قاضی حسود
مذهبی
داستان (( ابوليلاى قاضى )) در زمان حضرت جواد (عليه السلام ) شنيدنى است ، قاضى ابو ليلا در زمان متوكل عباسى قاضى القضات و در راس دستگاه قضايى خلافت به اصطلاح اسلامى آن روز بوده است ، مغازه دار نزديك منزل قاضى ، (( زرقا )) نامى بود و قاضى با زرقا رفيق بود، روزى به زرقا رسيد در حالى كه قاضى سخت پريشان بود زرقا پرسيد جناب قاضى چرا امروز اين قدر ناراحت هستى ؟ گفت اگر بدانى در محضر خليفه چه مصيبتى بر من وارد آمد؟ دزدى را آوردند كه سرقتش ثابت شده بود، در اجراى حد از من پرسيد چه مقدار از دستش را بايد قطع كرد، من گفتم در قرآن مجيد خداوند مى فرمايد: دست دزد را بايد قطع كرد و دست را در آيه وضو تا (( مرفق )) يعنى (( آرنج )) بايد شست ، لذا دستش را از مرفق بايد قطع كرد. خليفه از قضات ديگر كه در مجلس حاضر بودند، پرسيد و آنان گفتند از بند دست بايد قطع كرد، چون خداوند دست را در دو آيه تيمم از مچ شمرده است . خليفه رو به امام شيعه ها حضرت جواد (عليه السلام ) كرد، و از او سؤ ال كرد. حضرت فرمود: ديگران پاسخ را گفتند، خليفه گفت شما هم بفرماييد حضرت مجددا فرمود: ديگران گفتند، خليفه اصرار كرد و به ناچار حضرت فرمود: (( بايد انگشتان او را قطع كرد؛ چون خداوند مى فرمايد: مساجد براى خداست و مساجد جمع مسجد، جاهايى است كه در حال سجده به زمين گذاشته مى شود، اين دزد وقتى مى خواهد نماز بخواند در سجده بايد هفت عضوش بر زمين برسد: دو كف دستش را كه بايد به زمين بگذارد نبايد قطع شود بلكه بايد تنها انگشتانش را قطع كرد تا اين را فرمود، خليفه گفت : احسنت ! مرحبا! و فورا دستور داد مطابق فرموده امام جواد (عليه السلام ) عمل كنند و دست دزد را از انگشتانش قطع كردند. در اين وقت مثل اينكه عالم را بر سر من خراب كردند. كه چگونه جوان 25 ساله را بر من مقدم داشت ، پريشان شدم و با خود گفتم كه تا او را نكشم رها نمى كنم ، با اينكه مى دانم هر كسى اين جوان را به قتل برساند به آتش مى رود ولى بر تصميم خود اصرار مى كردم !! زرقا گويد او را نصيحت كردم اما او نپذيرفت ؛ روز بعد قاضى نزد خليفه مى رود و به طور خصوصى مى گويد آيا فهميدى ديروز چه كردى ؟ كسى كه قسمت اعظمى از مسلمانان او را امام مى دانند خليفه بحق پيغمبر مى دانند و تو را باطل مى شمارند به جاى اينكه او را محو كنى ، جلوه دادى و تقويت نمودى ! آنانى كه مى گفتند او بر حق است اكنون مى گويند ديديد خود خليفه هم فهميد و گفته او را بر ديگران مقدم داشت اين چه اشتباه بزرگى بود كه كردى ؟ اين قدر در گوش خليفه خواند تا او را راضى به قتل حضرت جواد (عليه السلام ) كرد و متوكل عباسى لعنت الله عليه دستور داد تا حضرت را به شهادت برسانند و بالاخره در روز آخر ذيقعده از سال 220 هجرى قمرى حضرت را مسموم كردند.