودارضایی رو ترک کردم و حالا که دیگه انجام نمیدم و از واقعیت فرار نمیکنم، واقعیت ها و همه ترسهایی که سالها ازشون فرار میکردم اومدن روی اب و دوباره ریختن سرم و من خیلی میترسم خیلی رویارویی سخته و هر لحظه گریم میگیره و خانواده اصلا و ابدا درکم نمیکنند و امسال که امتحانا و درسا شدید سخته و نهایی شده ولی من همش تجدیدی میارم و نمیتونم درس بخونم، این مشکلات روحیم و ترسهام کم بودن مدرسه هم اومده روش و من فشار وحشتناااااک زیادی رومه که نمیتونم تکون بخورم افسردگیمم حادتر شده ولی خودم گاهی فکر میکنم مشکلات روحیم ریشه تو بچگیم دارن
من با خودم چی کار کنم؟
ناشناسیه ستاره بیشتر ندارم.همه چیو همینجا میگم لطفا کمک کنید. مشکل من اینه که خیلی زیاد فکر میکنم.به همه چیز و همه چیز.به آینده.که قراره چقدر تنها باشم.پدرومادذمو از دست بدم،پیربشن.برم شهر دور اتفاق بدی بیوفته،ازدواج موفقی نداشته باشم،وهمهی اتفاقات بدی که انتظارم رو میکشن.خیلی میترسم.ادم خیلی ضعیفی هستم.نمیتونم قوی باشم.ناراحتیمو نادرست بروز میدم.احساسات خودم رو اصلا اصلا نمیتونم کنترل کنم.خیلی زیاد با خودم حرف میزنم.خیلی خیلی زیاد.ذهنم خسته میشه انرژی زیادی ازم میگیره.تنبلی میکنم نمیتونم برم سراغ درس.فوق العاده بدبین هستم.افکار خیلی ناجوری توی ذهنم میچرخه.از این جهان متنفرم.از زندگی بدم میاد همش به تموم شدنش فکر میکنم.میگم کاش اتفاقی بیوفته بمیرم راحت بشم.انگار ذهنم نقشه مرگمو کشیده. با افکارم نابودم میکنه. حال خوبی ندارم
برای ترک تنهایی باید چه کرد؟
ناشناستنهایم خانواده ام مرا زیاد دوست ندارند احساس پوچی میکنم چه کنم تا از این باطلاق بیرون آیم ؟
- 1
- 2
- ...
- 5(current)
- ...
- 36
- 37