رفتار با کودک و نوجوان

رفتار با کودک و نوجوان

شناخت همه 

ناشناس

دوست دارم خودگ بشناسم فوت فن مردم دنیا بشناسم گول نخورم

 39

خودم پیداکنم وخود ساخته باشم و ذهنم آشفته کلی سوال دارم ... 

ناشناس

من ذهنم آشفته کلی سوال دارم و افسرده شدم میخوام یک آدم عاقل و خودساخته باشم بهترین خودم و تابستونی که میخواستم بسازم نشد و اینم ناراحتم کر د خب من یک آدم خیلی قوی بودم ولی الان ضعیف شدم حس میکنم نمیتونم از جام پاشم کلی سوال دارم و ذهنم فشار داره میاد بش و آنقدر زیاد که یادم سوال هارو و میدونم همه اینا یک چیزی میخوان بهم بگن و مادر جونم میگه تو فقد خودت میتونی به خودت کمک کنی حتا نمیتونم از جام پاشم خستم میخوام خودم بهترین کنم نمیدونم از کجا شروع کنم ?و ..

 29

بعضی‌احساس‌نا‌خوشایندی‌دارم‌وذهنک‌درگیر‌چیزهای‌بی‌مورد‌مشود 

ناشناس

بعضی‌موقع‌احساس‌نا‌خوشایندی‌دارم‌وذهنم‌به‌چیزهای بی‌مورد‌درگیر‌می‌شود

 28

سلام فرق بین شیعه و سنی 

ناشناس

فرق بین شیعه و سنی چرا اصلا فرق میزارن میشه بگید یک شیعه هستم اما فرقشون رو نمی دونم?

 51

ترس و وحشت 

ناشناس

سلام خسته نباشید راستش من عادت دارم شب ها تا سحر بیدار باشم و مشکل اصلی اینجاست که من شب ها ترس میاد سراغم خودم هم دقیق نمیدونم از چی می‌ترسم ولی حضور یه موجوداتی رو دورم‌ حس میکنم خودش هم میدونم که واقعی نیستن چون هروقت زیاد بهش فکر کردم ترسم بیشتر و هروقت کمتر بهش پرداختم ترسم کمتر شده گاهی اوقات که خودم رو به خدا سپردم و بهش اعتماد کردم این ترس موقتا از بین رفت و از روز بعدش دوباره برگشت لطفا اگه راه حلی داره بهم کمک کنید.

 50

عاشق دل شکسته 

ناشناس

سلام من ۱۶ سالمه عاشق دختره ۱۸ سال شدم متاسفانه این حس فقط مال خودمه و اون نمیدونه من تهرانم ولی اون شمال بعد از یه مدت که مدام تو اینستا دنبالش میکردم و پیگیرش شدم فهمیدم با یکی دوست شده حالا میخواستم که شما کمکم کنید تا بتونم فراموشش کنم

 60

اعتماد نداشتن مادرم به دوستان 

ناشناس

من ۱۵ سالمه ، شغل مادر یه جوریه که جرم های مختلف رو میبینه و میترسه . ما از یه شهری به شهر دیگه برا زندگی کردن اومدیم و الان دوستی ندارم فقط ۲ یکیشون که نمی تونه اون یکی رو مادرم ندیده . اون میگه حق نداری با کسی که نمیشناسم بری بیرون یه دوست بشی قدمی هم بر نمیداره که اون پسر رو بشناسه من دلسوزیش رو درک میکنم اما تا حدی این رفتار کم کم داره اذیتم میکنه و دارم دوباره افسردگی میگیرم من بیش از ۳ بار اقدام به خودکشی کردم و به روانشناس رفتم تا الان خوب بودم اما با این مشکل کم کم دارم دوباره افسردگی میگیرم چیکار کنم؟ ممنون

 40

عشق یا هوس 

ناشناس

سلام خسته نباشید من 16 سالمه و چند روز پیش تا اومدم از سرکار توی مسیرم اقایی منو صدا زدن تا از من ادرس بپرسن من بلد نبودم و خواستم برم که اون اقا به التماس افتاد تا بشینم توی ماشینش و راجب کارش باهم حرف بزنه منم قبول کردم ولی با احتیات این کارو کردم به طرز عجیبی نیشش باز بود از این سر گوشش تا اون سر گوشش شل شده بود و اته پته کرد و با کلی مقدمه چینی بهم گفت که از من خوشش اومده و میخواد با من وارد رابطه بشه و شمارمو حتی ازم گرفت و با کلی التماس ازم خواست منو ببوسه ترسیدم ولی بخدا نتونستم بگم نه و بعدش مدام میگفت که میخاد اونو اونو بگیرو و عاشقم شده حتی برام وقتی رفت کیش یه گردنبند از صدف درست کرد مدام از بچه میگه از اینکه دوسم دارو بهم مدام زل میزنه و خودش میگه قبلا نامزدت کرده و نامزدش ادم خوبی بوده ولی چون حسی بهش نداشته ازش جدا شده و برای اینکه پدر مادرش دیگه بهش گیر ندن میخواسته که بره المان حتی زبون المانی هم بلده و خودش میگه که صبر میکنم دیپلم بگیری بیام نامزدت کنم و همش میگه که نگرانه بخاطر سنش پدر مادرم قبول نکنم اخه32 سالشه و همش، میگه رابطمون باید جوری باشه که تو بهت لطمه نخوره و درسات عالی باشن و همش قسم میخوره که عاشقمه و به من حسی داره که تاحالا تجربه نکرده یا میگه میخام از لحاظ مالی عاطفی ساپورتتت کنم که فقط مال من باشی و همش یه وقتی رو ازاد میکنه که با من حرف بزنه اگه دور جواب بدم نگران میشه و استرسی و میگه که دوست دارم نامزد کنیم ولی نمیدونم چرا همش با من از چیزای جنسی میگه میترسم همه حرفاش هوس باشه بنظرتون من با این ادم ادامه بدم یا نه چیکار کنم

 87

پسرداییم 

ناشناس

سلام. ما خونه ی داییمو که دقیقا بغل خونه ایه که توش زندگی میکنن اجاره کردیم. و من یه پسردایی دارم که ۱۹ سالشه. قبلا وقتی بچه بودم این پسرداییم منو به بهانه های مختلف میبرد تو اتاق و به بدن من دست میزد یا خودشو میچسبوند به من. منم خب بچه بودم همراهیش میکردم ولی بعد از چند ماه که گذشت و اون این کارشو ادامه میداد بهش گفتم اگه دفعه ی دیگه همچین کاری بکنی میرم به مامانت میگم ولی اون گوشش بدهکار نبود و بازم کار خودشو میکرد. منم بچه بودم و اون از لحاظ جسمی جثه ی بزرگتری نسبت به من داشت و منو به زور پیش خودش نگه میداشت... منم خفه خون گرفته بودم چون منو تهدید کرده بود که اگه برم بگم منو میکشه. یه روز مامانم منو با اون تو اتاق دید و منو کلی سرزنش کرد و حتی منو زد و به حرف من باور نمی‌کرد. بعد از اون از پسرداییم متنفر شدم و شیش سالی میشه که باهاش حرف نمیزنم. الآنم واقعا مجبور شدم که برم تو خونشون زندگی کنم چون شرایط مالی خوبی نداشتیم و داییم باهامون راه اومده بود. هرروز زنداییم و پسرداییم میان خونمون و پسرداییم پیش خانوادم واسه اینکه منو بد کنه مدام بهم تیکه میندازه و میگه آدم باید از کسایی که سر به زیرن بترسه و این حرفا! من واقعا کاریش ندارم فقط باهاش صحبت نمیکنم اما اون مدام با اون زبون کثیفش به من کنایه میزنه، من واقعا حس میکنم افسردگی گرفتم بخاطر این شرایطی که دارم. هی میخواد کاری کنه که من به حرف بیام و فحش بارش کنم اما من این کارو نمیکنم و جواب همه ی این کاراش فقط سکوت منه! وقتی میاد خونمون من میرم تو اتاق خودم ولی بازم با صدای بلند طوری که من بشنوم به من کنایه میزنه. مامانمم که انگار نه انگار. بهش میگم باهاش صحبت میکنم میگم این پسره باید حرف دهن خودشو بفهمه، مامانم همش میگه هیچی نگو زشته ما الان تو خونه اوناییم ? و من باید خفه خون بگیرم! ممنون میشم کمکم کنید.

 69

تو درسهاش ضعیف هست با اینکه کلاس خصوصی می‌ره بازم درسش خوب نیست 

ناشناس

چیکار کنیم با انگیزه بیشتر درس بخونه کلا برای درس بی حوصله هست بهترین مدرسه وکلاس خصوصی می‌ره ولی به زور باشگاه می‌ره کلاس زبان می‌ره ولی باز به زور مادرش می‌ره به خودش باشه موبایل میخواد که گیم بازی کنه کلا چیکار کنیم انگیزه اش برای درس بیشتر بشه قلمچی همیشه در صدهاش کمه با وجود کلاس های متعدد

 46