وَ عَن أبِى الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام :
اِذا كَذِبَ الوُلاةُ حُبِسَ الْمـَطَرُ، وَ اِذا جارَ السُّلْطانُ هانَتِ الدَّوْلَةُ، وَاِذا حُبِسَتِ الزَّكاةُ ماتَتِ الْمَواشى.
از امام رضا عليه السلام روايت شده است:
هرگاه زمامداران دروغ بگويند، خشكسالى مى شود. هرگاه حاكم، ستم كند، حـكومت سست مى شود. و هرگاه زكات نپـردازند، چهـارپايان مى مـيرند.
امالى، شيخ مفيد، ص 310.
وَ قالَ الرِّضا عليه السلام :
اَلصَّغائِرُ مِنَ الذُّنـُوبِ طُـرُقٌ اِلَى الْكَبائِرِ ومَنْ لَمْ يَخَفِ اللّه َ فِى الْقَليلِ، لَمْ يَخَفْهُ فِى الْكَثيرِ.
امام رضا عليه السلام فرمود:
گناهان كوچك، راهى به سوى گناهان كبيره است. هر كس كـه در گنـاهان كوچـك از خــدا نترسـد، در مورد گناهان بزرگ و بسيار هم از او نمى ترسد.
مسند الامام الرضا عليه السلام ، ج 1، ص 290.
وَ قالَ الرِّضا عليه السلام :
اِنَّمَا النّاسُ رَجُلانِ: مُسْتَريحٌ بِالْمَوْتِ وَ مُسْتَراحٌ مِنهُ بِهِ.
امام رضا عليه السلام هنگام عيادت از يكى از اصحابش فرمود:
مردم دو دسته اند: يكى آنكه با مـرگ، آسـوده مى شود. ديگرى آنكه مردم با مرگش از دست او آسوده مى شوند.
مسند الامام الرضا عليه السلام ، ج 1، ص 263.
وَ قالَ الرِّضا عليه السلام :
اَلسَّخِىُّ يَأْكُلُ مِنْ طَعامِ النّاسِ لِيـَأْكـُلُوا مِنْ طـَعـامِهِ، وَالْبَخيلُ لايَأكُلُ مِنْ طَعامِ النّاسِ لِـئَلاّ يـَأْكـُلُوا مِنْ طـَعـامِهِ.
امام رضا عليه السلام فرمود:
بخشنده و سخاوتمند، از غذاى مردم مى خورد، تـا از غـذايش بخـورنـد، ولى بخيل از غذاى ديگران نمى خورد، تـا از غـذاى او نخورنـد.
مسند الامام الرضا عليه السلام ، ج 1، ص 295.
وَ قالَ الرِّضا عليه السلام :
مَنْ رَضِىَ بِالْيَسيرِ مِنَ الْحَلالِ خـَفَّتْ مـَؤُنَتـُهُ وَ تَنَعـَّمَ اَهـْلـُهُ وَ بَصَّرَهُ اللّه ُ داءَ الدُّنْيا وَ دَوائَها وَ اَخْرَجـَهُ مِنْها سالِما
امام رضا عليه السلام فرمود:
كسى كه به مال حلال اندك، راضى شود، مخارجش سبك مى شود، خانواده اش برخوردار مى گردند، خداوند او را به درد و درمان دنيا بينا مى كند و ا و را سالم و بى گناه از دنيا به دارالسلام بهشت بيرون مى برد.
مسند الامام الرضا عليه السلام ، ج 1، ص 269.
الرضا عن اللّه عن سعيد بن المُسَيِّب :
قالَ لُقمانُ لاِبنِهِ : يا بُنَيَّ ، لا يَنزِلَنَّ بِكَ أمرٌ رَضيتَهُ أو كَرِهتَهُ إلاّ جَعَلتَ فِي الضَّميرِ مِنكَ أنَّ ذلِكَ خَيرٌ لَكَ . قالَ : أمّا هذِهِ فَلا أقدِرُ أن اُعطِيَكَها دونَ أن أعلَمَ ما قُلتَ إنَّهُ كَما قُلتَ . قالَ : يا بُنَيَّ ، فَإِنَّ اللّه َ قَد بَعَثَ نَبِيّاً ، هَلُمَّ حَتّى نَأتِيَهُ فَعِندَهُ بَيانُ ما قُلتُ لَكَ . قالَ : اِذهَب بِنا إلَيهِ . قالَ : فَخَرَجَ وهُوَ عَلى حِمارٍ ، وَابنُهُ عَلى حِمارٍ ، وتَزَوَّدوا ما يُصلِحُهُم مِن زادٍ ، ثُمَّ سارا أيّاماً ولَيالِيَ حَتّى تَلَقَّتهُما مَغارَةٌ ، فَأَخَذا اُهبَتَهُما لَها ، فَدَخَلاها فَسارا ما شاءَ اللّه ُ أن يَسيرا حَتّى ظَهَرا وقَد تَعالَى النَّهارُ ، وَاشتَدَّ الحَرُّ ، ونَفَدَ الماءُ وَالزّادُ ، وَاستَبطَئا حِمارَيهِما ، فَنَزَلَ لُقمانُ ونَزَلَ ابنُهُ ، فَجَعَلا يَشتَدّانِ عَلى سَوقِهِما . فَبَينا هُما كَذلِكَ إذ نَظَرَ لُقمانُ أمامَهُ ، فَإِذا هُوَ بِسَوادٍ ودُخانٍ ، فَقالَ في نَفسِهِ : السَّوادُ سَحَرٌ في الدرّ المنثور : «شجر» بدل «سحر» ، وهو الأنسب . ، وَالدُّخانُ عُمرانٌ وناسٌ . فَبَينَما كَذلِكَ يَسيرانِ إذ وَطِئَ ابنُ لُقمانَ عَلى عَظمٍ ناتِئٍ عَلَى الطَّريقِ ، فَدَخَلَ مِن باطِنِ القَدَمِ حَتّى ظَهَرَ مِن أعلاها ، فَخَرَّ ابنُ لُقمانَ مَغشِيّاً عَلَيهِ ، فَحانَت مِن لُقمانَ التِفاتَةٌ ، فَإِذا هُوَ بِابنِهِ صَريعٌ ، فَوَثَبَ إلَيهِ فَضَمَّهُ إلى صَدرِهِ ، وَاستَخرَجَ العَظمَ بِأَسنانِهِ ، وَاشتَقَّ عِمامَهً كانَت عَلَيهِ فَلاثَ بِها رِجلَهُ ، ثُمَّ نَظَرَ إلى وَجهِ ابنِهِ فَذَرَفَت عَيناهُ فَقَطَرَت قَطرَةٌ مِن دُموعِهِ عَلى خَدِّ الغُلامِ ، فَانتَبَهَ لَها ، فَنَظَرَ إلى أبيهِ وهُوَ يَبكي . فَقالَ : يا أبَتِ أنتَ تَبكي وأنتَ تَقولُ : هذا خَيرٌ لي ، كَيفَ يَكونُ هذا خَيرٌ لي وأنتَ تَبكي؟ وقَد نَفَدَ الطَّعامُ وَالماءُ ، وبَقيتُ أنَا وأنتَ في هذَا المَكانِ ، فَإِن ذَهَبتَ وتَرَكتَني عَلى حالي ذَهَبتَ بِهَمٍّ وغَمٍّ ما بَقيتَ ، وإن أقَمتَ مَعي مِتنا جَميعاً ، فَكَيفَ عَسى أن يَكونَ هذا خَيرٌ لي وأنتَ تَبكي . قالَ : أمّا بُكائي ـ يا بُنَيَّ ـ فَوَدِدتُ أنّي أفتَديكَ بِجَميعِ حَظّي مِنَ الدُّنيا ، ولكِنّي والِدٌ ، ومِنّي رِقَّةُ الوالِدِ . وأمّا ما قُلتَ : كَيفَ يَكونُ هذا خَيرٌ لي ، فَلَعَلَّ ما صُرِفَ عَنكَ ـ يا بُنَيَّ ـ أعظَمُ مِمَّا ابتُليتَ بِهِ ، ولَعَلَّ مَا ابتُليتَ بِهِ أيسَرُ مِمّا صُرِفَ عَنكَ . فَبَينا هُوَ يُحاوِرُهُ إذ نَظَرَ لُقمانُ هكَذا أمامَهُ فَلَم يَرَ ذلِكَ الدُّخانَ وَالسَّوادَ ، فَقالَ في نَفسِهِ : لَم أرَ ثَمَّ شَيئاً!؟ قالَ : قَد رَأَيتُ ، ولكِن لَعَلَّ أن يَكونَ قَد أحدَثَ رَبّي بِما رَأَيتُ شَيئاً . فَبَينا هُوَ يَتَفَكَّرُ في هذا إذ نَظَرَ أمامَهُ فَإِذا هُوَ بِشَخصٍ قَد أقبَلَ عَلى فَرَسٍ أبلَقَ ، عَلَيهِ ثِيابٌ بَياضٌ ، وعِمامَةٌ بَيضاءُ يَمسَحُ الهَواءَ مَسحاً ، فَلَم يَزَل يَرمُقُهُ بِعَينِهِ حَتّى كانَ مِنهُ قَريباً فَتَوارى عَنهُ ثُمَّ صاحَ بِهِ فَقالَ : أنتَ لُقمانُ؟ قالَ : نَعَم . قالَ : أنتَ الحَكيمُ؟ قالَ : كَذلِكَ يُقالُ ، وكَذلِكَ نَعَتَني رَبّي . قالَ : ما قالَ لَكَ ابنُكَ هذَا السَّفيهُ؟ قالَ : يا عَبدَ اللّه ِ ، مَن أنتَ أسمَعُ كَلامَكَ ، ولا أرى وَجهَكَ؟ قالَ : أنَا جِبريلُ ، لا يَراني إلاّ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ ، لَولا ذلِكَ لَرَأَيتَني ، فَما قالَ لَكَ ابنُكَ هذَا السَّفيهُ؟ قالَ : قالَ لُقمانُ في نَفسِهِ : إن كُنتَ أنتَ جِبريلَ ، فَأَنتَ أعلَمُ بِما قالَهُ ابني مِنّي . فَقالَ جِبريلُ : ما لي بِشَيءٍ مِن أمرِكُما عَلى أن حَفِظتُكُما ، ائتيني ، فَقَد أمَرَني رَبّي بِخَسفِ هذِهِ المَدينَةِ وما يَليها ، ومَن فيها ، فَأَخبَروني أنَّكُما تُريدانِ هذِهِ المَدينَةَ ، فَدَعَوتُ رَبّي أن يَحبِسَكُما عَنّي بِما شاءَ فَحَبَسَكُمَا اللّه ُ عَنّي بِمَا ابتُلِيَ بِهِ ابنُكُ ، ولَو لا مَا ابتُلِيَ بِهِ ابنُكُ لَخَسَفتُ بِكُما مَعَ مَن خَسَفتُ . قالَ : ثُمَّ مَسَحَ جِبريلُ يَدَهُ عَلى قَدَمِ الُغلامِ فَاستَوى قائِماً، ومَسَحَ يَدَهُ عَلَى الَّذي كانَ فيهِ الطَّعامُ فَامتَلَأَ طَعاماً، ومَسَحَ يَدَهُ عَلَى الَّذي كانَ فيهِ الماءُ فَامتَلَأَ ماءً، ثُمَّ حَمَلَهُما وحِمارَيهِما فَزَجَلَ بِهِما كَما يُزجَلُ الطَّيرُ، فَإِذا هُما فِي الدّارِ الَّتي خَرَجا مِنها بَعدَ أيّامٍ ولَيالي .
ـ به نقل از سعيد بن مُسيَّب ـ :
لقمان به پسرش گفت: «[بكوش تا] هيچ كار خوش آيند و ناخوش آيندى براى تو پيش نيايد ، مگر اين كه در باطن خود ، آن را خيرى براى خوش بشمارى» . پسر لقمان گفت: به اين سفارش تو نمى توانم عمل كنم ، مگر بدانم كه مطلب ، همان گونه است كه گفتى . لقمان گفت: «اى پسرم! همانا خداوند عز و جل پيامبرى را مبعوث كرده است . بيا تا پيش او برويم كه بيان آنچه برايت گفتم ، نزد اوست» . پسر لقمان گفت: ما را پيش او ببر . لقمان و پسرش ، هر كدام سوار بر الاغ جداگانه ، به راه افتادند و هر چه زاد و توشه لازم داشتند ، با خود برداشتند. روزها و شب ها راه رفتند تا به غارى رسيدند و خود را براى سفر به درون آن غار ، مهيّا كردند . داخل غار شدند و به اندازه اى كه خداوند خواسته بود ، در آن راه رفتند ، تا اين كه از غار بيرون آمدند ، در حالى كه روز ، بالا آمده بود و گرما شدّت گرفته بود و آب و توشه تمام شده بود. الاغ ها ايستاندند . لقمان و پسرش پياده شدند و الاغ ها را از پشت سر ، به سرعت راندند. وقتى لقمان جلو را نگاه كرد ، ديد سياهى و دودى ، از دور پيداست. پيش خود گفت: «سياهى، درخت است و دود هم آبادى و مردم» . در حالى كه در حركت بودند ، پاى پسر لقمان ، روى استخوان تيزى رفت . استخوان ، از كف پا فرو رفت و از بالاى آن بيرون آمد. پسر لقمان ، بى هوش به زمين افتاد . لقمان ، وقتى متوجّه شد كه پسرش به زمين افتاده ، به سويش پريد و او را به سينه اش چسباند . استخوان را با دندان هايش بيرون آورد و دستارى را كه همراه داشت ، پاره كرد و به پاى او پيچيد . سپس به چهره پسرش نگريست . چشمانش پر از اشك شد و قطره اى از اشكش بر چهره فرزندش افتاد . پسر ، متوجّه اشك پدر شد و ديد كه پدرش گريه مى كند. گفت: پدر جان! دارى گريه مى كنى و با اين حال ، مى گويى : «اين براى تو خير است» ؟! چه طور اين برايم خير است ، در حالى كه تو مى گريى؟ در حالى كه آب و غذا تمام شده و من و تو ، در اين جا مانده ايم؟ اگر بروى و مرا رها كنى ، تا زنده اى ، در غم و اندوه به سر مى برى و اگر با من بمانى ، هر دو مى ميريم. پس چه طور اين برايم خير باشد ، در حالى كه تو مى گريى؟ لقمان گفت : «گريه ام ـ اى پسرم! ـ از آن روست كه من دوست دارم همه دنيايم را فداى تو بكنم ؛ من پدرم و دل پدر ، نازك است . اما اين كه گفتى : چه طور اين كار برايم خير است؟ شايد آنچه از تو دور شده ، بزرگ تر از اين بلايى باشد كه بدان گرفتار آمده اى و شايد آنچه بدان گرفتار شده اى ، آسان تر از آن باشد كه از تو دور شده است» . لقمان ، در اين حال كه با پسرش حرف مى زد ، بار ديگر جلوى خود را نگاه كرد ؛ ولى آن دود و سياهى را نديد و پيش خود گفت : «مگر آن جا چيزى نديديم؟» و گفت: «حتما ديدم ؛ ولى شايد خداوند ، براى آنچه ديدم ، چيز تازه اى پيش آورده باشد!» . در همين فكر بود كه جلوى خود را نگاه كرد . ديد شخصى سوار بر اسب ابلق ، به طرف او مى آيد و لباس سفيد و دستار سفيدى دارد كه هوا را صاف و روشن مى كند. پيوسته با گوشه چشم ، به او نگاه مى كرد تا اين كه نزديك شد ؛ ولى از او پنهان شد . سپس فرياد زد و گفت: آيا تو لقمانى؟ گفت: «آرى» . گفت: حكيم تويى؟ گفت: «چنين مى گويند ، و پروردگارم مرا چنين وصف كرده است» . گفت: اين پسر سفيه تو ، چه مى گويد؟ گفت: «اى بنده خدا! تو كيستى كه من سخن تو را مى شنوم ، ولى روى تو را نمى بينم؟» . گفت: من جبرئيل هستم . مرا كسى جز فرشته مقرّب و پيامبر مرسَل نمى بيند. اگر اين نبود ، مرا مى ديدى. اين پسر سفيه تو ، چه مى گويد؟ لقمان ، پيش خود گفت: «اگر تو جبرئيلى ، خودت به آنچه پسرم گفته ، آگاهى» . جبرئيل عليه السلام گفت: من وظيفه اى نداشتم جز اين كه شما را حفظ كنم . با من بياييد . پروردگارم به من فرمان داد كه اين شهر و اطراف آن را و هر چه را در آن است ، فرو برم . آن گاه ، مرا خبر كردند كه شما مى خواهيد به اين شهر بياييد . از اين رو ، از خدا خواستم كه هر طور خود اراده مى كند ، شما را از برخورد با من باز دارد . پس خداوند عز و جل شما را با آنچه پسرت بدان گرفتار شد ، از برخورد با من بازداشت و اگر آن گرفتارىِ پسرت نبود ، شما را هم با ديگران فرو مى بردم . سپس جبرئيل عليه السلام به پاى پسر لقمان دست كشيد ، او به پا خاست ، و به ظرف غذا دست كشيد، پر از غذا شد ، و به ظرف آب دست كشيد، پر از آب شد . سپس آن دو و الاغ هايشان را حمل كرد و مانند پرنده پروازشان داد تا به خانه اى رسيدند كه چند شبانه روز بود از آن خارج شده بودند.
الرضا عن اللّه لابن أبي الدنيا : ص 65 ح 29 ، الدرّ المنثور : ج 6 ص 514 .
عَنِ الرِّضـا عليه السلام قالَ
كانَ نَقْشُ خاتَمِ الْحَسَنِ عليه السلام «اَلْعِــزَّةُ لِلّهِ». ;
امام رضا عليه السلام فرمود
نقش نگين انگشترى امام حسن عليه السلام «العزّة للّه » (عزّت مخصوص خداست) بود. شعارى را كه پيشوايان دين به عنوان نقش نگين انگشتر خويش انتخاب مى كردند، هم تبيين اوصاف و اسماء خداوند بود، هم علاقه هر امامى را به مفهومى از مفاهيم معارفى و خداشناسى نشان مى داد. كسى كه خدا را عزيز و قدرتمند و شكست ناپذير مى داند و اين ويژگى را در نگين خود نقش مى زند، از عزّت و قدرت الهى هم مدد مى جويد و خودش مظهر عزّت الهى مى شود، آنگونه كه حسن بن على عليهماالسلام چنين بود.;
اعيان الشيعه ج 1، ص 563، بحارالانوار ج 43، ص 258
عَنِ الرِّضـا عليه السلام
... كـانَ الْحَـسَنُ عليه السلام تَمـْرِيّـا وَ كانَ أَبُوعَبْدِاللّه ِ الْحُسَيْنُ عليه السلام تَمْرِيّـا. ;
امام رضا عليه السلام فرمود
... امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام خرما را دوست مى داشتند. شيرينى و مواد قندى جزء نيازهاى بدن است كه در تعديل طبيعت بسيار مفيد است. يكى از پرانرژى ترين خوراكى ها كه خواص بسيار داردو ضايعات و آسيب هاى مواد قندى را هم ندارد، خرماست. علاقه به خرما درباره پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و امامان ديگر نيز نقل شده و امامان ما فرموده اند; ما اهل شيرينى هستيم، شيعيان ما هم به خرما و شيرينى علاقه دارند.;
كافى، ج 6 ص 345 ح 6، وسائل الشيعه، ج 17 ص 73 ح 105
قالَ أَبُوالحَسَن الثانى عليه السلام
كانَ نَقْشُ خاتَمِ الْحُسَيْنِ عليه السلام «إِنَّ اللّه َ بالِغُ أَمْرِهِ». ;
امام رضا عليه السلام مى فرمايد
نقش نگين امام عليه السلام اين جمله بود; «إِنَّ اللّه َ بالِغُ أَمْرِهِ». (خداوند، فرمان خود را به نتيجه و پايان مى رساند). اين نگاه توحيدى، عقيده به قدرت مطلق خداوند را در عالم هستى نشان مى دهد كه هر چه فرمان او باشد، همان مى شود.;
الكافى ج 6 ص 474
عَنْ أَبيالْحَسَنِ عليه السلام قالَ
دَخَلَ قَوْمٌ عَلى أَبى جَعْفَرٍ عليه السلام فَرَأَوْهُ مُخْتَضِبا بِالسَّوادِ فَسَأَلُوهُ فَقالَ; إنّى رَجُلٌ اُحِبُّ النِّساءَ وَ أنَا أتَصَنَّعُ لَهُنَّ. ;
امام رضا عليه السلام فرمود
گروهى به محضر امام باقر عليه السلام شرفياب شدند. ديدند آن حضرت موى خويش را رنگ سياه زده است. درباره آن از آن حضرت پرسيدند. فرمود; من مـردى هستم كه زنان (همسرانم) را دوست دارم و خـود را بـراى آنان مى آرايـم. از عواملى كه قوام خانواده و روابط زناشويى را مستحكم مى سازد، آن است كه هر يك از زن و شوهر، خود را براى ديگرى بيارايد. آرايش براى نامحرمان از گناهان بزرگ است، ولى آراستگى براى مَحرم ها و خانواده پسنديده است و محبت را تقويت مى كند.;
الكافى، ج 6، ص 480، روايت 3.
قالَ الرِّضا عليه السلام
. . . كانَ أَبى صَلَواتُ اللّه ُ عَلَيْهِ إِذا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ لا يُرى ضاحِكا، وَ كانَتْ كَأبَتُهُ تَغْلِبُ عَلَيْهِ حَتّى يَمْضِىَ مِنْهُ عَشْرَةُ أَيّامٍ فَإِذا كانَ يَوْمُ الْعاشِرِ كانَ ذلِكَ الْيَوْمُ، يَوْمَ مُصيبَتِهِ وَحُزْنِهِ وَ بُكائِهِ وَ يَقُولُ; هذَا الْيَوْمُ الَّذى قُتِلَ فيهِ الْحُسَيْنُ صَلّى اللّه ُ عَلَيْهِ. ;
امام رضا عليه السلام فرمود
پدرم درود خدا بر او باد، وقتى كه ماه محرّم مى رسيد، ديگر خندان ديده نمى شد، بلكه تا روز دهم همواره اندوهگين و غمناك بود، و چون روز دهم فرا مى رسيد آن روز، روز عزا و غم و اندوه و گريه او مى شد و مى فرمود; اين همان روزى است كه امام حسين عليه السلام در آن به شهادت رسيد. بزرگداشت عاشورا در آموزش هاى ائمّه، براى زنده نگه داشتن آن حادثه بود، تا فراموش نشود و در دوران هاى بعد، اثرگذار و بيدارگر و الهام بخش باقى بماند.;
اقبال الاعمال: 544
عَنِ الرِّضا عليه السلام قال
كانَ أَبى عليه السلام يَزيدُ فى الْعَشْرِ الأَواخِرِ مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ فى كُّلِ لَيْلَةٍ عِشْرينَ رَكْعَةً. ;
از امام رضا عليه السلام نقل شده كه فرمود
پدرم در دهه آخر ماه رمضان در هر شب بيست ركعت به نمازهاى مستحبّى شبهاى ماه رمضان مى افزود.;
قرب الاسناد: 207
عَنْ أَبى الْحَسَنِ الرِّضا عليه السلام قالَ
كانَ أَبى عليه السلام يَقُولُ إِذا خَرَجَ مِنْ مَنْزِلِهِ; «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الَّرحيمُ، خَرَجْتُ بِحَوْلِ اللّه ِ وَقُوَّتِهِ، لا بِحَوْلٍ مِنّى وَ قُـوَّةٍ، بَلْ بِحَوْلِكَ وَ قُوَّتِكَ يا رَبِّ مُتَعَرِّضا لِرِزْقِكَ، فَأتِنى بِهِ فى عافِيَةٍ». ;
از امام رضا عليه السلام روايت شده كه فرمود
پدرم [امام موسى بن جعفر عليهماالسلام] هنگامى كه از خانه اش بيرون مى شد مى فرمود; «به نام خداوند بخشنده مهربان» به اراده و قوّه الهى، نه به اراده و قدرت خودم بلكه به اراده و قدرت تو اى خداى بزرگ در راه طلب روزى از منزل خارج مى شوم، پس در نهايت سلامتى مرا به خانه ام برگردان.;
محاسن برقى 2: 91 ح 1241
عَنْ إِسْماعيلَ بْنِ عَلِيٍّ أَخى دِعْبِلٍ عَنِ الرِّضا عليه السلام
أنَّهُ خَلَعَ عَلى دِعْبِلٍ قَميصًا مِنْ خَزٍّ وَ قالَ لَهُ; إحْتَفِظْ بِهذَا القَميصِ فَقَدْ صَلَّيْتُ فيهِ أَلْفَ لَيْلَةٍ كُلُّ لَيْلَةٍ أَلْفَ رَكْعَةٍ وَ خَتَمْتُ فيهِ الْقُرْانَ أَلْفَ خَتْمَةٍ. ;
اسماعيل فرزند على برادر دعبل شاعر معروف از امام رضا عليه السلام نقل مى كند كه گفت
امام رضا عليه السلام به دعبل پيراهنى از خزّ هديه كرد و به او گفت كه قدر اين پيراهن را بدان، من هزار شب [و] در هر شبى هزار ركعت با آن نماز گذارده و هزار بار قرآن ختم نموده ام. دعبل، شاعر اهل بيت بود و شعر متعهّد و ولايى او درباره خاندان پيامبر مورد قبول و تقدير حضرت رضا عليه السلام قرار گرفت و امام به او سكّه داد و پيراهن مخصوص خويش را بخشيد، پيراهنى كه در آن، خدا را بسيار عبادت كرده بود و جامه اى مقدّس و پربها به شمار مى رفت.;
بحارالانوار 83: 222 ح 7
رَجاءُ بْنُ أَبى الضّحاكِ قالَ
كانَ الرِّضا عليه السلام إِذا أَصْبَحَ صَلّى الْغَداةَ فَـإِذا سـَلَّمَ جَـلَسَ فى مُصَـلاّهُ يُسَبِّحُ اللّه َ وَيَحْمَدُهُ وَيُكَبِّرُهُ وَيُهَلِّلُهُ وَيُصَلّى عَلىَ النَّـبِىِّ وَالِهِ حَتّى تَطْلِعَ الشَّـمسُ… ;
رجاء ابن ابى ضحّاك [فرمانده مأموران مأمون براى آوردن امام رضا عليه السلام در ضمن شرح عبادتهاى شبانه روزى امام]مى گويد
امام رضا عليه السلام هنگامى كه صبح مى كرد نمازرا مى خواند، پس از سلام در جايگاه نماز مى نشست و به تسبيح و حمد و تكبير و تهليل خدا مشغول مى شد، و به پيامبر و آل او صلوات مى فرستاد تا اينكه خورشيد طلوع مى كرد. اين سيره، درباره امامان ديگر هم نقل شده و آنان، شيعه را هم توصيه كرده اند كه فرصت خاص بين طلوع فجر و طلوع خورشيد را مغتنم بشمارند و به عبادت و ذكر بپردازند و از خواب اين موقع بپرهيزند كه خفتن در بين الطّلوعين، ناپسند است.;
بحارالانوار 49: 92
وَ عَنِ الرِّضا عليه السلام أَنَّهُ كانَ يَقُولُ لِأَصحابِهِ
عَلَيْكُمْ بِسِلاحِ الْأَنْبِياءِ، فَقيلَ; وَ ما سِلاحُ الْأَنْبِياءِ؟ قالَ عليه السلام; الـدُّعاءُ ;
از امام رضا عليه السلام نقل شده كه همواره به اصحاب خود مى فرمود
بر شما باد سلاح پيامبران، از او پرسيده شد كه سلاح انبياء چيست؟ فرمود; سلاح انبياء دعا مى باشد. سلاح، وسيله اى است كه انسان را از خطرات حفظ مى كند و دشمن را دفع مى نمايد. وسوسه هاى شيطانى، غفلت از خدا و آخرت، غرور و جهل، دشمن كمال انسان است. دعا و توجه به معبود و حاجت خواستن از او و مدد گرفتن از پروردگار، نوعى توجّه به مبدأ قدرت است و كسى كه به سلاح دعا مجهّز نباشد و از خدا غفلت كند و تكيه اش تنها بر خودش باشد، در زندگى شكست مى خورد و ناكام مى ماند.;
مكارم الاخلاق: 270
كانَ لِلرِّضا عليه السلام
خَريطَةٌ فيها خَمْسُ مَساويكَ، مَكْتُوبُ عَلى كُلِّ واحِدٍ مِنْها إِسْمُ صَلاةٍ مِنَ الصَّلَواتِ الْخَمْسِ، يَسْتاكُ بِهِ عِنْدَ تِلْكَ الصَّلاةِ. ;
نفل
امام رضا عليه السلام ظرف پوستى مخصوصى داشت كه در آن پنج عدد مسواك بود و بر روى هر يك از آنها نام يكى از نمازهاى پنجگانه نوشته شده بود كه هنگام هر نمازى با مسواك مخصوص آن نماز، مسواك مى زد.
مكارم الاخلاق : 50
رَوى الصُّولى عَنْ جَدّتِهِ، وَ كانَتْ تُسْأَلُ عَنْ أَمْر الرِّضا عليه السلام كَثيرا فَتَقُولُ
ما أَذْكُرُ مِنْهُ شَيْئا إِلاّ أَنّى كُنْتُ أَراهُ يَتَبَخَّرُ بِالْعُودِ الْهِنْدى النَّى ءْ وَ يَسْتَعْمِلُ بَعَدَهُ ماءَ وَرْدٍ وَ مِسْكا… ;
صولى از مادر بزرگ خود روايت مى كند كه از او درباره امام رضا عليه السلام زياد سؤال مى شد و او مى گفت
چيزى از او بياد ندارم مـگر اينكه او را مى ديـدم با عود هندى روغنى بخـور مى كرد و پس از آن گلاب و مشك استعمال مى كرد. از جلوه هاى يك زندگى با نشاط، بهره گيرى از عطر و گلاب و بوهاى خوش است كه هم روابط را گرم تر و صميمى تر مى سازد، هم بر جاذبه و محبّت مى افزايد و هم محيطى دلپذير به وجود مى آورد. عطر زدن هنگام نماز هم مستحب است. پيشوايان دينى پيوسته به عطر و آراستگى ظاهرى اهميت مى دادند و به اين سنت دينى عمل مى كردند.;
مكارم الاخلاق: 40
حَدَّثَنا أبُوالْحُسَيْن بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبى عُبّادٍ وَ كانَ يَكْتُبُ لِلرَّضا عليه السلام
... ما كانَ عليه السلام يَذْكُرُ مُحَمَّدا ابنَهُ إِلاّ بِكُنْيَتِهِ يَقُولُ; كَتَبَ اِلَىَّ أَبُوجَعْفَرٍ عليه السلام وَ هُوَ صَبىٌّ بِالْمَدينَةِ، فَيُـخاطِبُهُ بِالتَّـعْظيمِ وَ تَرُدُّ كُتُبَ أَبى جَعْفَرٍ عليه السلامفِى نِهايَةِ الْبَلاغَةِ وَ الْحُسْنِ. ;
ابوالحسين بن محمد كه كاتب امام رضا عليه السلام بود مى گويد
امام رضا عليه السلام فرزند خود امام محمد تقى عليه السلام را در حاليكه كودكى بيش در مدينه نبود، جز با كنيه اش ياد نمى كرد و مى فرمود; پسرم ابوجعفر عليه السلام به من اين چنين نوشته، و از او با تعظيم ياد مى كرد و در نهايت بلاغت و زيبائى جواب نامه هايش را پاسخ مى داد. امام جواد عليه السلام تنها فرزند حضرت رضا عليه السلام بود و بسيار به وى علاقه داشت و مقام و علم و فضل و بركات وجودى او را مطرح مى كرد و زمينه امامت او را پس از خود فراهم مى ساخت. ياد كردنِ با كنيه «ابوجعفر» نشانه اى از اين تكريم و احترام به حضرت جواد عليه السلام بود.;
عيون اخبار الرضا 2: 266 ح 1
قالَ الرِّضا عَلِىُّ بنُ مُوسى عليهماالسلام
ألْحَمْدُلِلّهِ الَّذى جَعَلَ فِىَّ وَ فِى ابنى مُحَمَّدٍ أُسْوَةً بِـرَسُولِ اللّه ِ وَ ابـنِهِ إبراهـيمَ. ;
امام رضا عليه السلام فرمود
ستايش، شايسته خداوندى است كه در من و فرزندم محمد (امام جواد) شباهتى و الگويى از پيامبر و فرزندش ابراهيم را قرار داد. شايد اين همسانى و تشابه به پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از اين جهت باشد كه خداوند، در اواخر عمر پيامبر، پسرى به نام ابراهيم از ماريه قبطيّه به حضرت عطا كرد (كه در كودكى از دنيا رفت و پيامبر در فقدان او گريه كرد). حضرت جواد عليه السلام نيز فرزندى بود كه در اواخر عمر حضرت رضا عليه السلام به دنيا آمد و مايه خوشحالى آن حضرت شد. هنگام شهادت امام رضا عليه السلام در خراسان، اين فرزند مبارك، شش ساله بود.;
دلائل الامامه : 200 .
- 1
- 2
- ...
- 18(current)
- ...
- 34
- 35