تفرقه و نفاق
مذهبی
سه گاو به رنگ سياه، زرد، سرخ، نيزاري مشغول چريدن بودند، ناگهان شيري وارد نيزار گرديد و متوجه آن سه گاو شد. با خود فكر كرد كه من قادر نيستم به تنهايي اين سه گاو را از پاي درآورم، از اين رو اول به نزد گاو سرخ و سياه آمده و گفت: اجازه دهيد من اين گاور زرد را بخورم چون رنگش ما را رسوا ميكند، آن دو قبول كردند، شير آمد و گاو زرد را دريد و خورد. پس از آن به نزد گاو سياه رفت و گفت: رنگ سرخ ما را رسوا ميكند اجازه بده من گاو سرخ را بخورم او هم اجازه داد و شير او را خورد. پس از آن به سراغ گاو سياه آمد تا حساب او را هم برسد گاو سياه گفت: اجازه بده من يك جمله با تو سخن بگويم بعد تصميم خود را درباره من بگير، و با صداي بلند فرياد زد: همان موقعي كه گاو زرد خورده شد من خورده شدم.