اعترافات

اعترافات

از اعترافات دوستان... اعتراف میکنم ... روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول ه خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد

از سری اعترافات ما: اعتراف میکنم ... تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری می‌شستم جلوي تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره !!!!!

اعتراف میکنم از لذايذ جديدي كه كشفش كردم : برق بره يه چسب برداري بري تو كوچه با چسب زنگ در خونه هاي مردم رو بچسبوني موقع برق اومدن يك عروسي در كوچه داشته باشيد!!

اعتراف ميكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديمميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد وكتك خورديم!!

اعتراف ميكنم بچه كه بودم همش سعي داشتم كليد برق رو تو حالت تعادل قرار بدم طوري كه نه خاموش شه نه روشن! خيلي حال ميداد نه?

اعتراف ميکنم..اون بچه مردمي که هميشه پدر مادرتون ازش تعريف ميکنن و بهتون سرکوفتشو ميزنن، منم..حلاااال کنيد :))

اعتراف می کنم ۲ ماه به همه گفتم خطم سوخته. داداشم نگاه کرد دید سیم کارت رو برعکس انداختم تو گوشی.

اعتراف می کنم اولین باری که رفتم کارواش منم همراه کارگرها داشتم ماشینو میشستم که مسئول کارواش اومد خجالت زده جمعم کرد! خوب چی کار کنم فکر کردم زشت اونا ماشین منو بشورن من وایستم نگاه کنم!

اعتراف می کنم تو دوران دبستان یه روز همه گچایی که پای تخته بود رو با هزار بد بختی روی پنکه ریختم، یه عالمه هم گچ از دفتر کش رفتم اوناهم پودر کردم ریختم رو پنکه... سر کلاس که پنکه رو روشن کردیم کلاس مه شد :))))

اعتراف می کنم دختر خاله ام رو بعد از مدت ها دیده بودم و هفت ماهه باردار بود. خیر سرم اومدم جنسیت بچه رو بپرسم گفتم خب حالا قراره مامان شی یا بابا؟ ! تو فقط بخندااااا:-":|

اعتراف می کنم سال اول دانشگاه شدیدا به یکی از دخترها علاقه مند شده بودم و روم نمیشد بهش بگم ، همیشه آرزو می کردم بهش ماشین بزنه دم دانشگاه و من ببرمش بیمارستان و نجاتش بدم بلکه عاشقم شه

اعتراف می کنم موقعی که بچه بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه و بعدش که میومدم گریه میکردم به مامانم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد!

اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده !

اعتراف می کنم که: تو اسباب کشی همسایه مون من نشسته بودم پشت وانت یه طرفم گلدونشون بود یه طرف هم تلویزیون. ماشین که رفت تو چاله من گلدونه رو محکم گرفتم و تلویزیونه پخش شد کف آسفالت

اعتراف می کنم یه بار داشتم پشت سر یه بنده خدایی حرف می زدم توی یه جمعی، خیلی از دستش عصبانی بودم. یه کم هم غیرمنصفانه و البته بی ادبانه حرف زدم. وقتی حرفم تموم شد یکی از بچه ها گفت: دیگه چیزی نمیخوای بهش بگی! گفتم: چرا، هر چی به او عوضی بگم حقشه اما همین بسشه، چطور مگه؟ گفت: چون هفته قبل اومده خواستگاری خواهرم و عقد کردن. الان تقریبا هر شب می بینمش، گفتم پیغامی داری بهش برسونم...

اعتراف میکنم از وقتی مرد عنکبوتی رو دیدم هر وقت یه عنکبوت پیدا میکردم سریع میذاشتمش رو دستم تا نیشم بزنه.ولی نمیدونم چرا همشون میمردن؟

اعتراف میکنم اولین بار که جزومو دادم به یکی از پسرای همکلاسیم ، وقتی آورد بهم داد تا ۵ دقیقه داشتم توی جزوم دنباله شمارش میگشتم

اعتراف میکنم بچه بودم ماریو (قارچ خور) بازی می کردم، منم فک می کردم قارچ بخورم بزرگ میشم، مدتها سرمو میزدم زیره تاقچه ی خونمون، که ازش قارچ بیاد بخورم، داشتم ضربه مغزی می شدم که بابام کارگر گرفت تاقچه رو خراب کرد!

اعتراف میکنم بچه ک بودم وقتی همه خواب بودن خونه مامان بزرگم یواش پامیشدم میرفتم ی پونز میذاشتم جلوی در جایی ک همه میرن و میان ب طرفه تیز پونز یکم جلوتر هم ازین سر تا اون سر خونه نخ نامرءی میبستم هروز پونز میرفت تو پای یکی و بعدم ب نخ گیر میکرد طرف اخرم نفهمیدن کار من بود

اعتراف میکنم بچه که بودم بعضی وقتا توهم برم میداشت فکر میکردم قالیمون دریاست و اگه از حاشیه اش پام بره بیرون غرق میشم، اونقدر در نقشم غرق بودم که اگه پام بیرون از کادر میشد احساس نفس تنگی میکردم، یه همچین بچه آکتوری بودم من