آقا ملت دارن مثه .... نگام میکنن هیچ خری نمیاد نمیگه چمه من بعد گشت زدن کل شهر رسیدم خونه تازه فهمیدم بافتمو برعکس پوشیدم ... ای تف به مرامتون ملت که مارو خوار و زلیل کردین ..
آقا چشمتون روز بد نبینه رسیدم دم در خونه کلید رو از جیبم در اوردم ولی طبق عادت همیشگی خواستم آیفون بزنم که یهو هول شدم کلیدو کردم تو ایفون حالا این هیچی دختر همسایمون که شاهد ماجرا بودو کجای دلم بذارم !
اتفاقی رفتم تو یکی از وبلاگای بلاگفا تا صفحه باز شد نوشت اسمتو بنویس منم نوشتم خاک تو سرت!!!!!! دیدم یه پنجره باز شد، نوشته: خاک تو سرت خوش اومدی به اینجا! :|
اخبار میگفت، یارو توی کوه داشته قدم میزده یه زمرد پیدا کرده به ارزش چند میلیون دلار! اونوخ من یه بیست و پنش تومنی توی خیابون دیدم خم شدم وردارم خـِشتَکم جر خورد.
اخرش ما نفهميديم تو رو بوسي کردن بايد دوتا بوس کنيم يا سه تا . . . . لامصب خيلي شرايط سختيه يهو ميخواي سه تا بوس کني طرفو ، اون دوتا بوس ميکنه جا خالي ميده وسط جمع ضايع ميشي
یه بار با بچه ها رفته بودیم مسافرت بعد نصف شب خوابم نمیبرد اومدم یه چنتا اس ام اس به دوستام بدم نصفه شبی بد خوابشون کنم یهو اس ام اس (اب خوردی افتابه رو کجا گذاشت) رو واسه بابام فرستادم تا اومدم گوشیو خاموش کنم که نره دیدم رفت بعد ۶٫۵ صبح دیدم یریز داره گوشیم زنگ میخوره منم تو خواب بیداری یهو دیدم شماره بابامه سریع گوشیو برداشتم دیدم بابام داره میگه دلم نیومد بزارم تشنه بخوابی بیدارت کردم بگم افتابه رو کجا گذاشتم :دی
ازبس به مشتری های مغازه درجواب مرسی گفتناشون گفتم بسلامت چندوقت پیش رفتم داروخونه پولوکه دادم متصدیش گف مرسی منم سریع گفتم بسلامت!!!! یهووو کله داروخونه که هیچ،چندتا مغازه و بقالی و خونه کناری،یکجا رفتن رو هوا!!!
استاد وسط درس با جدیت کامل پرسید کسی سوالی نداره منم پرسیدم فردا چند شنبه است ننیدونم چرا ناراحت شد؟؟؟؟؟!!!!!
الان داشتيم با یك آمریکایی عزيز دل چت می کرديم وسطش انگلیسیمان ته کشید گفتيم too rohe Ammat گفت یعنی چی؟ گفتيم یعنی Love u ... گفت So too rohe ammat too بیچاره عمه مان !!!! همیشه چوب ندونیم کاری های مارو میخوره
امروز رفته بودم کنکور تجربی بدم کسی رو نمیشناختم خواستم با دختر کناریم سر صحبت رو باز کنم به دختره میگم رشتت چیه ؟
امروز صبح اومدم دکمه لباسمو ببندم .. دکمه ش افتاد ...اومدم کیفم رو بردارم .. دستش در اومد ...اومدم در اتاق رو ببندم .. دستگیره در از جا کنده شد افتاد ...دو ساعته میخوام برم توالت میترسم!!!......♥
امروز مدیر ساختمون اومد دره خونه بابام رفت درو باز کرد من هم صدای آهنگو زیاد کرده بودم یهو بابام داد زد اون لامصبو خفش کن ببینم این چه گهی میخوره! منو میگی =)) بابام :| مرده :|
امروواسه گوشیم برا اولین بار اهنگ پیشواز گذاشتم بعدش با شوق فراوان به رفیقم زنگ زدم گفتم علی بهم بزنگ میخام اهنگ پیشوازمو گوش کنم>بیچاره دودیقه هنگ بود بعداینکه فهمیدم چه سوتی دادم زودی قطع کردم.
اول دبستان بودم.رفتم سر صف صبح گاهی یه متن خوندم.متن که تموم شد مربی پرورشی مون دم گوشم گفت بگو صلوات.منم که منظورشو نفهمیدم گفتم:اللهم صلی علی محمد وآل محمد یهووو کل مدرسه رفت رو هوا
اولین بار که گوشی لمسی خریده بودم تنها چیزی که ذهنمو مشغول کرده بود این بود که وققی عکسا رو رد میکردم مونده بودم عکس قبلی کجا میره انتظار داشتم از بغل گوشی بزنه بیرون
اومدم بگم یارو سادیسم داره گفتم پارو سادیمس داره.
اين آپارتمان نشينيم خيلي عذابه ها !! رفتم زیر دوش دارم آهنگ مي خونم، بعد از پنج ديقه مادرم اومده دمه حموم مي گه : دختر همسايه اومد گفت: ما از آهنگاي داریوش خوشمون نمياد ، محسن یگانه بخون !!!
ایستگاه میدون امام چند تا ماشین منتظر مسافر بودن. از یه راننده پرسیدم: آقا امامی؟ رانندهه یه نگاه معنی داری به من کرد و گفت: نه والا به خدا من راننده تاکسیم.(منظورم این بود که امام میری؟) منو و راننده تا خود مقصد هر وقت چشم تو چشم میشدیم میزدیم زیر خنده.:)))))))
این جریان واقعیت داره: یه روز یه راننده کامیون بار شن آورده بود وباسر رفت داخل یه بن بست و دسته تخلیه رو کشید و پشت سرش بسته شدو دوباره رفت کارگر گرفت وبار ماشین کرد... ملت هم دلشونو گرفته بودن از خنده:-)
دوستم تعریف می کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!این طوری تعریف می کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می بینم، نه از موتور ماشین سر در می ارم!راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش.این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می اومدم که ماشین یهو همون طور بی صدا راه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود. نمی تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می رفت طرف دره.تو لحظه های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوندبه سمت جاده.نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می رفت، یه دست می اومد و فرمون رو می پیچوند.از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می دویدم که هوا کم آورده بودم.دویدم به سمت آبادی که نور ازش می اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هلمیدادیم سوار ماشین ما شده بود.
- 1
- 2
- ...
- 7(current)
- ...
- 11
- 12