تنهایی و افسردگی

تنهایی و افسردگی

باید چه کا کنم؟ 

ناشناس

سلام من یک پسرم دو تا برادر هم دارم ولی خیلی دوست دارم خواهر داشته باشم ولی ندارم? از سال قبل همه چیز های که مناسب سن من نیست را فهمیدم من و خیلی خود ارضایی میکردم اوایل روزی پنج بار ولی بعدن که فهمیدم ضرر داره الان فقط یک بار این کار را انجام می دهم ولی هیچ وقت نمیتوانم این کار را قطع کنیم خیلی تصمیم گرفتم که این کار را ترک کنم اما نمیتوانم.لطفا به من کمک کنید؟ درباره این که خواهر ندارم هم به من کمک کنید?

 52

به دختر حس دارم و دلم مبخواد رابطه برقرارکنم. 

ناشناس

سلام من وقتی ابتدایی بودم با یه دختر رابطه داشتم جنسی داشتم بعد الان که ۱۷سالمه دوباره عاشق یه دختر شدم و راستش نگرانم استایلم کلا پسرونس و دلم میخواد بااونی که دوسش دارم رابطه برقرار کنم راستش قبلا با پسر دوست بودم ولی حسی نداشتم حس میکنم به هردوجنسم گرایش دارم اما به دختر خیلی بیشتره و راستش از پسرا زدع شدم و دلم نمیخواد حتی حرفی بزنم.

 88

نا امیدی و نداشتن آرزو و رویا 

ناشناس

سلام و خسته نباشید به شما من تازگی با این برنامه آشنا شدم در واقع یکی از دوستام به من معرفی کرد من از کودکی یه رویا داشتم و هی با خودم میگفتم بزرگ شم ارزومو بر آورده میکنم ولی الان بخاطر محدودیت های مذهبی و خانوادم نمی تونم به این آرزوم برسم و افسرده شدم و حس میکنم یه مرده متحرک هستم و از زمان و زمین ناامید شدم دلم می‌خواهد هر چه زودتر بمیرم ولی از این طرف میترسم هی میگم اگه زنده بمونم تو آتیش دنیا میسوزم اگه هم بمیرم تو آتیش جهنم میسوزم خلاصه که هر روز گریه میکنم راه مو گم کردم هی میخام به خودم امید بدم نمیشه همش به اون آرزوم فکر میکنم نمی تونم از سرم بیارمش بیرون هر روز افسوس میخورم از خودم از همه حتی از پدرو مادرم هم متنفر شدم دلم میخاد یه جا برم تنهای تنها هیچ کس منو نشناسه میشه به من راه حل بدید چیکار کنم 15 سالم هست

 27

خدارو ندارم حداقل شما بخونید 

ناشناس

دلم از همه آدم عالم گرفته هیچی هیچی ازین دنیا و خدا نمیخوام فقط میخوام خلاص بشم برم به خونه ابدیم و راحت بدون دغدغه بخوابم من تا حالا تو این دنیا زندگی نکردم من هیچ این انسانها رو نمی شناسم حالم از خودم بهم می خوره من از خدا گله دارم اون دنیای من نیست دوستم نداره ازش دلگیرم اون بدتر از بنده هاش اذیتم می کنه چرا انساناش رو دو رنگ آفریده چرا بعضی از انسانها خدارو نمی شناسند خدا چرا کار بنده های بدش نداره چرا دارن مارو رنج میدن یه آدم دیگه تا چه اندازه ظرفیت داره ? دلم گرفته خدا بیا بیا ببین مثل همیشه دارم اشک میریزم مثل همیشه دلم خونه مثل همیشه گلوم درد می‌کنه از درد بغض خدا برام جای سواله که چرا این دنیارو درست کردی چرا اینقدر بنده هاتو اذیت میکنی منی ک آرزوم مرگه هیچوقت این آرزوم رو بهم ندادی خدا تو باعث شدی من روانی بشم خدا توهم مثل بنده هات هستی فقط داری می خندی بهم فقط داری می خندی و مسخرم میکنی هیچوقت زندگی خوبی ندارم و نداشتم من حقم نبود این همه چیزا من هنوز برام زود بود قلبم سیاه بشه من خیلی چیزا برام زود بود خدا قبول کن که تو مارو نمی بینی خدا دلم ازت گرفته خدا دلم ازت گرفته دوست دارم راحت بخوابم یه خواب ابدی راحت اونقدر راحت که دیگه هیچی رو حس نکنم ولی حیف ما باید خودمون خدای خودمون باشیم من خیلی وقته باختم باختم همه چیو باختم قلبم از رنگ شب هم تیره تره من نه خدا دارم نه قلب دارم

 80

دوست دارم بمیرم 

ناشناس

سلام من 17 سالمه و به نظر خودم خیلی ناراحتم با اینکه خانواده ام به من خیلی محبت می کنن

 59

سن بلوغ 

ناشناس

من ۱۵ سالمه و همش میرم تو رویا واینکه خیلی عاطفیم یعنی یک فیلم عاطفی میبینم تا ۵روز بهش فکر میکنم و نمیدونم چرا این طوریم البته فکر نکنید فیلم های خارجی زشت و مستهجن سریال و فیلم های عاشقانه رو میگم و بیشتر وقت من رو تلویزیون یا گوشی پر میکنه و نمیدونم انقدر احساسی بودن خوبه یابد آیا اینا همش راجع به سن بلوغ است یا نه خصوصیت خودمه و یه موقع هایی هم دوست دارم این دنیا زودتر تموم شه چون واقعا بیشتر از نصف این دنیا رو فساد پر کرده و مشتاق دیدار با خدا هستم و همیشه آهنگ های غمگین و احساسی رو به آهنگ های شاد ترجیح میدم و ظاهر خودم یک آدم خوشحال بامزه است ولی همه چیز تو خودم میریزم انشاالله که فساد های این دنیا زودتر تموم بشه

 53

تنهایی و فکر و خیال 

ناشناس

سلام من دوازده سال دارم، چند سال پیش، حدودا 6 سال وقتی که من 6 سال داشتم سر یک بحثی مادربزرگم و دائیم باهم قهر کردند و تا سه ماه دائیم به خانه ی مادربزرگم نمی آمد دوباره وقتی که مشکلات حل شد، چند دفعه بعد از این قضایا دوباره قهر کردن و میشه گفت حدودا این چهارمین قهری است که دائی من با مادربزرگم می‌کند... عمه من می‌شود شوهر دایی من و پدر من می‌شود همسر مادرم.... یعنی نسبت نزدیکی باهم داریم.. این دفعه هم نمیدونم که چیشد که سر قهر دائی من با مادرم سر لج افتاد و با اون هم قهر کرد و حتی بقیه خاله هایم...! من یک عمه دارم که در شهرستان دیگری زندگی می‌کند، که ماهی یک یا دو بار به یزد می‌آیند برای دیدن اقوام دعوای آخری که بین دائیم و مادربزرگم افتاد من و خانواده ام در اون مکان نبودیم ولی نمیدونم که چیشد که دائیم یک دفعه همراه زندائیم «عمه ام» و بچه هایشان به جز بچه کوچکشان قهر کردند? که حتی جواب سلام مادر من هم نمیدن ولی به جز من و برادرم و پدرم من از این موضوع خیلی رنج میبرم چون مادرم بار ها جلوی مادربزرگم، خالهام گریه کرد... منم مثل بقیه بچه ها دوست ندارم مادرم جلوی من ناراحت و غمگین باشد... ? شاید باورتون نشه ولی من بارها و بارها تا به حال هفته ای دو، سه روز آهنگ میزارم و گریه میکنم و پیش خودم فکر میکنم که چرا سرنوشت من باید اینطور رقم بخوره... ? چون من تا به حال یک بیماری عجیب گرفتم که هفت دکتر نتونستن تشخیص بدن ? ولی خداراشکر الان دو، سه ماهی میشه که خوب شدم ???? ولی خوب من تا به حال به هیچکس این موضوع رو به هیچکس نگفتم و حدودا یه سال میشه که تو دلم نگه داشتم... ? دیگه بعضی وقتا واقعا دیوونه میشم و داد میزنم و گریه میکنم میگم خدا چرا این بلا ها داره سر من میاد؟ ? الانم یه یه سالی میشه که خیلی خوابم نمی‌بره شبا، مثلا مد دیشب یازده خوابیدم ساعت دوازده ونیم خواب رفتم، همش فکر و خیل های عجیب و غریب میاد توی سرم... ? یک ساله که یه بغضی توی گلوم گیر کرده و هرچی گریه میکنم خالی نمیشم...

 45

خانواده و تنهایی 

ناشناس

سلام من پسری 15ساله هستم راستش من خانوده ام رو دوست ندارم و بیشتر دوست دارم تنها زندگی کنم مادرم میره سرکار پدرم و داداش کوچیکم با من لجن و کسی هم نیس که من باهاش سرگرم شم مامانم میگه دور دوستاتو خط بکش ومنم بیشتر موقع ها تنهام واحساس افسردگی میکنم مامان و بابام اصلا رابطه خوبی ندارن وهی باهم دعوا میکنن و منم هر وقت یاد این اتفاق ها میفتم گریم میگیره میشه کمکم کنین

 51

خسته شدم 

ناشناس

سلام خسته نباشید احساس میکنم سر بار خانواده ام کسی من رودوست نداره و مجبوری تحمل می کنن واصلا قبولم ندارن اما الکی میگن ما دوست داریم وقبولت داریم چی کار کنم خسته شدم ازبس از این دروغ ها شنیدم

 59

فرار از خانه 

ناشناس

در سوال قبلیم گفتین بیشتر توضیح بدم. خوانواده ام منو کتک میزنن چون به تمام رفتار هام گیر میدن مثلا میگن چرا اونطوری اب خوردی یا چرا اینجوری کردی و سر هر مسئله ای منو به زجه زدن میندازن و من اونقدررررر تنها گریه میکنم تا دیوانه میشم رفتارهام مثل دیونه ها میشه تا خودم رو اروم کنم و این دست خودم نیس با اینکه این حرکات و روحیه منو میبینن باز تحقیرم میکنن هر روز تهدید به کتک خوردن میشم همیشه با ترس و اضطراب زندگی رو سر میکنم دیگه خسته شدم و میخوام فرار کنم در ضمن خوانواده چجوری میتونن منو پیدا کنن. حتما که نمیتونن چون خودمو گم و گور میکنم اگر هم پیدا کردن خودکشی میکنم با اینکع یکبار سابقه خودکشی هم دارم

 70