اعترافات

اعترافات

اعتراف میکنم یه بار سر کلاس خواب بودم استاد اومد بالا سرم بیدارم کرد گفت خواب بودی. منم هول شدم گفتم نه استاد دراز کشیده بودم. هیچی دیگه بچه ها داشتن دسته صندلی رو گاز میزدن.

اعتراف میکنم یه بار که خونمون مهمون اومده بود (منم بچه بودم) رفتم آشپزخونه به مامانم گفتم میوه میخوام ؛ مامانم گفت : بزار مهمونا برن بعد … من اومدم به مهمونا گفتم کی میرید تا مامانم بهم میوه بده ؟ بعد مامانم گفت : صبر کن مهمونا برن نشونت میدم ؛ منم دوباره رفتم گفتم : تورو خدا نرید بعد از رفتن شما مامانم میخواد منو بزنه !

اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارساله مون رو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چه طوری؟ دیدم بچه تحویلم نگرفت باباهه خندید. اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چه قدر بزرگ شده! مامان گفت نوید کیه؟ گفتم: پسر آقای... گفت اون اسمش پارساست، اسم باباش نویده!

اعتراف میکنم یه دفه سره امتحان هیچی بلد نبودم و برگمم خالیه خالی بود.بعد یواشکی گذاشتمش تو کیفم با خودم بردمش خونه.روز بعد معلم اومد کلی معذرت خواهی کرد که من برگت و گم کردم ولی ناراحت نباش پیدا میشه!!:-D:-D;-)

اعتراف میکنم یکی از دلایلی که دوران مدرسه گاهی سر کلاس درس گوش نمیدادم این بودکه داشتم رواین پروژه کار میکردم که بقیه مدلایی که میشه ابروی دبیرمون رو برداشت چیا هستن وکدوم یکی بیشتر بش میاد یا اینکه چطور آرایشش کنم خوشگلتر میشه

اعتراف می کنم یه بار زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد از یک ربع یه پسره جواب داد. من هم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟

اعتراف میکنم کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" وقتی داشتم مشقاشو می نوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه می گیم "بارون" اما کتابیش می شه "باران"، پس صابون هم لابد صابان هست اصلش! از این نبوغ خودم کیف کردم، همه مشقامو نوشتم صابان! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال!

اعتراف میکنم، اولین باری که رفتم بانک، آقاهه گفت بنویس 125000 منم کپ کردم، پیش خودم حساب کردم دیدم 80000تومن بیشتر پول همراهم نیست، زنگ زدم به مامانم که تو رو خدا بهم پول برسون، دیگه داشت اشکم در میامد که آقاهه به دادم رسید گفت مبلغ به ریال بود!

اعتراف میکنم یک روز ایستاده بودم منتظر تاکسی هی می گفتم میدون ونک! بعد از 2-3 بار دیدم بهم بد نگاه می کنن! دور و برم رو که نگاه کردم فهمیدم ایستاده ام توی میدان ونک می گم ونک!

اعتراف می کنم یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا من نمی تونم مثل شخصیت های کارتونی که اشک هاشون به دو طرف پرت می شد گریه کنم! کلی تلاش می کردم موقع گریه کردن مثل اونا باشم. مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو تنگ کنم! ولی باز هم جواب نمی داد!

اعتراف میکنم ... یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

اعتراف می کنم ی شب که برقا رفته بود . رفتم در یخچال اب خوردم فردا صبح پدر بزرگم داد میزد کی اب دندون مصنوعی منو خورده ...

اعتراف میکنم اومدم خودکشی کنم همینجوری رفتم وسط اتوبان آقا ماشینا منو دریبل میزدن و رد میشدنیکیشون برگشت گفت : "مرتیکه مگه قیمت دلار دستت نیستلوازم یدکی گرون شده ؟"هیچی دیگه ، دپرس شدم برگشت

برگی از اعترافات دختران: بچه که بودیم هر کس ما رو میدید لپامون رو میکشید و میگفت: عروس من میشی خشکله؟؟؟ خب لامصبا!!! حالا که بزرگ شدیم و به شماها نیاز داریم کدوم گوری هستین؟؟؟

بچه ها میخوام به یک حقیقت تلخ اعترااف کنم.. . . . . . . . . . . . باید از اول ترم میخوندیم..

یه اعتراف بچه که بودم وقتى زنگ در خونه اى رو مى زدم،فرار نمى کردم! مىاىستادم تا صاب خونه در رو وا کنه بعد شروع مى کردم قدم زدن!!! اونم فک مىکرد اونى زنگ رو زده الان باىد سر کوچه باشه و بهم شک نمىکرد!!! از همون بچگى فىزىکم خوب بوده!!!!!

در روزگاری که خنده اطرافیان به خاطر زمین خوردن توست ،برخیز تا بگریند.

در قفس که باشی، دیگر شیر یا قناری بودنت مهم نیست!!!

دلت دریاست میدانم، پرازاحساس بارانی واین زیباست میدانم؛ دراین شبهای نورانی دعایم کن؛ که قلبت چشمه جوشان خوبیهاست میدانم!

دلم شکسته اما هنوز میتونم با خرده هاش بنویسم خاکتم رفیق...!