مطالب طنز طولانی

مطالب طنز طولانی

دو هفته پیش مامانم رفته بود اصفهان دریغ از یه دونه گز یا پولکی که سوغاتی بیاره الان واسمون مهمون اومده مامانم خونه نبود زنگ زده میگه : چای دم کن بعد برو توی اتاق من توی کمد لباسام پشت چمدون سیاهه یه بالش آبیه اونو ور دار ( من :-O ) زیرش یه ملافه سبزه اونو وردار ( من :-O ) زیرش یه ساک قهوه ایه ( من :-O ) توی ساک قهوه ایه یه ساک زرشکیه ( من :-O ) توی ساک زرشکیه یه پلاستیک بنفشه ( من :-O ) از توی اون یه بسته سوهان عسلی بردار بزار جلو مهمون تا من بیام جاشونو دوباره عوض کنم حواست باشه دست به گز و پولکی ها نزنی ها !!!!! ( و همچنان قیافه من= :-O )

دوست دخترم به هوای سینما خونواده رو پیچوند اومد خونه پیش من بعد یک ساعت باباش زنگ زد به موبایلش گفت بیا خونه مهمون اومده مامانت دست تنهاست این هم گفت : ده دقیقه دیگه میام ولی نرفت . چند دفعه باباش زنگ زد اینم هر دفعه میگفت ده دقیقه دیگه میام یه ربع دیگه میام. هنوز تو سینمام الان تو تاکسیم و ازین حرفا . ... دفعه آخر باباش خیلی شاکی شد اینم ترسید گفت : بابا بخدا الان دارم لباسامو میپوشم واقعا 5 دقیقه دیگه خونه ام

دوش مادر زن به من پرخاش كرد هيكلم با چوب آش و لا ش كرد گفت : اي داماد ، اي آدم نشو حيف آن دختر كه من دادم به تو من نمي دانستم آدم نيستي لايق لطف دمادم نيستي هر كسي داماد شد در عمر خويش بي گمان يا خر بود يا گاوميش گفتمش : من اول آدم بوده ام تاج گل بر فرق عالم بوده ام بعد از روي جواني خر شدم پايبند خانه و همسر شدم آدم اول كم كمك خر مي شود بعد از آن ناچار شوهر مي شود هر كسي كو زن گرفت از بي غمي نام او ديگر نباشد آدمي غير شوي حضرت حوا ، كه بود شوهري «آدم» بر او صدها درود حق تعالي نام او آدم گذاشت چون كه اين داماد ، مادر زن نداشت

دوم دبستان بودم معلم داشت با معلم کلاس سومیا از شوهرش بد می گفت منم گوش میدادم همشو گوش کردم شوهرش ظهر که اومد دنبالش من رفتم هرچی گفته بودو به شوهرش گفتم فرداش که خانوم معلممون اومد مدرسه فقط گریه میکردبعد منو گرفت حسابی زدبعد بهم تو دفتر نمرش منفی دادگفت بیچاره میشی منفی بگیری منم اینقد ترسیدم فرداش کبریت بردم مدرسه تو حیاط زنگ تفریح تو اون همه شلوغی دفتر نمرو آتیش زدمناظممون تا میخوردم منو زدبابامو دعوت کردن، بابام تو دفتر مدیر میخندیداین باعث شد سوم دبستان یه مدرسه غیر انتفایی منو اخراج کنه

دوم دبیرستان تازه تابلوه دم در کلاسا رو عوض کرده بودن. معلم کامپیوتر ما اومد و از من که دم در بودم پرسید کلاس دوم سه(کلاس ما) اینجاست؟ خیلی جدی بهش گفتم نه، باید بری ته راهرو بعد میبینی اونجا نیس دوباره برمیگردی اینجا. اونم سرشو انداخت پایینو رفت. وسط راه که متوجه شد سریع دوید طرف منو با یه لگد منو از کلاس بیرون کرد. جالبتر اینکه بچه ها بعدا تعریف میکردن که خودش قضیه رو بعد من تو کلاس تعریف می کرده و میخندیده. خیلی معلمای با حالی داشتیم. یادش بخیر

ديروز تو پارك نشسته بودم يه مادرو دختر با يه دختركوچولو صندلي روبروم نشسته بودن ، بعد چند لحظه ديدم اينا نگاهشون به منه و يكم نيششون بازه ! يدفه دختر كوچولوهه اومد پيش من! بهم گفت عموجون ! منم با اينكه تاحالا سي چهل بار عمو شدم! اما نميدونم چرا اين عموجون گفتن دختره خيلي بهم چسبيد! بغلش گرفتم يه بوسش كردم و با لبخند گفتم جونم عموجون ؟ دختره با خنده : عمو مامانم ميگه شما زيپ شلوارتون بازه ه ه ه !!!!

دید مجنون دختری مست و ملنگ در خیابان با جوانانی مشنگ خوب دقت کرد در سیمای او دید آن دختر بُود لیلای او با دلی پردرد گفتا این چنین حرف ها دارم بیا (پیشم بشین) من شنیدم تازگی چت می کنی با جوانی اهل تربت می کنی نامه های عاشقانه می دهی با ایمیل از ( توی) خانه می دهی عصرها اطراف میدان ونک می پلاسی با جوانان ونک موی صاف خود مجعد می کنی با رپی ها رفت و آمد می کنی بینی خود را نمودی چون مویز جای لطفاً نیز می گویی (پلیز) خرمن مو را چرا آتش زدی؟ زیر ابرو را چرا آتش زدی؟ چشم قیس عامری روشن شده دختری چون تو مثال زن شده دامن چین چین گلدارت چه شد؟ صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟ ابروی همچون هلالت هم پرید؟ آن دل صاف و زلالت هم پرید؟ قلب تو چون آینه شفاف بود کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود دیگر آن لیلای سابق نیستی مثل سابق صاف و عاشق نیستی قبلنا عشق تو صاف و ساده بود مهر مجنون در دلت افتاده بود تو مرا بهر خودم می خواستی طعنه ها کی می زدی از کاستی؟ زهرماری هم که گویا خورده ای آبروی هرچه دختر برده ای رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان تو چه داری تا شوم من چاکرت؟ مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟ خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر یا برو دیوانه ای دیگر بگیر ریش و پشم تو رسیده روی ناف هستی از عقل و درایت هم معاف آن طرف اما جوان و خوشگل است بچه پولدار است گرچه که ول است او سمندی زیر پا دارد ولی تو به زحمت صاحب اسب شـَلی خانه ات دشت و بیابان خداست خانۀ او لااقل آن بالاهاست با چنین اوضاع و احوالت یقین خوشه ات یک می شود ، حالا ببین او ولی با این همه پول و پله خوشۀ سه می شود سویش یله گرچه راحت هست از درک و شعور پول می ریزد به پای من چه جور عشق بی مایه فطیر است ای بشر گرچه باشی همچو یک قرص قمر عاشق بی پول می خواهم چکار هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار راست می گویند، تو دیوانه ای با اصول عاشقی بیگانه ای این همه اشعار می گویی که چه؟ دربیابان راه می پویی که چه؟ بازگرد امروز سوی کوه و دشت دورۀ عشاق تاریخی گذشت تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده قید فرهاد جـُلمبر! را زده یا همین عذار شده شکل گوگوش کرده از سرتا نوک پایش روتوش با جوانان رپی دم خور شده نان وامق کاملاً آجر شده ویس هم داده به رامین این پیام بین ما هرچه که بوده شد تمام پس ببین مجنون شده دنیا عوض راه تهرن را نکن هرروزه گز اکس پارتی کرده ما را هوشیار گرچه بعدش می شود آدم خمار بیخیال من برو کشکت بساب چون مرا هرگز نمی بینی به خواب گفت با «جاوید» مجنون این چنین: حال و روز لیلی ما را ببین بشکند این «‌ دست شور بی نمک» کرده ما را دختر قرتی اَنک حال که قرتی شده لیلای من نیست دیگر عاشق و شیدای من می روم من هم پی ( کیسی ) دگر تا رود از کله ام عشقش به در فکر کرده تحفه اش آورده است یا که قیس عامری یک برده است آااااای آقای نظامی شد تمام قصۀ لیلی و مجنون، والسلام

دیدم هواگرمه نشستم تو بانک پاسارگاد تا دوستم بیاد،بعداز 5دقیقه دیدم یکی از کارمندای بانک صدا میکنه:خانم کار بانکی داری؟تشریف بیارین!امرتون؟ من: :-0 بله راستش میخوام پول بریزم منتظرم قراره کسی برام پول بیاره!!! -خب بفرمایید این فیش،خانم فلانی راهنماییشون کن! ازاون طرف یه کارمند دیگه: وقت اداری تا نیم ساعت دیگه س،دوستت کی میاد؟چقد میخوای بریزی؟همرات نیس؟فیش گرفتی؟خانم فلانی کمکشون کردی؟ کم کم رییس و معاون بانکم داشتن میومدن که آروم زدم بیرون :-| روزای عادی خودتو بکشی کسی کاری واست نمیکنه ,,,,

دیروز تو اتاقم بودم داشتم تو اينترنت ول می چرخیدم مامانم صدام کرد: امیر جان، پسر عزیزم تشریف بیار نهارتو میل کن( البته خواستم حرمت کلامو حفظ کنم والا جملش این بود: هوووی یابو تن لشتو جم کن بیا اینجا نهارتو کوفت کن) در اتاقمو باز کردم دیدم یه دختر سانتی مانتال خوشگل باکلاس بی حجاب هم عینهو دخترای خوشگل اروپایی نشسته رو مبل!!! تعجب کردم گفتم این کیه خدایا!!! دیگه سریع رفتم تو اتاقم شلوار کردیو درآوردم و حسابی تیپ زدم اومدم بیرون که مثلا حفظ آبرو کنم رفتم جلو گفتم: هِلو گود اَفتِرنون میس یهو برگشت گفت سلام امیر حالت خوبه؟ من :| گفتم:شما؟ گفت:خاک بر سرت کنن خواهرتو نمیشناسی من :| از قراره معلوم رفته بوده آرایشگاه؛آخه لامصب آرایش نیس که adobe photoshop CS 2000

دیروز رفتم اتاق استاد ترم آخری منو انداخته بود.یک ساعت و نیم تو اتاقش بودم.میگفتمو میخندیدیم ولی وقتی نمره میخاستم میگفت نه.وسط حرف زدن ی ظرف پر از گیلاس اورد گفت بخور منم گشنم بود گیلاس میخوردم. حرف میزدم.فردا رفتم سایت دیدم پاسم کرده.رفیقم گفت چکار کردی.گفتم رفتم تو اتاقش اینقد گفتم تا پاسم کرد.تازه گیلاسشم خوردم.یهو دختره کناری زد زیر خنده.گفتم آخه استاد گفت مال باغ خودمونه منم خوردم.ی ظرف گیلاس بود.بلند گفتن متوجه بشن.ولی سوتی رو دادم

دیروز پدرم داشت هی منو نگاه میکرد!!! به پدرم گفتم: چیه چیزی شده؟؟؟ چرا ساکتی!!! دوست داری من نباشم!!! تا کنارت باشه کی؟ شنیدم از من دل سرد شدی به تازگی!!! شادیاتو تقسیم میکنی با یکی؟؟؟ اونم جواب داد: بوق،،،، بوق،،،، بیا این هزار تومنو بگیر،برو شارژ بخر !!! واست فشار اومده!!!!!!! من:o_O بازم من:o_O این افق بنده خدا:o_O مدیر عامل کل روابط عمومی و مخابرات:o_O جدم:o_O جد،جدش:o_O کل فامیل:o_O آخ خدا نجاتم بده من جوونم،حیفه

دیشب با دوستم رفته بودم رستوان,روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد,قشنگ معلوم بود پسرهعاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین,دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد،بلند شدن،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخته ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت،براش نوشته بودم ........ خیـــــــلی پَستی

راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميدچند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريهاافراد زيادي اونجا نبودن، 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بودما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم، بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتونمهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم.به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده، خوب ما همهگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم، اما بلاخره با اسرار زياد پولغذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد.خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيمسينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف، از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه.ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش، به محض اينكه برگشتمن رو شناخت، يه ذره رنگ و روش پريد، اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم، ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدوبزرگم شده، همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت، داداش او جريان يه دروغ بود، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم.ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت .... اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم، همينطور كه داشتم دستامرو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن، پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم، الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم، پيرمرده در جوابش گفت، ببين امدي نسازيها قرار شدبريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود، من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده.همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفتچي ميل دارين، پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد، پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ بايه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار.من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بودو داشت هدر ميرفت، تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم، رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن، بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين.ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو داديماهاكه ديگه احتياج نداشتيم، گفت داداشمي، پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم، اين و گفت و رفت.يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم، واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید

رانندگی در کشور های مختلف شیکاگو: یک دست روی فرمان، یک دست بیرون پنجره نیویورک: یک دست روی فرمان، یک دست روی بوق بوستون: یک دست روی فرمان، روزنامه در دست دیگر، پا محکم بر روی پدال گاز اوهیو: هر دو دست بر روی فرمان، هر دو پا روی پدال ترمز، قرار گرفتن در تیر رس تروریست ها کالیفورنیا: هر دو دست روی هوا، قیافه گرفتن، هر دو پا روی پدال گاز، صورت چرخیده و مشغول صحبت با کسی که روی صندلی عقب نشسته به ایران خوش آمدید: یک دست روی بوق، با دست دیگر مشغول دست دادن، یک گوش به موبایل، گوش دیگر مشغول شنیدن موزیک با صدای بلند، پا بر روی پدال گاز، چشمها به خانمهای کنار خیابان دوخته شده، صحبت با شخص دیگری که در ماشین بغل او در حرکت است.

رتبه ى اول كنكور نمى خوام - چهره ى خوشگل و زيبا نمى خوام - دوست دارم من چتيدن رو ولى - جز تو از هيچ كسى پى ام نمى خوام - بى تو من ياهو مسنجر نمى خوام - تو كه نيستى كامپيوتر نمى خوام - من فقط واسه تو هى sta ميدم - واسه اينم اجازه نمى خوام - از خدا يه id تازه نمى خوام - اون كه ميگه اهل buzz نمى خوام - يكى پرسيد اگه روزى هك بشى - حتى اين خيال زشتو نمى خوام - من تو رو مى خوام تو رو - اونا رو نمى خوام - فيس بوك و ياهوم تويى - تو ميدونى اونا رو نمى خوام

رفتم خونه خالم، میبینم میگه؛امیــــر، این گوشیم نمیدونم چشه؟ هی شارژ نمیشه!! گوشیشو گرفتم میگم؛ خاله اینکه صوکتش داغونٍ که!! خالم؛ نه بابا من اصلاً گوشیمو رو سکوت نمیذارم!! بعد صوکتٍ گوشیشو نیشون دادم میگم؛بابا اینو میگم! خالم باخنده؛ خدایا این امیــر شیطونو از ما نگیــر!! عــــزیـــــزم بگو پریزه گوشیت دیگه چرا اذیتم میکنی؟ ای خــــــدااااااااااا!! پـــــــــــــرِیــــــــــــز!!! اینم از خاله ی ما!!!!! خاله روان شادٍ دارم من؟؟

رفتم مغازه دوستم ،ديدم يه دختر شاكي اومد تو،لپ تابشو كوبيد روميز،به دوستم گفت كه لپ تابتون خرابه من اينو نميخوام دوستم :چرا؟ .. . دختره:من نميتونم اطلاعات لب تاب قديميم وروي اين بريزم! دوستم :خانم امكان نداره ،ميشه لطفا اين كارو جلوي من انجام بدين؟ دختره لپ تابشو روشن كرد ،يه موس هم از كيفش درآورد روي فايل مورد نظرش باموس راست كليك كردو cut روانتخاب كرد موس رو از اون لب تاب جدا كرد. بعدش با دقت موس وبرداشت وبه لب تاب جديده وصل كرد.دوباره راست كليك كرد واز اونجا paste رو زد!! دوستم که از خنده سکته کرد....منم ازبازماندگان حادثه ام

رفتم گوشی glx بخرم همون جا میخواستم امتحانش کنم هر کاری کردم تو جیبم نرفت فروشنده گفت بخاطر شلوارته برو شلوارتو عوض کن بعد بیا گوشی بخر من رفتم خونه هرچی شلوار داشتم برداشتم ببرم ببینم به کدومش میخوره الانم دارم می رم گوشی رو بخرم .اینو گفتم اگه خواستید گوشی glx بخرید حواستون باشه چند دست شلوار با خودتون ببرید تا همون جا نرم‌افزار در و تو رفتن آسون گوشی تو جیب رو چک کنید .منو هم از دعای خیرتون محروم نکنید.

رفته بودم ازاین فروشگاه بزرگا , اسم نميبرم تبليغ نشه براش ! يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسره هي زِر زٍر مي كرد. پيرمرد مي گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم! جلوي قفسه ي خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد .. پير مرده گفت: آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه. دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چنتا از جنسا افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، ديگه داريم ميريم بيرون! من كف بُر شده بودم. بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش! پيرمرده با اين قيافه :| منو نگاه كرد و گفت: عزيزم، فرهاد اسم مَنه! اون پدر سگ اسمش سيامكه !!

رفتیم تشک بخریم یارو هی میگه: این آلمانیه طبیه نرمه فیلانه!بعد آخرش میگه یه جوری طراحی شده همسرتون شب غلت بزنه شما متوجه نمیشین بیدار شین :| آخه آدمیزاد نباس بفهمه اونی که کنارشه، غلت میزنه ؟ خوابه ، بیداره ؟ تب داره ؟ چه مرگشه؟ من اصن میرم تشک ایرانی میگیرم که بدونم یکی کنارم خوابه! اصن یه جوری که تکون خورد که هیچ اگه نصف شب بیدار بود، آرنجشو گذاشته بود رو پیشونیش زل زده بود به سقف و فکر و خیال میکرد و تکون نمیخورد... بفهمم، بیدار شم بگم : جونم؟ چیه؟ بیــا بغلم والا.... :))))