إنَّ أصبَرَكُم عَلَى البَلاءِ لاَءَزهَدُكُم فِي الدُّنيا .
صبورترينِ شما در برابر بلا ، زاهدترينِ شما در دنياست.
احادیث امام کاظم علیه السلام؛ برای خواندن کامل و اشتراکگذاری بهتر، روی هر حدیث بزن.
إنَّ أصبَرَكُم عَلَى البَلاءِ لاَءَزهَدُكُم فِي الدُّنيا .
صبورترينِ شما در برابر بلا ، زاهدترينِ شما در دنياست.
يا هِشامُ ، إنَّ العاقِلَ نَظَرَ إلَى الدُّنيا وإلى أهلِها فَعَلِمَ أنَّها لا تُنالُ إلاّ بِالمَشَقَّةِ ، ونَظَرَ إلَى الآخِرَةِ فَعَلِمَ أنَّها لا تُنالُ إلاّ بِالمَشَقَّةِ ، فَطَلَبَ بِالمَشَقَّةِ أبقاهُما . يا هِشام ، إنَّ العُقَلاءَ زَهِدوا فِي الدُّنيا ورَغِبوا فِي الآخِرَةِ ؛ لاِءَنَّهُم عَلِموا أنَّ الدُّنيا طالِبَةٌ مَطلوبَةٌ ، وَالآخِرَةَ طالِبَةٌ ومَطلوبَةٌ ، فَمَن طَلَبَ الآخِرَةَ طَلَبَتهُ الدُّنيا حَتّى يَستَوفِيَ مِنها رِزقَهُ ، ومَن طَلَبَ الدُّنيا طَلَبَتهُ الآخِرَةُ فَيَأتيهِ المَوتُ فَيُفسِدُ عَلَيهِ دُنياهُ وآخِرَتَهُ .
اى هشام! خردمند ، درباره دنيا و اهل آن انديشيد و دريافت كه دنيا جز با رنج به دست نمى آيد، و در باره آخرت نيز انديشيد و دريافت كه به آن نيز جز با رنج نمى توان رسيد. پس با قبول رنج ، در طلب پاينده تر از آن دو بر آمد. اى هشام! خردمندان ، از دنيا دل بر كندند و به آخرت ، دل بستند؛ زيرا دريافتند كه دنيا خواهان است و خواسته شده و آخرت نيز خواهان است و خواسته شده ، و كسى كه آخرت را بطلبد ، دنيا در طلب او بر مى آيد تا او روزى اش را به طور كامل از دنيا بر گيرد، و كسى كه دنيا را طلب كند ، آخرت در طلب او بر مى آيد. و مرگش در مى رسد و دنيا و آخرتش را بر او تباه مى گرداند.
إنَّ شَيئا هذا آخِرُهُ لَحَقيقٌ أن يُزهَدَ في أوَّلِهِ ، وإنَّ شَيئا هذا أوَّلُهُ لَحَقيقٌ أن يُخافَ آخِرُهُ .
چيزى (دنيا) كه انجامش اين است ، به راستى ، سزاوار است كه از همان آغاز ، بدان زهد ورزيده شود، و چيزى (آخرت) كه آغازش اين است ، هر آينه سزاوار است كه از انجام آن ، ترسيده شود.
أهينُوا الدُّنيا وتَهاوَنوا بِها ؛ فَإِنَّها ما أهانَها قَومٌ إلاّ هَنَّأَهُمُ اللّه ُ العَيشَ ، وما أعَزَّها قَومٌ إلاّ تَعِبوا وذَلّوا .
دنيا را سبك بداريد و آن را دست كم گيريد؛ چرا كه هيچ مردمى دنيا را سبك نداشتند ، مگر آن كه خداوند زندگى را برايشان گوارا ساخت؛ و هيچ مردمى دنيا را ارج ننهادند ، مگر اين كه به زحمت و خوارى افتادند.
ما أهانَ الدُّنيا قَومٌ قَطُّ إلاّ هَنَّأَهُمُ اللّه ُ إيّاها وبارَكَ لَهُم فيها ، وما أعَزَّها قَومٌ قَطُّ إلاّ نَغَّصَهُمُ اللّه ُ إيّاها .
هرگز هيچ مردمى دنيا را سبك نداشتند ، مگر اين كه خداوندآن را برايشان گوارا ساخت و در آن بركتشان داد؛ و هرگز هيچ قومى دنيا را عزيز نداشتند ، مگر اين كه خداوند آن را به كامشان تلخ ساخت.
أهينُوا الدُّنيا فَإِنَّهُ أهنَأُ ما يَكونُ عَلَيكُم ؛ فَإِنَّهُ ما أهانَ قَومٌ الدُّنيا إلاّ هَنَّأَهُمُ اللّه ُ العَيشَ ، وما أعَزَّها قَومٌ إلاّ ذَلّوا وتَعِبوا وكانَت عاقِبَتُهُم النَّدامَةَ .
دنيا را كم اهمّيت شماريد؛ زيرا اين ، گواراترين چيز بر شماست؛ چرا كه هيچ مردمى دنيا را سبك نشمردند مگر اين كه خداوند زندگى را برايشان گوارا گردانيد، و هيچ مردمى دنيا را عزيز نداشتند ، مگر اين كه خوار و خسته شدند و عاقبتشان پشيمانى بود.
قالَ أبو ذَرٍّ رحمه الله : جَزَى اللّه ُ الدُّنيا عَنّي مَذَمَّةً بَعدَ رَغيفَينِ مِنَ الشَّعيرِ ؛ أتَغَدّى بِأَحَدِهِما وأتَعَشّى بِالآخَرِ ، وبَعدَ شَملَتَيِ الصّوفِ ؛ أتَّزِرُ بِإِحداهُما وأتَرَدّى بِالاُخرى .
ابو ذر ـ كه رحمت خدا بر او باد ـ گفت: از سوى من ، پس از آن دو قرص نان جوين ـ كه يكى را چاشت مى خورم و ديگرى را شام ـ و پس از آن دو جامه پشمين ـ كه يكى را شلوار خويش مى سازم و ديگرى را رداى خويش ـ ، نكوهش خدا بر دنيا باد!.
إنَّ شَيئاً هذا آخِرُهُ لَحَقيقٌ أن يُزهَدَ في أوَّلِهِ، وإنَّ شَيئاً هذا أوَّلُهُ لَحَقيقٌ أن يُخافَ آخِرُهُ .
چيزى (دنيا و زندگى) كه پايانش اين است ، سزاوار است كه به ابتداى آن ، دل بسته نشود ، و چيزى (آخرت) كه ابتدايش اين جاست ، سزاوار است كه از پايان آن ، ترسيده شود.
يا هِشامُ ، إنَّ المَسيحَ عليه السلام قالَ لِلحَوارِيّينَ : ... يا عَبيدَ الدُّنيا ، بِحَقٍّ أقولُ لَكُم : لا تُدرِكونَ شَرَفَ الآخِرَةِ إلاّ بِتَركِ ما تُحِبّونَ ، فَلا تُنظِروا بِالتَّوبَةِ غَدا ؛ فَإِنَّ دونَ غَدٍ يَوما ولَيلَةً و قَضاءَ اللّه ِ فيهِما يَغدو و يَروحُ.
اى هشام! مسيح عليه السلام به حواريان فرمود : « ... اى بندگان دنيا! حقيقتى را به شما بگويم : به شرافت آخرت نمى رسيد ، مگر با وا نهادن آنچه دوست مى داريد . پس ، كار توبه را به فردا ميفكنيد ؛ زيرا كه قبل از فردا[ىِ قيامت] ، روز و شبى است و قضاى (حُكم) خداوند در آن روز و شب ، آمد و شد مى كند» .
اللّهُمَّ بِبِرِّكَ القَديمِ ... أنتَ اللّه ُ الَّذي لا إلهَ إلاّ أنتَ ، لَقَد فازَ مَن والاكَ ، وسَعَدَ مَن ناجاكَ ، وعَزَّ مَن ناداكَ ، وظَفِرَ مَن رَجاكَ ، وغَنِمَ مَن قَصَدَكَ ، ورَبِحَ مَن تاجَرَكَ.
بارخدايا! به حقّ احسان ديرين و ازلى ات ... ؛ تويى آن خدايى كه معبودى جز تو نيست . هر آينه رستگار شد آن كه پيروى تو كرد ، و نيك بخت شد آن كه با تو به راز و نياز پرداخت ، و عزّتمند شد آن كه تو را صدا زد ، و كامياب شد آن كه به تو اميد بست ، و غنيمت بُرد آن كه آهنگ [كوى] تو كرد ، و سود بُرد آن كه با تو سودا كرد.
لا رِبحَ إلاّ لِمَن باعَ اللّه َ نَفسَهُ .
سود نبُرد ، مگر آن كس كه خويشتن را به خدا فروخت.
مَن رَضِيَ مِنَ اللّه ِ بِالدُّنيا فَقَد رَضِيَ بِالخَسيسِ.
كسى كه از خداوند به دنيا رضايت دهد ، به پَست ، رضايت داده است.
لا تُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ وبَينَ أخيكَ ، أبقِ مِنها ؛ فَإِنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ ، وبَقاءُ الحِشمَةِ بَقاءُ المَوَدَّةِ .
احترام ميان خود و برادرت را از بين مَبَر و چيزى از آن بگذار ؛ زيرا از ميان رفتن آن ، از ميان رفتن شرم است و بر جاى بودن احترام ، [عامل ]بر جاى بودن دوستى است .
دَخَلتُ عَلى أبِي الحَسَنِ الأَوَّلِ عليه السلام فَقالَ لي: يا صَفوانُ، كُلُّ شَيءٍمِنكَ حَسَنٌ جَميلٌ ماخَلا شَيئا واحِدا . قُلتُ : جُعِلتُ فِداكَ ، أيُّ شَيءٍ؟ قالَ : إكراؤُكَ جِمالَكَ مِن هذَا الرَّجُلِ ؛ يَعني هارونَ . قُلتُ : وَاللّه ِ ما أكرَيتُهُ أشَرا ، ولا بَطَرا ، ولا لِصَيدٍ ، ولا لِلَهوٍ ، ولكِنّي اُكريهِ لِهذَا الطَّريقِ؛ يَعني طَريقَ مَكَّةَ، ولا أتَوَلاّهُ بِنَفسي ولكِن أنصِبُ غِلماني. فَقالَ لي : يا صَفوانُ ، أيَقَعُ كِراؤُكَ عَلَيهِم؟ قُلتُ : نَعَم جُعِلتُ فِداكَ . قالَ : فَقالَ لي : أتُحِبُّ بَقاءَهُم حَتّى يَخرُجَ كِراؤُكَ؟ قُلتُ : نَعَم . قالَ : فَمَن أحَبَّ بَقاءَهُم فَهُوَ مِنهُم ، ومَن كانَ مِنهُم كانَ وَرَدَ النّارَ . قالَ صَفوانُ : فَذَهَبتُ وبِعتُ جِمالي عَن آخِرِها . فَبَلَغَ ذلِكَ إلى هارونَ ، فَدَعاني ، فَقالَ لي : يا صَفوانُ ، بَلَغَني أنَّكَ بِعتَ جِمالَكَ؟ قُلتُ : نَعَم . فَقالَ : لِمَ؟ قُلتُ : أنَا شَيخٌ كَبيرٌ ، وإنَّ الغِلمانَ لا يَفونَ بِالأَعمالِ . فَقالَ : هَيهاتَ أيهاتَ ، إنّي لَأَعلَمُ مَن أشارَ عَلَيكَ بِهذا ؛ موسَى بنُ جَعفَرٍ . قُلتُ : ما لي ولِموسَى بنِ جَعفَرٍ! فَقالَ : دَع هذا عَنكَ ، فَوَاللّه ِ لَولا حُسنُ صُحبَتِكَ لَقَتَلتُكَ .
نزد امام موسى كاظم عليه السلام رفتم. ايشان به من فرمود: «اى صفوان! همه رفتارت خوب است ، جز يك چيز». گفتم : فدايت شوم ! چه چيز ؟ فرمود : «كرايه دادن شترهايت به اين مرد ، يعنى هارون» . گفتم : به خدا سوگند ، شترهايم را براى سرمستى و بدمستى يا شكار و لهو ، به او كرايه نمى دهم ؛ بلكه آنها را براى پيمودن اين راه (راه مكّه) كرايه مى دهم و خودم نيز همراه او نمى روم و غلامانم را براى اين كار، راهى مى كنم. حضرت به من فرمود : «اى صفوان! آيا كرايه تو را بايد بپردازند ؟» . گفتم : فدايت شوم ، آرى! فرمود : «آيا دوست دارى تا زمانى كه كرايه ات را دريافت مى كنى ، زنده بمانند ؟» . گفتم : آرى . فرمود : «هركس خواستار بقاى آنان باشد ، از آنان است و هركس از آنان باشد ، به دوزخ مى رود» . [صفوان مى گويد : ]من نيز رفتم و همه شترهايم را فروختم . خبر اين ماجرا به هارون رسيد و او مرا خواند و به من گفت : اى صفوان! شنيده ام كه شترهايت را فروخته اى ؟ گفتم : آرى . گفت : چرا ؟ گفتم : من پيرمردى فرتوت هستم و غلامانم نيز كارها را درست انجام نمى دهند . هارون گفت : هيهات ! اين طور نيست . من مى دانم چه كسى تو را به اين كار وا داشته است ؛ موسى بن جعفر . گفتم : مرا چه به موسى بن جعفر! گفت : دست بردار! به خدا سوگند ، اگر به جهت خوش معاشرتى ات نبود ، تو را مى كشتم .
وقَد عَلِمتُ أنَّ أفضَل الزّادِ لِلرّاحِلِ إلَيكَ عَزمُ إرادَةٍ يَختارُكَ بِها وَقَد ناجَاك بِعَزمِ الإرادَةِ قَلبِي .
در دعايش ، زمانى كه او را به سوى بغداد مى بردند ـ مى دانم كه برترين توشه رهرو به سوى تو ، اراده استوارى است كه با آن ، تو را برمى گزيند ، و اينك ، قلبم با اراده اى استوار با تو رازگويى مى كند .
ـ في قَولِهِ تَعالى : «يَـ أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ تُوبُواْ إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحًا» : يَتوبُ العَبدُ ثُمَّ لا يَرجِعُ فيهِ ، وإنَّ أحَبَّ عِبادِ اللّه ِ إلَى اللّه ِ المُتَّقِي التّائِبُ .
در تفسير آيه «اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! به سوى خدا ، خالصانه توبه كنيد» مقصود آن است كه بنده توبه كند و ديگر به گناه بازنگردد . محبوب ترينِ بندگان در نزد خداوند ، پرهيزگارِ توبه كار است .
إنَّ اللّه َ جَلَّ وعَزَّ يُبغِضُ العَبدَ النَّوّامَ الفارِغَ .
خداوند عز و جل بنده پُر خوابِ بيكار را دشمن مى دارد .
ـ في كِتابِهِ إلى هارونَ الرَّشيدِ،لَمّا طَلَبَ مِنهُ المَوعِظَةَ ـ : ما مِن شَيءٍ تَراهُ عَينُكَ إلّا وفيهِ مَوعِظَةٌ .
ـ در نامه خود به هارون الرشيدكه از آن حضرت پند و موعظه خواسته بود ـ نوشت: هيچ چيزى نيست كه چشم تو آن را ببيند مگر اينكه در آن پند و موعظتى است.
إذا وَعَدتُمُ الصِّغارَ فأوفُوالَهُم ؛ فإنَّهُم يَرَونَ أنّكُم أنتُمُ الّذينَ تَرزُقونَهُم ، وإنّ اللّه َ لايَغضَبُ بشَيءٍ كغَضَبِهِ لِلنِّساءِ والصِّبيانِ .
هرگاه به كودكان وعده اى داديدبه آن عمل كنيد؛ زيرا آنها فكر مى كنند اين شما هستيد كه به آنها روزى مى دهيد و خداوند به اندازه اى كه براى زنان و كودكان خشم مى گيرد، براى هيچ چيز به خشم نمى آيد.
إنّ العاقِلَ ... لا يَعِدُ ما لا يَقدِرُعَلَيهِ .
خردمند ، ... به چيزى كه نمى تواند ، وعده نمى دهد .