ﻣﺮد ﺧﺴﻴﺴﻰ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝﻫﺎﻳﻰ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻥ، ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺧﺴﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺮﺝ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﺶ، ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: «ﻭﻗﺘﻰ ﻣﻦ ﻣُﺮﺩﻡ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﻡ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻯ. ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﭘﻮﻝﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.» ﺍﻭ ﺳﭙﺲ ﺯﻧﺶ ﺭﺍ ﻗﺴﻢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﮑﻨﺪ. ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ، ﻣﺮﺩ ﺧﺴﻴﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ. ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﻯ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﺎﻻﻯ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﻭ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﻳﺰﻧﺪ، ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ: «ﻟﻄﻔﺎً ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﻳﺪ!» ﺳﭙﺲ ﺟﻌﺒﻪﺍﻯ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﻴﻔﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺭﻭﻥ ﻗﺒﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ، ﻳﮑﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺯﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻣﯽﺩﻭﻧﻢ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﻴﺴﺘﻰ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻟﻬﺎﺷﻮ ﺗﻮﻯ ﻗﺒﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻰ.» ﺯﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﺑﺒﻴﻦ! ﻣﻦ ﻳﮏ ﺁﺩﻡ ﻣﺬﻫﺒﻰ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﻰ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ.» ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﺍﻳﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻟﻬﺎﺵ ﺗﻮﻯ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﮐﻮﭼﮑﻰ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮﻯ ﻗﺒﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻰ؟» ﺯﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: «ﺍﻟﺒﺘﻪ!» ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: «ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻟﻬﺎﺷﻮ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﻰ ﺧﻮﺩﻡ ﻭﺍﺭﻳﺰ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﻳﮏ ﭼﮏ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺗﻮﻯ ﻗﺒﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﻘﺪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﺮﺟﺶ ﮐﻨﺪ.»
اهل حمامم اهل حمامم پوستم مهتابيست چشمهايم آبیست پدرم دلاك است سر طاسي دارد لُنگ مياندازد شامپو مصرف كرد كلهاش هي كف كرد و سپس مويش ريخت و چه اندازه سرش براق است! حرفهام دلاكيست هدف من پاكيست مينشيند لب سكو آرام يك نفر با احساس و تصور كرده، خوش پر و پاست! كودكي را ديدم ميدود در پي صابون و لگن اي نهان در پسِ دَر خشك آوردم، خشك! مشتريهاي عزيز لگن خاصرهتان سالم باد! رخت ها را نكنيد آبمان بند آمد !
به امانت گرفتن خر روزی یکی از همسایهها خواست خر حیف نان را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه او رفت. حیف نان گفت: "خیلی معذرت میخواهم خر ما در خانه نیست". از بخت بد، همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن. همسایه گفت: "شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛ اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر میکند!" حیف نان عصبانی شد و گفت: "عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی! حرف مرا قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری."
برخی تفاوت های مردان و زنان (فمنیستی) هشدار: این یک مطلب فمنیستی است. لطفا آقایون نخونن! اگر هم خوندن به من فحش ندن! من هیچ مسئولیتی قبول نمی کنم! خانم ها و آقايون در شرايط مختلف چه مي كنند؟ هنگام عبور از خيابان خانم ها سمت راست را نگاه مي كنند. سمت چپ را نگاه مي كنند. از خيابان رد مي شوند. آقايان سمت راست را نگاه مي كنند، ماشين مي آيد . فاصله ماشين با خودشان را با چشم اندازه مي گيرند و چون همگي راننده هاي قابلي هستند با سرعت وارد خيابان مي شوند . راننده به شدت ترمز مي كند. مرتيكه مگه كوري؟ (راننده مي گويد) در حالي كه از روي ميله هاي وسط خيابان مي پرد مي گويد: كور خودتي گاري چي! بدون اينكه سمت چپ را نگاه كند مي دود آن سمت خيابان. هنوز هم صداي بوق ماشين هایی كه به خاطر اين آقا ترمز كرده اند به گوش مي رسد. هنگام رانندگي خانم ها بنزين را چك مي كنند. روغن ماشين را چك مي كنند. ترمز دستي را پايين مي كشند. با سرعت مطمئنه حركت مي كنند. پشت چراغ قرمز ها مي ايستند. به عابر پياده احترام مي گذارند. آقايان وسط راه بنزين تمام مي كنند. وقتي دود از لاستيك هايشان بلند شد به ياد مي آورند كه ترمز دستي را نكشيده اند. چراغ قرمز را مهترين معضل اتلاف وقت و عمر مي دانند. عابر پياده موجودي مزاحم و مختل كننده عبور و مرور است. و از همه مهمتر: بوق مهترين اختراع بشر بعد از برق به حساب مي آيد. هنگام صرف غذا خانم ها مرتب پشت ميز مي نشيند. مقدار كمي غذا مي كشند. به آرامي غذا مي خورند. تنها نوك قاشق را در دهان مي كنند. آقايان تا جايي كه بشقاب جا دارد غذا مي كشند. به سرعت غذا را مي بلعند، در حالي كه قاشق را تا دسته در دهان مي كنند. صداي برخورد قاشق با دندانهايشان موسيقي گوش نوازي است. بعد از دو بار پر كردن بشقاب، بالاخره كمي سير مي شوند. هنگام مهماني رفتن خانم ها لباس نو مي خرند. به دقت حمام مي كنند . لباس هايشان را اتو مي كنند. با دقت آرايش مي كنند. بهترين عطر را استفاده مي كنند. به دقت خود را در آيننه نگاه مي كنند. و بالاخره رضايت مي دهند كه خوشگلند! آقايان از يك ساعت قبل حاضرند و الان بر روي مبل خوابشان برده. در پايان يك روز خسته كننده خانم ها بعد ازاينكه ظرفها را شستند. آشپزخانه را تي مي كشند. غذاي فردا را در يخچال مي گذارند. چراغ ها را خاموش مي كنند. كمي مطالعه مي كنند. مي خوابند. آقايان بعد از اينكه شام خوردند چاي مي خورند. كمي با چشمهاي خواب آلود تلويزيون را نگاه مي كنند. بعد از اينكه دو سه بار كنترل تلويزيون از دستشان به زمين افتاد. تلويزيون را خاموش كرده و به سمت رختخواب مي روند و بدون آنكه روتختي را بردارند مي خوابند!
جزوه تقديم به كسيكه جزوه جا گذاشته ام در تالار را برد ايكه بردي جزوه ام را اشتباهي، پس بده / جز فراموشي ندارم من گناهي، پس بده روسيه گردم بدون جزوه من در امتحان / از براي من مخواهي روسياهي، پس بده روز وشب چشمم براه جزوه ميباشد، بيا / گر تو هم داري چو من چشمي براهي، پس بده صد كلاه بوقي به سر دارم ز فرط تنبلي / تا نرفته بر سرم ديگر كلاهي، پس بده گير ما ديگر نيايد جزوه، پس اين جزوه را / مستقيما گر نميخواهي، براهي پس بده جان تو مشروط ميگردم، بجان مادرت / لازمش داري نگهدار، ار نخواهي پس بده جزوه از من ميبري؟ من مركز نشرم مگر؟ / اي به قربانت شود جانم الهي، پس بده گر توهم مانند من بيجزوهاي، باشد، بيا / مال تو اين جزوه اما گاهگاهي ، پس بده چند ماهي مال تو، اما دو روزي نزد من / من نميگويم كه آنرا چند ماهي پس بده از دعاي هر شب و آه سحر انديشه كن!! / تا نرفته بر فلك از سينه آهي، پس بده من نميدانم چرا اين جزوه را كش رفتهاي / لعنت و دشنام و نفرين گر نخواهي پس بده
جرج بوش ! این پسر کیست؟ یک روز جورج بوش میهمان ملکه انگلیس بود. او از ملکه درباره رمز موفقیتش در سلطلنت سوال کرد و ملکه گفت:« من سعی می کنم اطرافیانم را از میان افراد باهوش انتخاب کنم.» « چطور این کار را می کنید؟» « با یک سوال ساده.» در این موقع ملکه به تونی بلر تلفن زد و از او پرسید:« پدر تو یک پسر دارد. مادرت هم یک پسر دارد. این پسر برادرت نیست. پس این پسر کیست؟» تونی بلر جواب داد:« این پسر خود من هستم.» جوک عکس طنز جورج بوش که از این کار ملکه خیلی ذوق کرده بود، در بازگشت رامسفلد را احضار می کند و همین سووال را از او می پرسد. رامسفلد چند دقیقه فکر می کند و به نتیجه نمی رسد و از بوش می خواهد که چند روز به او فرصت بدهد. بعد از تشکیل چندین جلسه باز هم به نتیجه نمی رسد. ناچار به کالین پاول زنگ می زند و از او می پرسد. کالین پاول می گوید:« خوب معلوم است احمق جان، این پسر خودمم.» رامسفلد با خوشحالی به نزد بوش می رود و می گوید:« جواب را پیدا کردم. این پسر کالین پاول است». جورج بوش می گوید:« نه احمق جان، این پسر تونی بلر است» بازدید از مدرسه ابتدایی جورج بوش در بازدید از یک مدرسه ابتدایی، وارد یک کلاس می شود و به بچه ها می گوید که می توانند هر سووالی دارند از او بپرسند. جوک های جدید یک پسر بچه دستش را بلند می کند. جورج بوش می پرسد:« اسمت چیه، کوچولو؟» « اسمم بیلی است و سه تا سووال دارم» « سووال هایت را بپرس عزیزم.» « اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟ دوم، چرا با وجود اینکه رای ال گوربیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟ سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟» همان لحظه زنگ تفریح می خورد و جورج بوش می گوید که بعد از زنگ تفریح به سووال و جواب ادامه می دهد. بعد از زنگ تفریح یک پسر بچه دیگر دستش را بلند می کند. جورج بوش از او می پرسد:« اسمت چیه، کوچولو؟» « اسمم جانی است و پنج تا سووال دارم. اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟ دوم، چرا با وجود اینکه رای ال گوربیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟ سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟ چهارم، چرا زنگ تفریح بیست دقیقه زودتر خورد؟ پنجم، بیلی کجاست؟» باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هواپیمایی درحال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود، بنابر این یک نفر باید فداکاری می کرد. زین الدین زیدان یک چتر بر داشت و گفت:« من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم » این را گفت و پرید. برد پیت هم یک چتر دیگر بر داشت و گفت:« من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم.» این را گفت و پرید. عکس خنده دار جورج بوش هم یک چتر بر داشت و گفت:« من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم.» این را گفت و پرید. فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم. پاپ گفت:« فرزندم. من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده.» پسر بچه گفت:« احتیاجی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون.» جنگ جهانی سوم شبی جورج بوش و تونی بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. یک نفر کنارشان نشست و پرسید که دارند راجع به چه موضوعی حرف می زنند. جوک، طنز، لطیفه جورج بوش گفت:« ما داریم جنگ جهانی سوم را طراحی می کنیم و قصد داریم پانزده میلیون مسلمان و یک دندانپزشک را بکشیم» مرد پرسید:« برای چی می خواهید یک دندانپزشک را بکشید؟» جورج بوش روی شانه بلر زد و گفت:« دیدی گفتم؟ هیچکس راجع به کشتن پانزده میلیون مسلمان سوالی نخواهد کرد.» ورود به بهشت انیشتین، پیکاسو و جورج بوش با وجود چند دهه اختلاف در سالروز مرگ شان به دروازه بهشت رسیدند. انیشتین زودتر از بقیه بالا رفت و به سن پیر گفت:« من انیشتین هستم» سن پیر گفت:« ثابت کن» انیشتین هم از او خواست یک تخته سیاه و یک قطعه گچ به او بدهد. گچ و تخته سیاه فورا حاضر شد و انیشتین فرمول نسبیت را روی تخته سیاه نوشت و سن پیر گفت:« آقای انیشتین! به بهشت خوش آمدید.» بعد از انیشتین، پیکاسو بالا رفت و به سن پیر گفت که کیست و سن پیر از او خواست که ثابت کند پیکاسو است. پیکاسو هم نقاشی معروفش گوئرنیکا را روی تخته سیاه کشید و به بهشت رفت. نوبت به جورج بوش رسید. به سن پیر گفت:« من جورج بوش هستم.» سن پیر گفت:« ثابت کن جرج بوش هستی، همانطور که انیشتین و پیکاسو همین کار را کردند» جورج بوش پرسید:« انیشتین و پیکاسو چه کسانی هستند؟» سن پیر در بهشت را باز کرد و گفت:« به بهشت خوش آمدی، جورج!» گروگان گیری یک شب پسری در بزرگراه های آمریکا مشغول رانندگی بود که با ترافیک شدیدی متوقف شد. همانطور که در ماشین نشسته بود، یکی به پنجره ماشین زد. شیشه را پایین کشید و پرسید:« چه خبر شده است؟» « جورج بوش را گروگان گرفته اند و یک میلیون دلار برای آزادی اش خواسته اند و گفته اند که اگر پول را جمع نکنیم، او را آتش می زنند.» « چقدر جمع کرده اید؟» -حدودا بیست لیتر! دیک چنی یک روز جورج بوش به دیک چنی می گوید که از این همه جوک که درباره حماقتش ساخته می شود، خسته شده و دیگر تحمل ندارد. دیک چنی می گوید:« شما نباید خودتان را ناراحت بکنید قربان. همه جا پر از احمق است و همین احمق ها برای شما جوک می سازند. بیایید تا نشانتان بدهم.» چنی دست جورج بوش را می گیرد و به خیابان می روند و دیک چنی یک تاکسی می گیرد و به راننده تاکسی می گوید:« برو به خیابان نیکل شماره 29 . می خواهم بدانم که من در خانه هسنم یا نه.» راننده تاکسی بدون اینکه حرفی بزند به خانه دیک چنی می رود. وقتی پیاده شدند دیک چنی به بوش می گوید :« بفرمایید. دیدید چه احمقی بود.» بوش می گوید:« آره، می تونستی از موبایلت به خونه زنگ بزنی.»
توي يک کلاس خلوت توي يک کلاس خلوت --------------------- دو تا دانشجو اسيرن دو تا بد شانس، دو تا تنها ---------------- يکيشون تو يکيشون من قلب استاد مثل سنگه -------------------- سنگ سرد و سخت خارا زده قفل بي صدايي ----------------------- به لباي خستۀ ما چشم استاد شده خيره ------------------ مراقب آخرِ گيره ناز از ترس نگاشون ----------------------- کم کَمَک داره ميميره نميتونيم که بجنبيم--------------------- پيش اين استاد کافر 10 گرفتن من و تو ------------------------- قصه هست قصّۀ آخر هميشه فاصله بوده ----------------------- بين برگاي من و تو با همين تلخي گذشته ------------------- امتحاناي من و تو راه دوري بين ما نيس --------------------- اما باز اينم زياده تنها اميد من و تو ------------------------- اين مراقب جواده کاش ميشد برگه عوض کرد ------------- کاش ميشد تقلّبي کرد کاش ميشد از جايي ديد زد ------------- روي برگ خود کپي کرد ما بايد با هم بشينيم --------------------- اگه ميخوايم که نيفتيم واسه ما جدايي مرگه --------------------- تا جدا بشيم ميافتيم کاشکي جاهامون عوض بشه ------------ من و تو با هم بشينيم توي يک فرصت ويژه ----------------------- برگاي همو ببينيم شايد اونجا واسۀ ما ---------------------- ديگه گير بازار نباشه خيلي خوبه اگه با ما ---------------------- جاسوس و رادار نباشه اينجاي شعر که رسيدم ------------------ از نوشتن دست کشيدم سرمو بالا اُوردم --------------------------- يهو مراقبو ديدم بجاي حلِ مسائل ------------------------- اين اراجيفو نوشتي راستي خوي شد که به سرعت ---------- از توي خواب پريدم چونکه از ترس مراقب --------------------- خودمو قهوهاي ديدم کاش ميشد حتي توي خواب ----------- من و تو يک 10 بگيريم اون وقت از خوشحالي محض ------------- تو آغوش هم بميريم
تفاوت های زنان و مردان آينده: يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود. موفقيت: يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند. ازدواج: يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند. روابط: اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكی مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخی كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند. فيلم كمدي: فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند. دست خط: مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد. حمام: يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند. خواروبار: يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد. بيرون رفتن: وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود. گربه: زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند. آينه: مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان... تلفن: مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند. آدرس يابي: وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم." پذيرش اشتباه: زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است. فرزند: يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند. لباس شيك پوشيدن: يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند. شستن لباسها: زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند. (اين يکی رو واقعا راست می گه! من خودم تا زمانی که ظرف تميزی در کابينت موجود بود امکان نداشت ظرف های قبلی را بشورم!!! خوشبختانه ما چند سری بشقاب و قاشق چنگال داشتيم-پيشی) اسباب بازي: دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد. گل و گياه: يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است. سبيل: بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد. اسامي مستعار: اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد. موقع دريافت صورت حساب هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورت حساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند. پول: يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد. بگو مگوها: حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.
ترجمه اصطلاحات رایج ایرانی پدرم در آمد و پدر تورا هم در میارم My father came out, and I will take out your father مرده شورتو ببرن May they take away your dead washer ارواح شکمت Ghosts of your stomach سرم کلاه نگذار Don't put a hat on my head چرا هیزم تر بمن می فروشی Why are you selling me wet wood تکلیفم رو روشن کن Light up my homework خرش از پل گذشت His donkey passed the bridge. دم بریده Cut tail چه خاکی بر سرم بکنم What kind of dirt shall I put on my head سرش با دمش بازی می کنه His head is playing with his tail گلیمتو از آب بکش Pull your carpet out of the water خوشی زده زیر دلش Happiness has hit you under your stomach چنان بزنم که برق از چشمت بپره Punch you so hard that electricity will come out of your eyes زهر مار Snake Venom درد بی درمون Pain without a cure فکر می کنه از دماغ فیل افتاده He thinks he has fallen out of an elephant's nose سگ سبیل Dog's mustache چشمتو در میارم I'll take out your eyes قدمت روی چشمم Your step on my eye قربونت برم May I be sacrificed for you شتر دیدی ندیدی You have seen camel; you haven't seen کرم نریز Don't drop worms زبون درازی می کنه He does long tongue خر تو خره Donkey into donkey مثل فیل و فنجون می مونن They are like an elephant and a tea cup هندونه زیر بغلم نذار Don't put watermelon under my arms با دیوار یکیت می کنم I'll make you one with the wall می خواستم ببنم فضولم کیه I wanted to see who my nosy person is بهم چپ چپ نگاه نکن Don't look at me left left آبرومو برد Took the water from my face ما رو سیاه کرد Painted us black در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته The door to the pot is open, where is the integrity of the cat شتر سواری دولا دولا نمی شه You can't ride a camel bending, bending کور خونده Blind read سگ می زد، گربه می رقصید The dog was hitting, the cat was dancing
پشیمانی "در ایامی که صاف و ساده بودم" به فکر درس و مشق افتاده بودم همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود همـــــــه درها به رویم بسته بودم ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم ز خواب و از خوراک افتاده بودم بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش پراندم از خــودم بیگانه و خویش بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم جگــرخون می شوم افتد چو یادم نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم حسابی خر شدم من گــــاف کردم زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم به شدت خویش را سانسور کــردم نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم چو خود می خواستم مجبور گشتم ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت ز چت کردن نمودم توبه ای سخت خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت بکردم آی دی او را فـــــــــراموش نمــــودم لامپ خود را باز خاموش نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم خـــــلاصه خویش را محدود کردم ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم شدم راضی به خــــــــــامه با مربا نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان شدم درتست، حــاذق چون قلم چی شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه درآوردم ســـــــــــری در بین سرها به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش در این اوضـــــــاع و احوال پریشان بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش بـــداد آن خویش گوشی را به دستم ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید "کـه گــُــه خوردم غلط کردم ببخشید" ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی
بهترین جوک جهان بهترين جوك جهان انتخاب شد.اين جوك در بزرگترين طرح علمي پيرامون طنز انتخاب شده است قضيه از اين قرار است كه انجمن پيشبرد علم از كاربران اينترنت در سراسر جهان درخواست كرده بود كه بامزه ترين جوكي كه شنيده اند را برايش ارسال كنند. به گزارش رويتر 2 ميليون تن نظر دادند، اين نظرات مشتمل بر چهل هزار جوك شد و جوك ها از هفتاد كشور جهان براي اين انجمن ارسال شد. نتيجه انتخابات اين جوك بود: دو شكارچي در جنگل بر روي درختها كمين كرده بودند. يكي از آنها از درخت سقوط كرد. شكارچي دوم احساس كرد دوستش كه از درخت سقوط كرده ، نفس نمي كشد و چشمانش باز و خيره مانده است. او با موبايل با يك مركز اورژانس تماس مي گيرد و به فردي كه گوشي را برمي دارد مي گويد: فكر مي كنم دوست من مرده است ، چكار بايد بكنم؟ طرف مقابل به آرامي مي گويد: دلواپس نباش. من مي توانم به تو كمك كنم. ابتدا بايد مطمئن شويم كه مرده است بعد از سكوتي كه حكمفرما مي شود صداي يك گلوله به گوش مي رسد. شكارچي دوم دوباره گوشي را برمي دارد و مي گويد: بسيار خب ، حالا چه كار بايد بكنم؟! گورپال گوسال 31 ساله روان شناس برنده اين رقابت شد.
سوتی های مقامات امریکایی البته چند موردش مربوط به مقامات انگلیسی و فرانسوی هست ولی اکثرا سوتی های امریکایی هاست: از اول «من از اول فهمیدم که آخرش چه میشود و حق با من بود چون هنوز به وسط کار هم نرسیدهایم.» سر بویل رچ، نمایندهی مجلس بریتانیا در قرن هجدهم رأیگیری با قید فوریت «اگر نمایندگان اصرار داشته باشند که پیش از رأیدادن بدانند به چه چیزی میخواهند رأی دهند، آن وقت نمیتوانیم تا قبل از روز دوشنبه نتیجه را به اطلاع عموم برسانیم.» راسل لانگ، نمایندهی ایالت لوئیزیانا در مجلس آمریکا معنی و مفهوم «... این طور که پیداست این فیلم مفهومی ندارد، اگر هم مفهومی داشته باشد بدون شک بیمعنی است.» هیأت مدیرهی ممیزی فیلم بریتانیا، دربارهی فیلم جین کلتو با عنوان «کشیش و صدف دریایی» اطمینان «تنها چیزی که از آن مطمئن هستیم اطمینان خودمان است.» مأمور رسمی کاخ سفید خطاب به خبرنگار مجله وال استریت، دربارهی جمعآوری آراء توسط رنالد ریگان برای انتخابات دورهی دوم قاطعیت «همانطور که قبلاً گفتهام و دیروز هم گفتم این یکی از مسایل عمدهای است که در ادینبورگ یا حل میشود و یا نمیشود.» داگلاس هرد، نماینده مجلس آمریکا راههای غیر منطقی «من از راههای دیگر سعی کردم شما را متقاعد کنم. حالا میخواهم معقول و منطقی باشم.» از اعضای مجلس آمریکا، به هنگام بحث روز تصمیمگیری «امروز اساساً روز تصمیمگیری است. ما امروز توافق کردیم که با چیزی که قبلاً در مورد آن به توافق رسیدهبودیم باز هم موافقت کنیم.» تام فلوز، سرپرست شرکت «سی هاوکز» ماستمالیراسیون «مشکل... کسری موازنه... یا باید بگویم... یک لحظه اجازه بدهید، مصرف، یا درآمد ناخاص ملی، عذر میخواهم... مصرف، حدوداً 23 تا 24 درصد است، البته قسمتی که در حال افزایش است، در حالی که درآمدها به همان نسبت ثابتند، یعنی به همان مقدار که باید باشند هستند که باید آنها را از بخش خصوصی تأمین کنیم.» رونالد ریگان، در پاسخ به خبرنگاران قورباغههای دمدار «اگر قورباغهها بال داشتند نمیتوانستند دمهایشان را به زمین بزنند. این فقط یک فرض است.» جورج بوش پدر، در سفر انتخاباتیاش به هامپشایر، دربارهی افزایش مستمری بیکاران ضعف قدرت «قدرت ما در این است که هیچ ضعفی نداریم. تنها ضعف ما این است که قدرت واقعی نداریم.» فرانک برویلز، مربی فوتبال دانشگاه آرکانزاس، دربارهی شانس موفقیت تیمش مجلس «آقای رئیس جلسه! من را روشن میکنید؟ مورفی: فکر میکنم سی سال پیش سعی کردم.» آن مولر، نماینده ایلت جورجیا، در اعتراض به تام مورفی چون میکروفونش خاموش بود وفاداری «من دربارهی حکم صادر شده کاخ سفید هیچ نظری ندارم، اما صددرصد از آن حمایت میکنم.» ریچارد دارمن، وزیر بودجهی آمریکا در دولت بوش پدر مخالفت با خود «من برای خودم نظراتی دارم، نظراتی قوی. اما همیشه هم با آنها موافق نیستم.» جورج بوش پدر واقعیت «هر چیزی بیشتر شبیه آن چیزی است که الان هست تا آن چیزی که تا بهحال بوده.» جرالد فورد، رئیسجمهور آمریکا چین از دیدگاه فرانسوی «چین کشور بزرگی است که چینیهای بسیاری در آن ساکن هستند.» شارل دوگل، رئیسجمهور فرانسه پاسخهای دندانشکن «ما در این طرف مجلس آنقدر هم که به نظر میرسیم احمق نیستیم.» یک عضو مجلس آمریکا در پاسخ به طعنهها مرگ «قبل از اینکه لایحه حکومت مستقل پذیرفته شود آسکویت باید از روی جنازهی خیلیها از جمله خودش رد شود.» از نامهای به قلم آاستر یونیوست، دربارهی هربرت هنری آسکویت نخستوزیر بریتانیا که لایحهای را برای استقلال ایرلند پیشنهاد کرده بود، سال 1914 حقیقت «بعضی از حقایق راست هستند، بعضی تحریف شده و بعضی دروغ.» سخنگوی دولت آمریکا، هنگام اظهارنظر در مورد مقالهای دربارهی سیاست خارجی طفره «خب، من میخواهم این کار را کاملاً به وزیر آموزش و پرورش واگذار کنم. ولی خب، بله، همهی ما، ایشان خیلی سفر میکنند و به خارج از کشور میروند. خیلیهای دیگر در این وزارتخانه هستند که همین کار را میکنند. قرار است که یک کنفرانس بینالمللی برگزار کنیم، البته این کنفرانس آنقدر که به مسایل محیط زیست میپردازد به آموزش نخواهد پرداخت و کنفرانس خیلی بزرگی هم خواهد بود و همیشه هم این تبادل ایدهها را داشتهایم.» جورج بوش پدر، فوریه 1990 در پاسخ به سؤال دانشآموزی مبنی بر اینکه آیا دولت جورج بوش ایدههای مربوط به آموزش و پرورش را از کشورهای دیگر میگیرد؟ علم جغرافی «منظورتان این است که دو تا کره داریم؟» نامزد سفارت آمریکا درخاور دور، وقتی در کنگره نظر او را دربارهی گزارش مقامات دولتی مبنی بر درگیری بین کره شمالی و جنوبی پرسیدند دانستن «رئیسجمهور میداند جه خبر است. البته نه اینکه فکر کنید خبری هست.» رن زیگلر، منشی مطبوعاتی ریچارد نیکسون، دربارهی این شایعه که نیروهای آمریکا به مرزهای لائوس حمله کردهاند ملت «گور پدر ملت! من نمایندهی مردم هستم.» سناتور ایالت نیوجرسی کوتاه و بلند «به شما گفتم یکی را بلندتر از دیگری کنید. شما درست برعکس یکی را کوتاهتر از دیگری کردهاید.» سر بویل رچ، دولتمرد بریتانیایی سناتور آگاه «یک لحظه صبر کنید! من علاقهای به کشاورزی ندارم. لطفاً دربارهی تسلیحات نظامی صحبت کنید.» ویلیام اسکات، سناتور آمریکایی، در یکی از جلسههای توجیهی پنتاگون وقتی افسران ارتش شروع به صحبت درباهی سیلوهای موشک کردند آمار «این اعداد و ارقامی که میگویم از خودم نیست. ازکسی نقل میکنم که خودش از آنها سر درمیآورد.» یکی از اعضای مجلس آمریکا، هنگام بحث توقف ابدی «وقتی دو قطار در یک تقاطع به هم میرسند باید هر دوی آنها توقف کامل کنند و هیچکدام تا موقعی که دیگری عبور نکرده است حرکت نکند.» قانونی در کانزاس
سوتی های گزارشگری! در جریان بازی سپاهان و ذوب آهن در جام حذفی از یکی از داوران قدیمی کشور به نام عرب براقی تقدیر شد. پس از سوت پایان بازی عباس بهروان دوان دوان خودش را به او رساند و گفت: بینندگان عزیز در خدمت زنده یاد عرب براقی هستیم! دقایق پایانی بازی برزیل و هلند در مرحله نهایی جام جهانی 98 بود، داور به نشانه خطا سوت زد و بهرام شفیع گفت:((و این هم سوت پایان بازی)) برزیلی ها ضربه خطا را زدند و گزارشگر به امید اینکه داور خیلی زود خاتمه بازی را اعلام کند سکوت کرد یک دقیقه هم گذشت اما داور سوت نزد شفیع هم بدون انکه خم به ابرو بیاورد سکوت را شکست و گفت ((حالا رونالدو صاحب توپ میشه )) در جام جهانی 1990، تیم ملی ایتالیا گلزنی به نام سالواتوره اسکیلاچی داشت. در جریان برگزاری مسابقات هرکدام از گزارشگران به شیوه متفاوتی نام او را تلفظ می کردند. در یکی از بازی ها، وقتی او دروازه حریف را باز کرد بهرام شفیع گفت: حالا اسکیلاچی ،اسکلاچی ،اشیلاچی،شیلاچی یا هر اسم دیگه ای داره من نمیدونم! به هر حال گل خودش را زد! در یکی از بازی های تیم مراکش در جام جهانی 98 نام بازیکن این تیم به همراه پرچم قرمز رنگ مراکش روی صفحه تلویزیون حک شد. بهرام شفیع با هیجان فریاد زد ((بله، نفهمیدیم چی شد اما در هر صورت داور بازیکن مراکش را اخراج کرد و حالا این تیم باید ده نفره به بازی ادامه بده)) در روزهایی که دانمارک تا مراحل پایانی جام ملت های 1992 پیش رفته بود و علاقمندان فوتبال نام بازیکنان نه چندان مطرح این تیم را از هم می پرسیدند، بهرام شفیع یکی دیگر از شاهکارهایش را رو کرد! مربی دانمارک دست به تعویض زد و کارگردان تلویزیونی نام بازیکن تازه وارد و بازیکن تعویضی را به همراه عبارت DENMARK روی آنتن فرستاد. شفیع اسم بازیکنی که به سمت نیمکت ذخیره ها حرکت می کرد را درست تلفظ کرد اما...(( و به جای او دن مارک وارد زمین میشه!)) در جریان یکی از بازیهای پرسپولیس در فصل گذشته که پس از افطار برگزار می شد، مجید خدایی کشتی گیر ملی پوش ایرانی در میان تماشاگران حاضر شده بود وقتی تلویزیون چهره او را به تصویر کشید عادل فردوسی پور گفت: ((این هم مجید خدایی کشتی گیر تیم ملی فوتبال ایران)) عباس بهروان در حین گزارش استقلال و سپاهان در تورنمنت نقش جهان اصفهان ((همان طوری که مشاهده می کنید شرایط جوی اصلا مناسب نیست. وزش باران و بارش باد امکان برگزاری یک بازی زیبا را از بین برده)) بازی نیمه نهایی جام جهانی 94بین برزیل و سوئد برگزار می شد و باز هم عباس بهروان پشت میز گزارش نشسته بود. در دقیقه 9 ضربه مازینهو به تور کناری دروازه اصابت کرد و به اوت رفت ((توی دروازه ...توی دروازه..این گل می تونه نوید یک بازی پر گل و زیبا رو باشه برزیل 1 سوئد 0)) البته پانزده دقیقه بعد جهانگیر کوثری که به عنوان کارشناس در استودیو حضور داشت گفت:((البته مثل اینکه ان توپ گل نشده بود. ضمن عذر خواهی از بینندگان عزیز، بازی کماکان 0_0 دنبال می شه)) اسکندر کوتی در حال گزارش بازی غیر زنده تیم ملی اتریش و یک تیم دیگر بود. بالای صفحه تلویزیون در محل مربوط به درج نام تیم ها و نتیجه بازی نام لاتین اتریش (Austria)درج شده بود و جناب گزارشگر این تیم را استرالیا خطاب می کرد. کار به جایی رسید که پس از پایان پخش این بازی ضبط شده مجری شبکه سه با اشاره به تماس های پر تعداد مردمی ضمن عذر خواهی، اشتباه گزارشگر را تصحیح کرد. چلسی گل زد و جواد خیابانی در لا به لای فریادهایش گفت: ((بدون شک الان مردم شهر چلسی خیلی خوشحال هستند)) او بعدها این واقعیت را که در کل بریتانیا شهری تحت عنوان چلسی وجود ندارد پذیرفت. اما به عنوان اخرین دفاعیه اش مدعی شد چلسی نام محله ای در لندن و منظور گزارشگر هم اشاره به ان محله بوده است. مثل این می ماند که گزارشگر بعد از گل استقلال بگوید: ((الان اهالی میدان استقلال سر از پا نمی شناسند)) کریم باقری بازیکن ارمینا بیله فلد پشت یک ضربه ایستگاهی از فاصله 30-40 متری ایستاد و مزدک میرزایی که دو مانیتور را پیش روی خود داشت برای نواخته شدن ضربه لحظه شماری می کرد. یکی از مانیتور ها مربوط به پخش مستقیم و بدون تاخیر بود و دیگری با حدود 15-10 ثانیه تاخیر تصاویر مربوط به شبکه سه را روی آنتن می فرستاد. کریم در مانیتور شماره یک ضربه را زد و گزارشگر با هیجان بسیار زیاد شوت او را استثنایی لقب داد. تماشاگر تلویزیونی اما هنوز باقری را در حالی که دست به کمر زده بود و دیوار دفاعی حریف را بر انداز می کرد می دید. عکس العمل مزدک خیلی جالب بود: ((البته این ضربه لحظاتی بعد زده شد)) این یکی را محمد دادکان به خاطر می آورد. قبل از اینکه رییس فدراسین فوتبال شود در یکی از برنامه های کارشناسی سیما با اجرای عباس بهروان شرکت کرد. مجری گفت: ((شما خیلی ساکت نشستین آقای کانداد... ببخشید اقای دادکان)) دوستان نزدیک هنوز اورا پولی اوف صدا می زنند! داستان از این قرار است که ایشان پیش از انکه این واژه Play off سر زبان ها بیفتد لغت فارسی آن را در جایی خوانده بود و در جریان یکی از گزارش هایش گفت: ((اگر همین نتیجه حفظ شود سرنوشت در بازی پولی اوف مشخص خواهد شد. این یکی فوتبالی نیست اما خیلی قشنگه. یدالله اعتصامی در جریان گزارش مستقیم یکی از جدال های داخلی در حالی که از نمایش پسر یکی از کشتی گیران قدیمی به وجد آمده بود، تصمیم گرفت احساسش را در قالب یک بیت شعر بیان کند: ((پسر کو ندارد نشان از پدر ... نشاید که نامش نهند آدمی!!!)) البته بسیاری از کارشناسان ادبیات معتقدند قدیم ها مصراع دوم این بیت ((تو بیگانه خوانش نخوانش پسر))بوده بازی پرسپولیس و تراکتور سازی بود. تابلوی تعویض بالا رفت و غلام حسین دین محمدی قصد داشت برای تراکتور وارد زمین شود. جواد خیابانی اما ناگهان تمام تماشاگران تلویزیونی را در جای خود میخکوب کرد: ((حالا غلام حسین دین محمدی برادر بزرگتر رسول خطیبی وارد زمین می شه! )) او بعد ها مدعی شد نسبت خانوادگی حسین و رسول خطیبی و سیروس و غلامحسین دین محمدی را قاطی کرده. و دفتر داستان های شیرین سوتی های گزارشگران را با خاطره ای ازگزارش غلامعلی پیر ایرانی در زمان برگزاری مسابقات دسته فوق سنگین وزنه برداری بازی های آسیایی دوحه می بندیم: ((حالا، حسین رضا زاده وزنه 205 کیلو متری را بالای سر می برد ))این مورد البته از رادیو انتخاب شده بود به نظر شما بهترین سوتی کدام یک است؟
سوالات امتحانی ـ کداميک، نام فيلمی از بهرام بيضايی است؟ 1) مرگ اصفهان مربع ۲) مرگ شيراز مثلث ۳) مرگ يزدگرد ۴) مرگ بر آمريکا ـ کدام گزينه نام فيلمی است از روبرتو روسيلينی فيلمساز مکتب نئورئاليست ايتاليا؟ ۱) رم، شهر بیدفاع ۲) رم، شهر بیهافبک ۳) یونتوس، تيم بیفوروارد ۴) چهمیکنه اين دروازهبان ـ در فيلم گنج قارون، شخصيت علی بیغم که نقش وی را مرحوم فردين بازی میکرده است، در جايی از فيلم آواز میخواند: «اومدم از هند اومدم با ... اومدم» گزينهی مناسب برای پر کردن جای خالی کدام است؟ ۱) پژو ۲۰۶ ۲) ماشين بنز ۳) اورانيوم غنیشده ۴) گاو مش حسن ـ کدام گزينه نام فيلمی است از ابراهيم گلستان؟ ۱) خشت و آينه ۲) پيک و آينه ۳) خاج و آينه ۴) دو پر آس
زاغکی قالب پنیری دید "زاغکی قالب پنیری دید" از همان پاستوریزه های سفید! پس به دندان گرفت و پر وا کرد روی شاخ چنار مأوا کرد اتفاقا ازان محل روباه می گذشت و شد از پنیر آگاه گفت: اینجا شده فشن تی وی! چه ویوئی! چه پرسپکتیوی! محشری در تناسب اندام کشته تیپ توست خاص و عوام! دارم ام پی تریّ ِ آوازت شاهکار شبیه اعجازت ولی اینها کفاف ما ندهد لطف اجرای زنده را ندهد ای به آواز شهره در دنیا یک دهن میهمان بکن ما را! زاغ، بی وقفه قورت داد پنیر! آن همه حیله کرد بی تاثیر گفت کوتاه کن سخن لطفا! پاس کردم کلاس دوم من!
روشهای مبارزه با بحران بی شوهری در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز به وجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن . ۱ـ روش کوزه ای : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی ... چرا ظرف مرا بشکست لیلی نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه . ۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن می کنی شکلات بین مردم تقسیم می کنی تا مرد آرزوهات بیاد. نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع می تونین فانوس هم روشن کنین . ۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی می تونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم می پری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه . ۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده می کنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی می کنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه ! ۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس می شی بالاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی . نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین. ۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که می تونی شرکت می کنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه . نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین. ۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت می کنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بالاخره یه شوهر گیرت بیاد . نتیجه گیری : التماس دعا خواهر . ۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر می داری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک می کنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب می کنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی . نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین ۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو می گیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) می گیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه. البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند. نتیجه گیری : در تعهد نامه کلانتری حتما مقدار مهریه را ذکر کنین
دلایل رد کردن دخترها توسط پسرها تو برای من مثل خواهر می مونی! یعنی: خیلی زشتی!!! فاصله سنیمون کمی زیاده! یعنی خیلی زشتی!!! من به تو علاقه به اونصورت ندارم! یعنی خیلی زشتی!!! من الان تو موقعیت بدی از زندگیم هستم! یعنی: خیلی زشتی!!! من دوست دختر دارم! یعنی: خیلی زشتی!!! تقصیر تو نیست ، تقصیر منه! یعنی: خیلی زشتی!!! من الان توجهم به کارمه! یعنی خیلی زشتی!!! من تصمیم گرفتم مجرد بمونم! یعنی خیلی زشتی!!! بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم! یعنی بطور وحشتناکی زشتی!!!
دسترسی به این سایت... وقتی که سایت یا وبلاگی را در ایران فیا-تر می کنند شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم: مشترک گرامی، بابا فیل.تره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون F5 صابمرده بردار دیگه! مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمیکشی! مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ! مشترک گرامی، دست نزن جیزه، دِهَه! مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از اینورا رد شی با دفعهِ قبل میشه دوبار! مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوقمون رو نداده، بهت پس میدم! مشترک گرامی، فیا-ترشکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم! بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی! مشترگ گرامی دیگهای نبود، نفسکِش.......
دختربچه و معلم دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد، زيرا با وجود این که پستاندار عظيمالجثهاى است، امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چه طور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
خاطرات یک پزشک پزشکان معمولا خاطرات جالبی از کار و بیمارانشان دارند. علت جالب بودن این خاطرات یا بخاطر برخوردهای بانمکی است که بیماران با پزشک یا بیماریشان میکنند یا کمبود اطلاعات پزشکی است یا شاید وقوع بعضی اتفاقات در فضایی که سایه مرگ و بیماری در آن وجود دارد خود به خود تبدیل به طنز میشود. اما مهم اینجاست که یک پزشک عمومی با ذوق اهل شهرکرد هر از چندگاهی خاطراتش را از این ماجراها در وبلاگش مینویسد که بسیار خواندنی هستند: * گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت: آقای دکتر! گلوش چرک داره؟ گفتم: چرکش تازه می خواد شروع بشه. گفت: این بچه همیشه همین طوره٬ همیشه عفونتش اول شروع می شه بعد زیاد می شه! * به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ با یه صدای گرفته گفت: هیچی فقط چند روزه که اصلا صدام درنمی ره! * به دختری که با استفراغ اومده بود گفتم: اسهال هم دارین؟ گفت: حالتشو دارم اما نمیاد! * یه خانم حدودا ۵۰ ساله دختر حدودا ۱۸ سالشو آورده بود. به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دلهره دارم. مادرش زد زیر خنده و بعد گفت: مامان! دل پیچه نه دلهره! پرسیدم: چیز ناجوری نخوردین؟ مادرش گفت: چرا «چیسپ» خورده و این بار نوبت دختر بود که بزنه زیر خنده و بگه: مامان چیپس نه چیسپ! * به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: مثلا چه سابقه ای؟ بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین؟ گفت: مثلا چه داروئی؟ نسخه شو که نوشتم گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: مثلا چه ناراحتی؟ * به خانمه گفتم: اشتهاتون خوبه؟ گفت: هر وقت بتونم غذا بخورم می تونم بخورم! * پیرمرده گفت: همه بدنم درد می کنه غیر از آرنج دست چپم. گفتم: یعنی آرنج دست چپتون درد نمی کنه؟ گفت: نه آرنج دست چپم «خیلی» درد می کنه! * خانمه اومد و گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: نمی دونم. چند وقت بود که هر دو دستم درد می کرد. چند هفته پیش از این دستم آزمایش خون گرفتم بعد دردش افتاد حالا می خوام بگم از این دستم هم خون بگیرن ببینم دردش می افته؟! * به خانمه گفتم: باید یه آزمایش بدین. گفت: نمی دم! گفتم: چرا؟ گفت: می ترسم بفهمم یه مرض ناجوری دارم! * خانمه می گفت: توی آزمایشگاه درمونگاه آزمایش دادم گفتند عفونت داری اما بیرون آزمایش دادم گفتند سالمه! آزمایشهاشو نگاه کردم دیدم توی درمونگاه آزمایش ادرار داده و بیرون آزمایش خون! * خانمه می گفت: فکر کنم باز گلوی بچه ام چرک کرده. گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه از دیروز داره دهنش بوی کپسول می ده! * خانمه می گفت: بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد. گفتم: چه شیافی براش گذاشتین؟ گفت: استامینوفن! * مریض های درمانگاه تمام شدن و از مطب میام بیرون یه هوائی بخورم. مسئول پذیرش که اهل همونجاست داره با یکی از اهالی روستا صحبت می کنه و ازش می پرسه: داروهائی که دکتر دومی براتون نوشت با دکتر اولی فرق داشت؟ روستائی محترم می گه: خوب معلومه٬ مگه کود حیوونهای مختلف با هم فرق نمی کنه؟ خوب داروهای دکترها هم با هم فرق می کنه! * یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود. گفتم: می تونین بمونین سرم بزنین؟ گفت: نه. گفتم: آمپول می زنین؟ گفت: نه. خانم جوونی که باهاش بود گفت: آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین. گفتم: چرا؟ گفت: آخه می گن چیزهای شیرین فشار خونو بالا می برن! * روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند. گفتم: چند روزه که مریضه؟ پدره گفت: دو روزه مادرش گفت: نه سه روزه پدره با عصبانیت به مادرش گفت: آخه جمعه که تعطیله! * مرده با کمردرد اومده بود، وقتی می خواستم نسخه بنویسم گفت: آقای دکتر! بی زحمت هر چی می خواین بنویسین فقط پماد ننویسین! گفتم: چرا؟ گفت: آخه همه خونواده مون رفته اند مسافرت هیچ کسی نیست که برام پماد بماله! * به خانمه گفتم: کجای سرتون درد می کنه؟ دستشو گذاشت روی سرش و گفت: همین جا درست توی لگن سرم.