پوچ بودن در خوانواده
ناشناسمن ایناز دختری ۱۳ سواله هستم مشکل من اینه که هیچکس بهم اهمیت نمیده حتی پدر و مادرم به علایق من احترام نمی زارن من همیشه تنهام حتی خدا هم کمکم نمی کنه همش خوار کوچیکم رو دوست دارن همه ی خانواده همینجورین من همیشه اروم گریه میکنم حتی یه بار توی عمرم بلند گریه نکردم با خدا درد و دل میکنم با اماما پیام برا شهدا حتی فکر میکنم اونا صدامو نمیشنون الانم که دارم می نویسم دارم گریه میکنم از درو دارم میسوزم همیشه باهام بدن من امسال ازمون تیزهوشان دادم و منتظر نتایج هستم و کلاس رفتم و خیلی هم درس خون هستم قبل اینکه ازمون بدم همه ازم حرف در میاوردند و میگفتند که تو قبول نمیشی همینجور الکی دارن برات هزینه میکنن و همیشه بهم انرژی منفی میدادن حتی پدرم میگفت که تو قبول نمیشی و...... من خیلی حرف دارم که بزنم اما نمیتونم بنویسم به طور خلاصه خستم حتی فکر خودکشی هم به سرم زده خیلی تنهام لطفا کمک کنید
بی ارزش بودن توی خوانواده
ناشناسمن اینازدختر ۱۳ ساله هستم من خیلی سختی ها کشیدم پدرم و مادرم هیچ اهمیتی به من نمیدن و و فقط خواهر کوچیکم رو دوست دارن حتی پدرم بهم اعتماد نداره مامانم هم همش سرم غر میزنه هیچکس منو دوست نداره فقط خواهر کوچیکم رو دوست دارن همشون جوره باهام رفتار میکنن که انگار یه ادم یتیم هستم که به اجبار توی این خوانواده هستم همیشه در حال گریه کردن هستم تنهام من امسال امتحان تیزهوشان دادم قبلش بابا بهم میگفت که تو هیچی نمیشی و فقط دارم الکی برات هزینه میکنیم من همیشه خیلی ارمو گریه میکنم و حتی یه صدا هم ازم در نمیاد به امید اینکه خدا صدامو میشنوه خیلی درد کشیدم اگه بخوام کامل بگم اندازه یه کتاب باد درباره در دام بگم تا حالا فکر خودکوشی هم به سرم زده احساس میکنم توی این دنیا پوچم هوش خیلی بالایی هم دارم و باهوش هستم و توی هر کاری مهارت دارم اما ابن افسردگی دیونم کرده اگر میشه لطفا راهنماییم کنید
من آیا زشتم؟
ناشناسسلام خوب هستین،من دیگه از وقتی که گفتن قیافه ی واقعی مون به دوربین جلو هست،از ززندگی رد دادم?،اخه من تو دوربین جلو خیلی زشتم برعکس اما تو سلفی و اینه خوشگلم،واقعا موندم به این مردم منو زشت یا قشنگ میبینند،ولی واقعا دیگه برا خودم متاسفم،همچنین من عاشق دختر فامیلمون هستم،ولی وقتی قیافمو تو عکسا میبینم و فکر میکنم که این فرد زشت منم،میگم مگه اون دختر خوشگل میاد منه به این زشتی رو قبول میکنه و...،واقعا دیگه نمیدونم،اکثرا میگن اینه واقعی نیست،و عکس ها واقعین،عده ای میگن اینه واقعییه،موندم...
کلافگی و سرخوردگی
ناشناسمن باب سوال قبلم من قبل ماجرای آزمون ورودی و شکست آدم خوش مشرب و با ادبی بودم از وقتی که این اتفاقات برایم اتفاق افتاده نمیتوانم سلام کنم ، یعنی منظورم این است که به کسانی سر کوفتشان را خوردهام نمیتوانم سلام کنم و حس بدی نسبت به آدمها پیدا کردهام. به شدت منزوی شدهام ، دلم میخواهد مثل قبل شوم و میان جمع پذیرفته شوم ، با این مشکل چگونه برخورد کنم؟ ممنون
چگونه آینده خوبی داشته باشم
ناشناسسلام امیدوارم حالتون خوب باشه من تقریبا نزدیک ۱۹ سالمه و حس میکنم هیچ ارزشی ندارم چون هیچ مهارتی واسه اینده و زندگیم ندارم و ب هیچ دردی نمیخورم ن ورزشی ن درسی ن هنری هیچ کاری بلد نیسم نمراتم تو مدرسه افتضاحه تو ورزشم ک افتصاح عمل میکنم تو هنرم ک هیچی نمیدونم چیکار کنم آیندم و چیکار کنم حتی نمیدونم ب چ کاری علاقه دارم و چیکار میخوام انجام بدم خیلی سر درگمم لطفا راهنماییم کنین همه تو این سن دنبال هدف دنبال درامد بیشتر و دنبال پیشرفتن اما من هیچی ??
بازی میخاهم
ناشناسمن حوصلم همش در خانه سر میرود یک بازی یهم پیشنهاد بدید با تشکر
حس میکنم از پس هیچ کاری برنمیام .
ناشناسحس میکنم ضعیفم بی توان و درمونده ام چند وقتیه سعی میکنم رمان بنویسم دوست دارم نویسنده بشم و به وکالت و وکیل شدن هم علاقه زیادی دارم دیگران همه میگن عرضه هیچ کاری رو ندارم و نمیتونم و تحقیرم میکنن رمانم رو نمیتونم منتشر کنم و ببینم احساسات دیگران در بارم چیه سعی دارم از حقیقت فرار کنم و نمیخوام تا آخر عمرم یه بی عرضه بمونم .
چرا کسی منو نمی خواد؟
ناشناسمن در قم به دنیا امدم در قسمت پردیسان (جایی که از ساختمان هایی یک نوع ساخته شده) در 7 سالگی بچه های مجتمع با من بازی نمیکردن همش منو مسخره میکردن ولی یه دوستی داشتم خیلی بهش علاقه مند بودم در 10 سالگی از آنجا به مشهد رفتیم پیش دوستان بابام پسرای دوست های بابام هم منو مسخره کردن کتکم زدن و باهام دوست نمی شدن ولی در 12 سالگی به قم برگشتیم ولی نه جای قبلی بلکه منطقه ای دیگر در آنجا هم میترسیدم از خانه بروم و دوست پیدا کنم و ولی بعضی وقتا که از خانه بیرون می رفتم با بقیه آشنا میشدم ولی آنجا هم همینطور بعد 1 سال رفتیم منطقه ای انجا هم دوستی ندارم الان 13 سالمه تنها با یک گوشی(از مدرسه هم که بخام بگم هر سال یک مدرسه بودم و ه ه سال بین بچه ها مسخره می شدم و دوستی نداشتم ولی آنقدر برام عادی شده که هیچی احساس نمی کنم? ولی از داخل دارم می سوزم?
هیچ حسی به دور و برم ندارم
ناشناسسلام. من تقریبا دو ماهه که یهو برای چیز های کوچیک عصبی میشم و سر دعوا های کوچیک به خانواده انگار همه چیزم رو از دست دادم و این حس دو سه روز باهام هست و بعد درست میشم. توی این دوسه روز خیلی اذیت میشم و نمیتونم خودمو کنترل کنم جیکار کنم؟
چطوری از این دوستی سمّی رو درستش کنم ؟
ناشناسمن با سارا تو کلاس دهم آشنا شدم و با هم صمیمی بودیم تا اینکه یه دختره به اسم نرگس تو کلاسمون با سارا صمیمی شد اومد پیشمون نشست و خیلی بهش میچسبید و حتی فرصت نمیداد من یه کلمه با رفیق صمیمیم سارا حرف بزنم و بعد ها متوجه شدم بله ، اون دو خیلی با هم صمیمی شدن هر زنگ تفریح با هم میرن بیرون بدون اینکه حتی به من حرفی بزنن که مثلا تو هم با ما میای پایین ؟ سال بعدش که امساله و ساله یازدهمه متوجه شدم با هم بیرون هم رفتن ولی بهم راجبش نگفته بودن . یه بار تصمیم گرفتم که به سارا بگم که چرا با اون بیشتر از من صمیمی هستی و اینا.. ولی ادعا کرد هر دو مون رو یه اندازه دوست داره و ناراحت نباشم ولی رفتاراش از اون روز به بعد بازم همینطوری که بود ادامه داشت ، مثلا من هر چقدر سعی دارم تو جمع باهاشون همراه بشم و منم حرف بزنم اهمیت نمیدن بهم ، وسط حرفم میپرن و نمیزارن حرف بزنم و بد تر از همه اینه که موقع حرف زدنشون فقط روشون به سمت خودشونه و به من حتی نگاهم نمیکنن ، انگار که منی وجود نداره فقط خودشون دوتا ، حتی متوجه شدم که خیلی از اتفاق ها یا راز هایی به همدیگه گفتن که من خیلی بعدتر ازش خبردار میشم و میفهمم به من اصلا نگفته بودنش و فقط خودشون دو تا راجبش حرف زدن . این وسط حس اضافه بودن بهم دست میده خب. همش دائم از طرف جفتشون دارم نادیده گرفته میشم .واقعا موندم چیکار کنم .. به ظاهر باهاشون هستما اما اون دو تا با رفتاراشون بهم القا میکنن که من اضافی هستم ... و هر روز این بلا سر من میاد ...لطفا بگید چیکار کنم ؟ گناه من چیه این وسط که نه میتونم جامو تو کلاس عوض کنم از دست این دو نفر نه دیگه با کس دیگه ای رفیق شم که انقدر حس تنهایی بهم دست نده...