مجموعه‌ای از جک‌های «اعترافات» برای نوجوانان؛ روی هر مورد بزن تا صفحهٔ اختصاصی‌اش را ببینی.

اعتراف میکنم بچه که بودم بچه های فامیلو واسه بازی میبردم تو حیاط،بعد بهشون می‌گفتم بیاید بریم تو انباری یه چیزی نشونتون بدم،لامپم روشن نمیکردم، بعد می‌گفتم اینجا جن داره الان میگم بیاد بخوردتون،وقتی صدای گریشون تا تو اتاق میرفت سریع میبردمشون بیرون تا بزرگترا میومدن الکی میگفتم بابا چه بچه ننه ای هستی فقط دستم خورد بهت اینجوری گریه میکنیا. عجب آدم سادیسمی ای بودما،هیچوقت یادم نمیره!!!
اعتراف میکنم وقتی بچه بودم شیطونی که میکردم مامانم به طور فجیح منو دعوا میکردومیگفت برو تو اتاق خواب حق بیرون اومدن هم نداری منم میرفتم چندساعتی با درسومشقام سرگرم بودم بعدکه خسته میشدم خیلی آروم با مظلومیت میومدم بیرون دستمو به علامت اجازه بالامیبوردم چشمامم مثل گربه شرک میکردمو میگفتم... مامان اجازه هست برم دستشویی؟؟؟ یعنی همچین بچه های ماهی بودیم ما... :