مذهبی

مذهبی

شیر و دزد

مذهبی

فاضل عراقی در دارالسلام از عالم جلیل‌القدر شیخ طه و او از یکی از همسایه‌های خود که در محله‌ای از محله‌های نجف سکونت داشت نقل کرده است: روزی شخصی از آشنایان نزد من آمد و از سختی روزگار و تنگی معاش سخن می‌راند و گفت:‌ اگر همراهی با من کنی، در این باب، فکر و تدبیری کرده‌ام. گفتم: ‌بگو تا اگر صلاح باشد تو را یاری کنم. گفت: در این روزها پول زیادی نزد شیخ مرتضی آورده‌اند، ما شبانه به خانه او رفته و آن‌ها را آورده، بین خود تقسیم می‌کنیم. من چون این را شنیدم، او را منع کردم، ولی سودی نبخشید. بالاخره با اصرار زیاد، مرا با خود موافق کرد، به این شرط که در بیرون منزل بایستم تا او برود و بیاید و من مباشر عملی نباشم. چون پاسی از شب رفت، به سراغ من آمد و به جانب منزل شیخ روانه شدیم. تا به درب منزل رسیدیم و با تدبیری، وارد دهلیز بیرونی شدیم، من دیگر نرفتم و همان ‌جا توقف کردم. او از پله‌های بیرونی بالا رفت تا از پشت بام بیرونی به بام اندرونی در آید و از آن جا داخل خانه شده و به مقصود خود نایل آید. مدتی نگذشته بود که با حالتی پریشان و شگفت‌آور نزد من آمد. سبب را پرسیدم، گفت: چیزی مشاهده کردم که تا خودت نبینی، ‌تصدیق من نخواهی کرد. گفتم: مگر چه دیدی؟ گفت:‌ چون از پله بالا رفتم، سایه کسی در مهتابی بیرونی ‌به نظرم آمد. هنگامی که از دیوار بیرونی بالا رفتم تا خود را به پشت بام اندرونی برسانم، ناگاه دیدم شیری مهیب بر کنار بام اندرونی ایستاده و انتظار آن داشت که مرا با چنگال خود پاره کند، من هرچه بالاتر رفتم، خشم او زیادتر می‌‌شد. قدری تامل کردم تا شاید علاجی پیدا کنم، ولی ممکن نشد، ناچار برگشتم. گوینده حکایت گفته است: ‌وقتی این را شنیدم، با خود گفتم: شیر در شهر، آن هم بالای بام، از کجا آمده؟ ‌شاید این مرد، از عمل خود پشیمان گشته عذر می‌آورد، یا آنکه ترس و واهمه، صورت شیر را در نظر او مجسم کرده است. به او گفتم: شاید ترس به تو این ‌طور وانمود کرده؟! گفت: چنین نیست و تا خود نبینی، از من باور نخواهی کرد، از پله بالا برو و نظر افکن. من بالا رفتم،‌ نزدیک به بام اندرونی شیری عجیب دیدم که از ترسش بدنم به لرزه درآمد و نعره‌ای کشید و به سوی پشت بام بیرونی شد. چون این امر خارق عادت را دیدم، فهمیدم که از کرامات آن مرد بزرگ بوده و نادم و پشیمان برگشتیم.