مثنوی معنوی

مثنوی معنوی

پير و پزشك

مثنوی معنوی

پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظه‌ام ضعيف شده است پزشك گفت: به علتِ پيري است پير: چشم‌هايم هم خوب نمي‌بيند پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است پير: پشتم خيلي درد مي‌كند پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است پير: هرچه مي‌خورم برايم خوب نيست طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است پير گفت: وقتي نفس مي‌كشم نفسم مي گيرد پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا مي‌رسد صدها مرض مي‌آيد پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نمي‌داني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بي‌عقلي در جا مانده‌اي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصله‌ات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرق حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت. از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي