طلاق والدین مامانم پیشم نیست!!!
ناشناسسلام شما در سوال قبلی بنده عرض کرده بودید که به مامانتون بگویید آرایش دخترانه یادت بده و.....ولی من والدینم جدا شدن و با پدر پدربزرگ و یک مادر بزرگ گنده دماغ زندگی میکنم اونا نمیذارن آرایش کنم حتی یکدفعه با ماژیک تو خونه لبام و قرمز کرده بودم داشتن کلمو میکندن و حتی وقتی موهانو شانه میکنم بهم میگن قرتی و تهمت های ناشایست میزنن و حتی من ۱۲سالمه اجازه نمیدن یکم وسط ابرو ها مو اصلاح کنم و مامانم در کرمان زندگی میکند و ازدواج مجدد کرده و من در تهرانم حتی خونمون یک خوابه هست ولی ۴۵۰متره البته تو اون یک اتاق که داره تلویزیون ،پشتی ،حمام ،در حیاط و اتاق نشیمن هست و حتی وقتی به پدربزرگم میگم خونه به این بزرگی رو چندخوابه میکردی میگن باید پذیرایی خونه بزرگ باشه و من حتی یک کمد که دارم اونو با مامانبزرگم شریکم بخدا خسته شدم میخوام خودمو بکشم تو این زندگی خواهش میکنم منو راهنمایی کنید
خیلی میترسم
ناشناسسلام خدمتتون. من چند ماهی هست که خیلی درگیر اون دنیا هستم و دموردش فکر میکنم چون وقتی ۶ ، ۷ سالم بود فیلم سیاحت غرب رو دیدم و چند هفته به طورر وحشتناکی حالم بد بود غذا نمیخوردم، هرکاری میکردم خوابم نمیبرد و فقط و فقط اون فیلما جلو چشمام بودن تا اینکه به پزشک مراجعه کردیم و خداروشکر خوب شدم ولی الان که ۱۵ سالمه باز اون فیلم و صحنه های ترسناکش یادم اومده .... و خیلی کنجکاو بودم لحظه جان دادن رو ببینم و یه کلیپ هم در اینباره دیدم و باز حالم بد شده ولی نه مثله چند سال پیش . همش فکر میکنم عزرائیل دنبالمه و میخواد بیاد سراغم حتی وقتایی هم که میخوام نماز بخونم احساس میکنم پشت سرمه... واقعا ترسناکه هر چی هم از خدا میخوام یا قرآن میخونم تا اینارو از سرم بیرون کنه باز نمیشه لطفا کمکم کنید چیکار کنم؟⚰⚰⚰⚰
ادامه دوس داشتن رفیق
ناشناسحتی من بهش عکس و شماره دادم ویس دادم پیوی دوستامم دادم بهش باهاشون چت کرده اما هنوز که هنوزه به دختر بودنه من شک داره?من چ کار کنم
مادرم را خیلی دوست دارم امّا...
ناشناسسلام علیکم و رحمة اللَّه من قبلا درباره مادرم با عنوان«پدر و مادرم»صحبت کرده بودم و شما فرمودید چون پدرت بد بوده،پس تو نباید کارهایی که اون میکرده رو بکنی تا خانواده کمتر بهت گیر بدن.راستش مادرم کلا خیلی به من سخت میگیرن.نمیدونم حس میکنم یه خورده ازم خوششون نمیاد.وقتی خواهر بزرگم یه کارایی رو میکنه مادرم چیزی نمی گن.ولی وقتی من همون کار هارو میکنم،بهم ایراد میگیرن.جلوی خواهر و برادرام منو کوچیک میکنن.اگر خواهرم کار بدی بکنه،مادرم سعی میکنن تو اتاقش بهش تذکر بدن.ولی من کاری میکنم،جلوی همه بهم تذکر میدن و من واقعا اذیت میشم.بعضی وقتا بد منو جلوی فامیل میگن.وقتی ازشون می پرسم چرا اینو به خواهر گرفتید،یا چرا اونروز جلوی همه این حرف رو زدید من خیلی ناراحت شدم،میگن من مادرتم دوست داشتم این جوری بگم.این اتّفاقات هم باعث شده خواهر و برادرام بعضی وقتا بهم بی احترامی کنن.من خیلی ازشون بزرگتر هستم،ولی اونا به خودشون اجازه میدن بهم بی احترامی کنن.مادرم هم گاهی اوقات بهشون یه تذکر میدن ولی گاهی اوقات کاری نمیکنن.حتی بعضی وقتا وقتی میگم داداش اینجوری کرد،مامان میگن خوب کرد.خیلی شرایط سختیه که مامانم پشتم نباشه،نه تو فامیل،نه تو خونه،نه تو مدرسه،اینجوری حس میکنم منو به چشم یه بچه میبینن.ولی برعکس من خیلی به خواهرم احترام می ذارن.واقعا دلیل این تفاوت رو نمیدونم.من سعی برای بهتر شدن اوضاع کردم.کمک مامانم میکردم،باهاشون مهربون بودم،حتی اگر ناراحت میشدم سعی میکردم جلوی مامانم،به روی خودم نیارم ولی نشد.و قتی تنهایی گریه میکنم،پدرم که نیست،پس نیاز دارم مادرم منو آروم کنن و باهام حرف بزنم.ولی مامانم نمیان پیشم.با اینکه میدونن دارم گریه میکنم.حتی یه بار هم منو زدن و با عصبانیت گفتن چته؟چرا اینقدر گریه میکنی؟با مشاور صحبت کردم،مطالبی در این باره خوندم،خیلی کارا ها کردم ولی خیلی اثر نکرد.نامه هم خیلی روی مادرم تأثیر نداره.یه بار هم اتاقم رو تزیین کردم،پنکیک پختم،کادو درست کردم و یه جشن کوچیک دونفره گرفتم تا مادرم بدونن خیلی دوستشون دارم.الحمدللَّه یه خورده اوضاع بهتر شد.حس میکنم مادرم فکر میکنن من احساس ندارم و ناراحت نمیشم،یا اگر ناراحت میشم،الکیه.خیلی گریه کردم.خواهش میکنم بفرمایید چی کار کنم؟ من راه های زیادی رو امتحان کردم.من دختر هستم و۱۷سالمه.با تشکر ه
ادامه پدر و مادرم...
ناشناسمادرت رو درک کنی ایشون شرایط سختی داشتن.من خیلی سعی کردم درک شون کنم.خیلی باهاشون مهربون شدم،کمکشون میکردم،براشون نامه می نوشتم ولی اوضاع عوض نشد.با مشاور مدرسه مون با پیام صحبت میکردم ولی ایشون هم کم کمکم کردن.اصلا حس میکنم تو خونه غریبه هستم.با اعضای خونواده راحت نیستم.حتی با فامیل.با اینکه دوستم دارن و بهم محبت میکنن(خاله هام بیشتر)ولی بازم حس اضافی بودن میکنم بینشون.انگار من از اونا نیستم.حس میکنم به خاطر شبیه پدرم بودنم،ازم خوششون نمیاد.مامانم انگار احساس دخترونه منو درک نمیکنن.وقتی لاک میزنم یا موهامو مدل خاصی می بندم،میگن چرا لاک زادی مگه عروسیه.یا بعضی وقتا با بی تفاوتی یه نگاهی به موهایم یا لباسم که ست کردم،میندازن بعضی وقتا هم اصلا نمیبینن(البته بی انصافی نشه،بعضی وقتا خیلی ازم تعریف میکنن)انکار دوست ندارن کنارشون باشم و براشون چیزی تعریف کنم.البته گاهی اوقات خییییلییی مهربون میشن. خیییلییی گریه کردم.اوایل نوجوونیم بیشتر گریه میکردم و الحمدللَّه رب العالمین الان کمتر شده ولی خب نیاز به وجود پدر(نه پدر خودم،بلکه نیاز به وجود یه پدر خیلی خوب و مهربون تو خونه)،نیاز زیاد به محبت مادر و...همه باعث شده حالم یه خورده بد باشه.الحمدللَّه رب العالمین برای زندگیم هدف دارم.إن شاءاللَّه تعالی میخوام معلّم بشم.دارم درس می خونم ولی با این شرایط یه خورده سخته.در ضمن این مال یکی دو سال نیست.من تقریبا از ۱۱ سالگی این اتّفاقات رو داشتم.خیلی دوست دارم ازدواج کنم.حس میکنم با ازدواج به دنیایی قدم بر میدارم که این اتّفاقات رو نداره.حس میکنم بعد ازدواج همه چی اون جوری میشه که میخوام.ببخشید طولانی شد.ممنون میشم کمکم کنید.
پدر و مادرم
ناشناسسلام علیکم و رحمة اللَّه من تقریبا ۱۷سالمه.پنج تا خواهر و برادریم.خواهرم ازم بزرگترها و بقیه کوچیک تر.پدرم دست بزن داشت.خیلی ما و مادرم رو کتک میزد.مادرم خیلی تحمل کردن،مشاوره رفتن ولی پدرم عوض نشد اونم به خاطر مشکلی که تو بچگی داشت.مادرش اونو از خونه مینداخت بیرون.مادرم شکایت کردن و پدرم درخواست طلاق داد.الان چند ساله که پدرم از پیشمون رفته.داره مهریه رو جور میکنه که طلاق بده.چون خونه به نام پدرمه باید از اینجا بریم.إن شاءاللَّه تعالی هفته دیگه می ریم خونه ای که مادرم اجاره کردن.مادرم سختی زیادی کشیدن،تمام خرج و مخارج مدرسه و خوراک و پوشاک و همه چی رو ایشون از راه فروش غذاهای خونگی،خیاطی و...در میارن.من شبیه پدرم هستم هم ظاهری هم رفتاری.به همین دلیل کل خانواده یه جوری باهام برخورد میکنن.من خودم حس میکنم غریبه هستم.مادرم گاهی اوقات با تنفر بهم میگن شبیه پدرتی،اخلاقت عین اخلاق گند اونه.برعکس خیلی به خواهرم که یه سال ازم بزرگتره،محبت میکنن.گاهی اوقات خواهرم یه کارایی میکنه که اگر من اون کارها رو بکنم مورد شماتت مامانم قرار میگیرم.گاهی اوقات با اینکه کاری نکردم ولی باهام با کج خلقی رفتار میکنن.انگار تمام این اتفاقات تقصیر من بود.یه مدت باهام خییلیییی بد رفتار میکردن.اصلا انگار من دخترشون نیستم.ولی بعدش باهام صحبت کردن و گفتن میخوان رابطه مون بهتر بشه.یه مدت خوب بود اوضاع ولی بعدش کم کم اوضاع عوض شد.ناشکری نمیکنم بگم مثل اون موقع شد،ولی یه خورده بد شد.مشاوره هم رفتم ولی می گفتن..
میخوام نماز خون و با خدا بشم
ناشناسسلام من یه دختر ۱۴ ساله می خوام نماز خون و با خدا بشم قبلاً با خدا و نماز خوان بودم ولی الان نیستم الان خ.ا میدم ولی چند روزه داخل ترک کردنم دوست دارم نماز خون بشم با حجاب بشم اعتقادات زیاد بشه و کلا ایمان قوی بشه نماز جوری میخونم مثلاً دو روز میخونم یه روز نمیخونم و در نماز تنبلی می کنم راجع به حجاب جاهایی که با حجاب باشن باحجاب میشم جاهایی که بی حجاب باشند حجابم کم می شه میشه راهنماییم کنید که نماز خون بشم با حجاب بشم و ایمان قوی بشه ممنون از راهنمایی های خوبتون
گوش دادن به موسیقی
ناشناسسلام خدمت شما آیا گوش دادن به آهنگ های که خواننده آنها زن باشد اما شهوت ایجاد نکند اشکال ندارد
چگونه افسردگیم را درمان کنم؟
ناشناسبا خوانوادم مشکل اساسی دارم البته فقط من نه. همیشه و تقریبا میشه گفت هر روز تو خوانواده ما دعوا هست سر هیچ و پوچ. دعواهایی سرسام آور که باعث جنون میشن. پدرم مامانم رو کتک میزنه البته مامانم خیلی دعوا هارو کش میده یا برادرم که از من یازده سال بزرگتر هست خیلی گیر میده و کلا باعث دعوا میشه تو زندگی. من فکر میکنم از وقتی که ۱۴ سالم بود کم کم علائم افسردگی تو من پیدا شد ولی هیچ کس رفتار ها و حرکات من رو جدی نمیگرفت. من الان ۱۸ سال دارم و هیچوقت دوستی نداشتم ولی من خیلی پیگیر پیدا کردن دوست بودم با این حال وقتی مشکلم رو به مامانم میگفتم مامانم من رو شماتت و مسخره میکرد. هیچ کس به من محبت نمیکرد البته به جز پدرم که اون هم جلوی مامانم و برادرم کم میاورد یعنی اونا بهش میگفتن که محبت نکنه به من چون اونوقت من پررو میشم در آینده اما مامانم بر خلاف من به داداشم اهمیت زیادی قائل میشه. من پایه نهم میخوندم که یکی از همکلاسی هام پاش لیز خورد و سرش خورد به دیوار و بیهوش شد و من دیدم همه دورش جمع شدن و نگرانش بودن و من تصمیم گرفتم من هم خودم رو بزنم به بیهوش شدن تا به من هم توجه کنن و متاسفانه من این کار رو هر دوماه یکبار تو مدرسه انجام میدادم و خوانوادم هم منو مسخره میکردن. بگذریم.... به مرور تو سال های بعد وقتی عصبانی میشدم خودمو میزدم جلوی چشم خوانوادم و اونا توجهی نمیکردن البته برادرم میگرفت منو بیشتر کتک میزد. تو پایه دهم هم یه اتفاق بزرگ دیگه ای برام رخ داد که اونم مفصله و هیچ. تو پایه یازدهم من هر روزم رو با گریه سر میکردم و تو اخرهای پایه تحصیلی تصمیم به خودکشی گرفتم البته چون دختری مذهبی هستم از یه طرف هم از خدا میترسیدم ولی تصمیمم رو گرفتم و تو مدرسه مقدار زیادی قرص خوردم ولی بردن و معدم رو شستشو دادن. الان پشت کنکوری هستم و احساس میکنم زتدگی برام زندان شده و دلم میخواد زود بمیرم. هر چی برام میخرن منت میذارن سرم و من دیگه خسته شدم و همیشه حتی بدون هیچ دلیلی گریه میکنم و احساس ناخوشایندی دارم و از شما میخوام کمکم کنید چون خوانوادم این مسئله رو قبول نمیکنن با اینکه همه این هارو گفتم بهشون.
درس و مدرسه
ناشناساگه مامانم گفت نمرت چند شد چجوری بهش بگم که عصبانی نشه ?
- 1
- 2
- ...
- 77(current)
- ...
- 88
- 89