مجموعه‌ای از جک‌های «فانتزی» برای نوجوانان؛ روی هر مورد بزن تا صفحهٔ اختصاصی‌اش را ببینی.

يكي از فانتزيام اينه كه يه پيرمرد پولدار تصادف كنه من برسونمش بيمارستان و نجاتش بدم اونم با بچه هاش مشكل داشتهباشه از من خوشش بياد تمام زندگيشو به نام من بزنه و بميرهوقتي بچه هاش منو پيدا ميكنن كه پولا روبگيرن همه چيزو بندازم جلوشون بگم برداريد نامردها اوني كه با ارزش بود جون پدرتون بود بی شرفا... :|
يکى از فانتزيام اينه تو خيابون دوس دخترم و با يکي ببينم بعد من برم نزديکش يه تف درشت ابدار بکنم تو صورتش بگم لياقتت همينه بعد يه دوست دختر خارجى خوشگلم با يه پورشه بياد بگه '' ehsan come on '' بعد منم بگم '' Ok baby i am coming '' بعد تو افق محو بشيم و جى اف اوليم از بغض بميره يه تف ديگه رو جسدش کنم :| به روح هم اعتقاد ندارم
یـــکــی از فــانـــتـــزیـــام ایـــنـــه کـــه ...... گـــوشـــیـــم 12ســـاعــــتــــ گـــم بـــشــه بـــعـــد وقـــتـــی پـــیــداش کــنـــم بـــبـــیـــنـــم اونـــی کـــه دوســـتــــش دارم 100تـــا مـــیـــس انــداخـــتــــه و اس داده کـــه...... عــــزیـــزم نـــگــرانــــتــــم بــــهـــم زنـــگ بـــزن
یــکی از فـانتزیام ایـنه کـه دوس دخــترمو هـمینطوری بـی دلیل با ضـرباته پـی در پـی مـوشت بــزنم جـوری کـه بـه فـنا بـره کـثـافـط. بـعد..... . . . . . . . . ایـن عـاهـنگ مجید خراطها کـه مـیگـه وای عـزیـزم رو صـورتت جـایه انـگشـتایه مـنـه رو بـذارم بـد تا صُـب تو بـغل هـم های های گـریـه کـنیم
یـﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ … برم ایتالیا از اونور برم لندن برم آکادمی گوگوش بعد خیلی راحت برم تو ۱۰نفر اصلی و پدیده امسال لقب بگیرم بعد که کار به رای گیری مردم و ۱۰ نفر پایانی میرسه. شب پایانی خودم بگم که من خودم میکشم کنار به نفع بچه ها خلاصه از اینطرف هومن خلعتبری بیاد بگه نه اردی جان، عکدمی بدون تو معنی نداره امسال. بعد من بزنم رو شونه هاشو بگم هومن جان به سر بی موت قسم من واسه شهرت نیومدم اینجا من واسه اینکه ارزشهامو تثبیت کنم اومدم. بعدم سرکچل هومنو ببوسم وتا میام برم تو افق محو شم یهو سالی تالک بگه بیا برا پشت صحنه آکادمی و من بگم نیازی نیست سالی من خیلی وقته تو این زندگی به پشت صحنه اش رسیدم و برم که برم. و گوگوش تا اخر عمرش حسرت چنین شاگردی رو دلش بمونه … شاید بگید چرا رفتم ایتالیا و بعد رفتم لندن ، نه ایندفه نکته انحرافی نیست بلیت مستقیم لندن گیرم نیومد مجبور شدم میفهمی مجبور!.
یکی إز فانتزیام این بود که زمانی که خواستگار زنم بودم پشت فرمون با عینک دودی میرفتم ، یهو میدیدم چنتا اراذل ریختن سر بابای نامزدم میخوان کتکش بزنن که من عین رامبو از ماشین پیاده میشدم و از زیر عینک یه نیگاه به اراذل میکردم یهو میپریدم وسط همشونو له لورده میکردم، بعدبابای خانم فعلیم همین جور که حال کرده بود بهم میکفت: ممنونم داماد گلم، منم یه نیگاه از زیر عینک بهش میکردم و سرمو مینداختم پاینو آروم آروم تو امتداد خیابون میرفتمو تو افق محو میشدم. اما حالا فانتزیم اینه آغا یه روز بریزن سر پدر زنم یه شکم سیر کتکش بزنن، منم از اون طرف ردشم ،یه نیگاه بهشون بکنم و همین جور که پدرزنم در حال کتک خوردنه سرم رو بندازم پایین وبرم تو افق محو بشم. چه حالی میده ها. دی:-P