اعتراف میکنم بچه که بودم بچه های فامیلو واسه بازی میبردم تو حیاط،بعد بهشون میگفتم بیاید بریم تو انباری یه چیزی نشونتون بدم،لامپم روشن نمیکردم، بعد میگفتم اینجا جن داره الان میگم بیاد بخوردتون،وقتی صدای گریشون تا تو اتاق میرفت سریع میبردمشون بیرون تا بزرگترا میومدن الکی میگفتم بابا چه بچه ننه ای هستی فقط دستم خورد بهت اینجوری گریه میکنیا. عجب آدم سادیسمی ای بودما،هیچوقت یادم نمیره!!!
اعتراف میکنم بچه که بودم زنگ زدم 118 فوت کردم! بعد خانومه گفت تلفن شما کنترل میشه بیب بیب بیب...! داشتم سکته رو میزدم سریع قطع کردم سیم تلفنم کشیدم رفتم بیرون در خونه رو هم قفل کردم! فقط کم مونده بود از کشور خارج بشم!!!!!!!!#!!!!!!!
اعتراف میکنم بچه که بودم میترسیدم رو توالت فرنگی بشینم. فکر میکردم هر لحظه ممکنه دو تا دست منو بکشن اون تو :|
اعتراف میکنم بچه که بودم وقتی مادرم برام ازاین جوجه رنگی هاخریدگفت اینارنگ شمیای زدن زودمیمیرندمن برای اینکه نمیرند بردن شستم جوجه هاروتووان بعدجنازشون آودم بیرون یه همچین نابقعه ای بودم من
اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!! تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!
اعتراف میکنم تا همین ۳ روز پیش تو رساله ها دنبال ثواب و طریقه درست روزه کله گنجشکی میگشتم ^_^
اعتراف میکنم تو بچگیام هر وقت مهمون میومد خونمون جلو همه به بابا میگفتم پول میخام اونم حتما میداد، یه همچین بچه اقتصاد دانی بودم من.
اعتراف میکنم دبستانی که بودم مامور انتظامات دم در مدرسه شده بودم تیریپ با مرامی بر میداشتم کیف بعضیا رو نمیگشتم.فکر میکردم چه کار بزرگی براشون انجام دادم.کلی به خودم میبالیدم
اعتراف میکنم دیشب یه خوابی دیدم, تکراری بود.... گفتم "بعدی" انقدر هشیاریم ما!
اعتراف میکنم طبق معمول من و داداشم سر استخوان قلم دعوامون شد. مامان از توی آشپزخونه داد زد: چتونه خونه رو گذاشتین رو سرتون؟ مگه شما سگید که سر استخوان دعوا می کنید؟ صد بار گفتم استخونا برای باباتونه!
اعتراف میکنم عید که میشد یه بار با مامان بابام میرفتم خونه فامیل عید دیدنی یکبار هم با پدر بزرگ و مادربزرگم، اقوام بیچاره هم مجبور میشدن دوبار بهم عیدی بدن، اصن از بچگی اقتصاد دان بودما!
اعتراف میکنم من هیچ وقت رمان خارجی نخوندم و نخواهم خواند. چون تا وسطای داستان و چه بسا تا آخرش نمیفهمم کدوم شخصیت پسر بود کدوم دختر. آیا شما هم اینگونه اید؟؟؟؟؟؟؟؟
اعتراف میکنم واسه بار اول تو مدرسه بهمون گفتن گونیا بیار منم فکر کردم حتما می خوان تو حیاط مدرسه امتحان ازمون بگیرن گونی باید ببریم واسه زیر پا بندازیم. گفتم گونی بی کلاسی هستش. قالیچه بردم
اعتراف میکنم وقتی بچه بودم شیطونی که میکردم مامانم به طور فجیح منو دعوا میکردومیگفت برو تو اتاق خواب حق بیرون اومدن هم نداری منم میرفتم چندساعتی با درسومشقام سرگرم بودم بعدکه خسته میشدم خیلی آروم با مظلومیت میومدم بیرون دستمو به علامت اجازه بالامیبوردم چشمامم مثل گربه شرک میکردمو میگفتم... مامان اجازه هست برم دستشویی؟؟؟ یعنی همچین بچه های ماهی بودیم ما... :
اعتراف میکنم وقتی بچه بودم و خونمون و عوض کرده بودیم، طبقه دوم زندگی میکردیم. یه روز زد به سرم رفتم طبقه سوم. ولی برگشتنا... رامو گم کردم! زدم زیر گریه، اینقدر با صدای بلند گریه کردم تا خالم صدامو شنید اومد نجاتم داد. بهم نخندین ها!
اعتراف میکنم وقتی تاکسی دنده عقب اومد سوار شدم راننده گفت آقا میخوام پارک کنم مسافر کش نیستم برو پایین داشتم از خجالت میمردم !
اعتراف میکنم پنج سالم که بود رفتم به مادربزرگم (مامان بابامو میگم) گفتم: مام بزرگ... مام بزرگ اونم گفت جان دلم گفتم: مامانی میگه شما خیلی حرف مفت میزنین!!!
اعتراف میکنم که بچه بودم دوست داشتم دندون پزشک بشم ، یه بار تو بازی بزور خواهرمو خوابوندم و دندون لقشو با نخ کندم !
اعتراف میکنم که وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم جوجه های رنگی ام رو خوابشون کنم،برای همین گردنشون رو پیچ میدادم و به مامانم میگفتم که خوابش کردم!!!!!!چقد بی رحم بودم!!!ولی من قصدم خوابیدن جوجه هام بود نه کشتنشون.
اعتراف میکنم ی روز رفتم لباس بگیرم.. رفتم تو اتاق پرو میخواستم پیرهن رو بپوشم اول کفشمو در آوردم بعد لباسمو پوشیدم... اومدم بیرون ک دوستم نظر بده دیدم مغازه رفت رو هوا... ی نگاه ب خودم انداختم فهمیدم چی شده...