ملاقات بیستم
ملاقات با امام زمان
مـراجـع تقليدى كه از ناحيه مقدسه حضرت بقية اللّه روحى فداه تاءييد شده اند قطعا با آن حـضـرت ارتـبـاط خـاصى دارند ولى نبايد آن ارتباط را به كسى بگويند، زيرا اگـر گفتنـد طـبـعــا ادعــاء نـيـابــت خـاصــّه و بـابـيـّت را كـرده انـد كـه در غـيـبـت كـبـرى ايـن ادعـاء باطل است . اسـتـاد بـزرگـوار ما مرحوم "آية اللّه العظمى آقاى بروجردى " يكى از همان مراجعـى بـود كـه قـطـعــا بــا حـضـرت بـقـيـّة اللّه روحـى فـداه ارتـباط داشت ، در اينجا آن قدر قضايا و كرامات مـخـتـلفـى نـقـل شـده و در بـيـن طـلاّب قـم در زمان خود آن مرحوم شايع بوده كه نقلش كتاب را طولانى مى كند . ولى از بـاب نـمـونـه قـضـيـّه اى كـه عـده اى نـقل كرده اند و اين قضيه ارتباط آن مرحوم را با حـضــرت ولى عـصـر (عـليـه السـّلام ) ثـابـت مـى كـنـد نقل مى كنيم . آقـاى "سـيـّد حـبـيـب اللّه حـسـيـنـى قـمـّى " كه از اهـل مـنـبـر قـم اسـت و آقـاى "حـسـن بـقــّال" كـه فـعـلا در تـهـران اسـت بـا هـم قـرار مـى گـذارنـد كـه يـك ســال شـبـهــاى جمعـه بـه مسـجدجمكران بروند و حوائج خود را از حضرت بقية اللّه روحى فداه بـگـيـرنـد، ايـن عـمـل را يـك سـال انـجــام مـى دهـنـد و تـشـرّفـى بـرايـشـان حاصل نمى شود . شب جمعه اى كه بعد از يك سال بوده ، آقا حسن به آقاى سيد حبيب اللّه مى گويد : بيا با هم امشب هم به مسجد جمكران برويم . آقاى سيد حبيب اللّه مى گويند كه : چون من يك سال به مسجد جمكران رفته ام و چيزى نديده ام ديگر به آنجا نمى روم . آقـا حـسـن زيـاد اصـرار مـى كـند كه امشب را هم هر طور هست بيا با هم برويم ، شـايد نتيجـه اى داشـته باشد . بـالاخـره حـركـت مـى كنند و پياده به طرف مسجد جمكران مى روند در بين راه سيد مجلّلى را مى بينند كه مانند كشاورزان "سه شاخ خرمن " روى شانه گرفته و از دور مى رود، آنها مطمئن مى شـوند كـه او حضـرت بقية اللّه روحى فداه است . آقاى سيد حبيب اللّه مى گويد : مـن وقـتـى چـشـمـم بـه آن حـضـرت افـتـاد قـضـيـّه سـيـّد رشـتـى كـه در مـفـاتـيـح نقل شـده بيـادم آمد به آقا حسن گفتم : برو و از آن حضرت چيزى بخواه . آقا حسن جلو رفت و سلام كرد و گفت : آقا خواهش دارم با دست مبارك خودتان دشتى به من بدهيد . حـضـرت بـه او سـكـّه اى مـى دهـنـد، سـپـس رو كـردند به من و فرمودند : حاجت تو هم نزد آقاى بـروجـردى اسـت ، وقـتـى بـه قـم رفـتـى نـزد آقـاى بـروجـردى بـرو و بـگـو چـرا از حـال فلان كس كه در مصر است غافلى و چند جمله ديگر كه سرّى بود به من فرمودنـد كـه بـه آيـة اللّـه بروجردى بگويم و بعد آن حضرت تشريف بردند . آقـا حـسـن وقـتـى بـه سـكـّه نـگـاه كـرد ديد تنها روى آن خطّى ضربدر زده انـد و چيـزى بـر آن نوشـته نشده است . بـالاخـره وقـتـى بـه مـسـجـد جـمـكـران رفـتـيـم و قـضـيـّه را بـراى مـردم نـقـل كرديم آنها سكّه را در ميان آب انداختند و از آن آب به قصد استشفاء آشاميدند و به سر و صـورت خـود مـاليـدنـد مـن هـم پـس از آنـكـه از مـسـجـد جـمـكـران بـه قـم بـرگشتـم بـه منزل آية اللّه ب روجردى رفتم ولى تا سـه روز موفّـق به ملاقات حضرت آية اللّه بروجردى در جلسه خصوصى نشدم . روز سـوم كـه خـدمـت آن مرحوم رسيدم بدون مقدمه فرمودند : سه روز است كه من منتظر تو هستم كجائى ؟ عرض كردم : آقا موانعى بود كه موفّق به ملاقات خصوصى نمى شدم . آيـة اللّه بـروجـردى فـرمـودند : حاجت تو اين است كه مى خواهى به كربلا بروى ، لذا مبلغى پـول بـه من دادند و من مطـالبى كـه حضـرت بقية اللّه روحى فداه فرموده بودند به آية اللّه بـروجـردى عـرض كـردم و آيـة اللّه بـروجـردى بـه آقـا حسـن گفتند : چرا آن سكّه را به افراد معصيت كار و ناپاك نشان مى دهى ؟ ضـمنا من به آقاى بروجردى عرض كردم كه : آقا شما چيزى بنويسيد كه من گذرنامه بگيرم و به كربلا بروم . آية اللّه بروجردى فرمودند : تو گذرنامه نمى خواهى فلان دعاء را بخوان و از مرز عبور كن و به كربلا برو . مـن هـم هـمـان روزهـا حـركـت كـ ردم و بـه طـرف عـراق رفـتم وقتـى بـه مـرز عـراق رسـيدم بـا آنكـه هـمـراهـان مـن هـمـه گـذرنـامـه داشـتـنـد بـيـشـتـر از مـن كـه گـذرنـامـه نـداشـتــم معطّـل شـدند و احدى از من مطالبه گذرنامه نكرد