قلبم شکسته و دارم میمیرم
ناشناسسلام من ی دختر ۱۱ساله هستم و با دختری که همین خودم بود و عشقم بود تومدرسه دوست شدیم از کلاس اول با همیم و ما خیلی به هم وابسته شده بودیم تا اینکه ی دعوامون شد و اون گفت بهم پیام نده فکز کردم داره شوخی میکنه ولی بهش پیام دادم و گفت من دوست ندارم بهم پیام بدی بهش گفتم برات سخت نیس گفت ببخشید ولی نه آخه اون خیلی با محبت بودو ما عشق هم بودیم من هر شب گریه میکنم زیاد از این ماجرا نگذشته هر شبو با آهنگ غمگین و با گریه میخوابم آخه اون دختر با محبتو احساسی بود من نمیدونم چیکار کنم لطفا زود جوابم بدید دارم دیوونه میشم و آینده خودمو میبینم که در آینده افسرده میشم بدون اون آخه چرا من ی دخترم و احساس دارم ولی نمیدونم چرا همیشه و هر ساعت نگاه به کادو هایی که بهم داده میکنم نگاه به عکسش نگاه به اسمش که سیو و نوشتم آبجی نگاه به خودم تو آینه که داغون شدم از چشمام همچی معلومه لطفا بهم نگید که ی کاری کنم از ذهنم بکنمش بیرون چون نمیتونم الانم دارم گریه میکنم چون ........ چون باور ندارم نمیتونم
چگونه بفهمم عشقم راستگو هست یانه
ناشناسسلام خسته نباشید من یه دختره ۱۷ساله هستم که عاشق پسر یکی از فامیل هامون هستم اونم خیلی منو دوست داره و یکی دوهفته هست باهم دوستیم و اون میگه که یک ساله منو دوست داره خیلی اخلاق و رفتارشو نمیدونم گاهی وقتا حس میکنم بهم ابراز،علاقه که میکنه حس میکنم دروغه نمیدونم چرا اینو حس میکنم ولی اینجوریم گاهی وقتا میترسم این رابطه دردسر ساز بشه ولی اون بهم خیلی،روحیه میده بهم میگه که هیچی نمیشه ولی نمیدونم چرا نمیتونم حرفاشو باور کنم حس میکنم میخواد گولم بزنه و یه بار هم سر همین ماجرا دعوامون شد منم دوست دارم هنش بهش،تهمت بزنم ولی این حسایی که دارم منو جلوش بدکرده میشه بهم کمک کنید
احساسی و عاطفی
ناشناسچطوری وقتی عاشقشم ولی اون گذاشته رفته اون رو فراموش کنم یا اگه بتونم برگردونمش
خستم از سکوت
ناشناسسلام ممنون که سوالمو جواب دادین خب نیازی نداره ازش بپرسم یادمه یبار که داشتم گوشیشو چک می کردم خواهرم از خواب بیدار شد و وقتی دید پیاماشو خوندم با عصبانیت گفت تو لایقش نیستی گفت ببین از این ببعد چیا براش می نویسم در مورد اینکه پیاماشو چک می کردم برای دفاع از خودم بگم که اون پیامارو به اسم می فرستاده می خواستم بدونم چی بهش گفته که سنگین نگام می کنه خب کاری از دستم بر نمی اومد فقط پیامشو می خوندم که حداقل بدونم اینجور وقتا هم استرس می گرفتم هم ناراحت می شدم البته این مال خیلی وقت پیشاست الان تقریبا می تونم بگم که فراموشش کردم اما حرفایی که نزدم سنگینی هنوزم تو دلم سنگینی می کنه تاوان دادن بابت کاری نکرده باشی خیلی سخته راستش هنوزم بعضی وقتا احساس عذاب وجدان می کنم وقتی به اون روزا فکر می کنم می بینم راههای زیادی بوده که می تونستم به عشقم ثابت کنم اون پیاما کار من نبوده اما فقط دعا کردمو منتظر معجزه شدم تا خودش بفهمه در مورد عشق سابقمم باید بگم که اون الان ترکیه است بنظرتون باید بهش پیام بدمو همه چیو توضیح بدم می ترسم بگه تا حالا کجا بودی بعضی وقتا میگم هرچه باد بادا بهش میگم اما دودلم فکر می کنم اگه بهش بگم حداقل می تونم از این سنگینی که تو دلم احساس می کنم راحت بشم فکر می کنم این حرفایی که بهش نزدم تنها ریسمانیه که منو به فکر کردن بهش وصل کرده می خوام راحت شم بنظرتون بهش پیام بدم همه چیو بگم منتظر جوابتونم سپاس بی پایان
خستم از سکوت
ناشناسسلام دختر 19 ساله ای هستم وقتی 12 سالم بود عاشق پسر همسایمون شدم پسر خوبی بود ما دیوانه وار همو می خواستیم اما خواهرم همیشه بهم می گفت ازش دوری رابطمو باهاش تموم کنم بعد چند وقت که اونا از همسایگیمون رفتن متوجه شدم خواهرم خودشو جای من جا زده و داره بهش پیام میده هر وقت عشقمو می دیدم البته از دور با نگاه سنگین نگام می کرد بعد چند وقت متوجه شدم با هویت اصلی خودش به عشقم پیام میده البته مطمئنم عشقم بهش علاقه ای نداره چون همو خواهر و برادر خطاب می کردن ولی هدف خواهرم یه چیزه دیگس خواهرم می خواسته خودشو فرشته نشون بده و منو بدنام کنه تا جای منو بگیره هنوزم که هنوزه عشقم فکر میکنه من بهش خیانت کردم خستم نمی دونم چیکار کنم خسته شدم بابت کاری که نکردم تاوان پس دادم
چطور با بقیه دوست بشم
ناشناسسلام وقت بخیر خوب هستید من یه دخترام که هیچ دوست صمیمی ندارم هر چقدر تلاش میکنم که با یکی هم سن و سال خودم دوست بشم نمیشه یک سال پیش یک دختری رو تو یه بوتیک دیدم تو همون چند لحظه خیلی با هم صمیمی شدیم تو اون چندلحظه وقت نشد حتی اسمش رو بپرسم ولی خیلی از مامانم و آبجیمام با هام مهربون تر بود ولی از همون روز تا الان به امید این زنده ام که باز ببینمش با هم دوست صمیمی بشیم لطفا کمک ام کنید که چطور به امید اون دختر بمونم یا اینکه فراموشش کنم؟
مشکل باخواهر
ناشناسمن و خواهرم همدیگر را خیلی دوست داشتم اما اصلا ما در طول روز ۱ بار همدیگرو نمی بینیم اون همش سرش تو گوشیه و خیلی باهم دعوا میکنیم و قتی میرم میگم بیا باهم بازی کنیم میگه حال ندارم درحالی که برای گوشی خیلی حال داره? و این اذیتم می کنه لطفا راهنمایی کنید من ۱۱ سالمه و اون۱۹ سالشه لطفا راهنمایی کنید????
کجای دنیا جواب سوالم را پیدا کنم؟؟؟
ناشناسسلام من پسری 15 ساله هستم. من بدبخت 2 سال هست عاشق یک بازیگر شدم. و قصدم ازدواج نیست. فقط میخام ایشون را ببینم. فقط میخام از نزدیک ببینم و سلام کنم بهشون، همین. من خاک تو سر اینقدر تو این دو سال بدبخت شدم، آسیب روحی، روانی دیدم. و الان یک دیوونه هستم. آخه من چه جوری میتونم ایشون را از نزدیک ببینم. هیچ راهی تو این دنیا نیست؟ هر راهی هم هست برای من ممکن نیست. من خونمون اصفهانه... راهم دوره و نمیتونم برم تهران. چی کار کنم.؟؟؟؟؟چجوری ببینمش؟؟؟؟؟ یعنی یه نفر پیدا نمیشه به من کمک کنه. این چه دنیاییه. شما خواهشا لطفا یه کمک خوب و به درد بخوری بکنید توروخدا اااا؟؟؟؟ نمیتونم فراموشش کنم و فقط میخام از نزدیک ببینمش.!! ؟؟ اگه راه حلی پیدا نشه به ولله خودمو میکشم... چیکار کنم؟؟؟ توروخدا کمک کنید... من بدبخت و بی پولم..........؟؟؟؟
علاقه نوجوان ها به سلبریتی
ناشناسسلام، من یک دختر نوجوان هستم که دو سال به یک سلبریتی علاقهمندم همونطور که مشخصه فکر و ذکرم و وقتم خیلی وقت ها صرف ایشون میشه قبول دارم که این تخیلات آسیب زنندست و هیچوقت به حقیقت نمیرسن(البته فکر های من مثلا ازدواج یا... با ایشون نیست) ایشون برای الگو برداری فرد مناسبی بودن ولی من بیشتر دارم احساسی برخورد میکنم خیلی سود ها بهم رسوندند و میشه گفت حتی به یکجور بلوغ فکری رسیدم با همین طرفدار بودن، خیلی چیز هارو به ایشون مدیونم ولی وقت زیادی صرف ایشون میکنم، آیا کارم اشتباهه؟چیکار کنم؟ حس میکنم همش زیر سر تخیلاتمه
درمان احساس تنهایی
ناشناسسلام من یک نوجوان ۱۶ ساله ام که از تک فرزند بودن و تنها بودن خودم ناراحتم ودوست داشتم برادر و خواهری داشتم که تقریبا همسن و سالم باشند تا بتونم با اونها دردو دل کنم و پشت و پناهم باشند ولی پدر و مادرم هیچ و قت من رو درک نکردند و همیشه هر موقع از اونها می پرسیدم :چرا منو تک فرزند کردیند با تندی و خشونت جواب من رو می دهند پدر و مادرم انسان های خشنی هستند که فقط زبان درشتی رو بلدند و پدرم دچار یک بیماری روانیه و طوریه که بهش سلام می کنی با عربده جوابت می ده روابط من و پدرو مادرم خوب نیست چون من اونهارو باعث تک فرزندیم می دونم و همیشه با هم درگیری داریم هیچ دوستی هم ندارم و هیچ وقت اصلا من رو حساب نکردند و پدرو مادرم جوری با من رفتار می کنند که انگار بچه دوساله ام و من درمقابلشون احساس حقارت می کنم بارها من برای بحث تک فرزندی و پدرومادرم به مشاور مراجعه کردم ولی نتیجه ای جز خرابی اعصاب برام نداشته و خیلی پدرومادرم خشنند خیلی نگرانم که بزرگ شدم و از بزرگ شدن و مرگ پدرومادر می ترسم من وابستگی شدیدی هم به پدر ومادرم دارم که باعث اذیت من می شود مادرم نمی گذارد امور شخصی ام را هم انجام بدهند و پدرومادرم کم کم دارند پیر می شوند و من می ترسم که آنها را از دست بدهم من حتی از عهده امور شخصی خودم هم برنمیام با توجه به مطالبی که من گفتم لطفا کمکم کنید
- 1
- 2
- ...
- 38(current)
- ...
- 58
- 59