ملاقات با امام زمان

ملاقات با امام زمان

ملاقات هیجدهم

ملاقات با امام زمان

يـكـى از صـفـات انـسـانـى كـه بـايـد سـالك الى اللّه در خـود ايجاد كند صفت شكور بودن و قـدردانـى از اظهار محبت ديگران است ، افـرادى كـه محبـت ديگـران را ارج نمـى گذارنـد و اهميـت نـمــى دهـنــد وخـودخـواهى شان آنها را به ارزش خدمات ديگران ، بى اعتنا كرده ، به حيوانات شـبـيـه تـرنــد . آنهـائى كـه شكر مخلوق را نمى كنند شكر خالق را هم نكرده و در حقيقت چون اين روحيه را ندارند شكر خدا را هم نمـى كنند . بـنـابـر ايـن افـر ادى كـه مـى خـواهـنـد، بـه قـُرب اِلى اللّه نائل گردند، بايد روحيه شكرگذارى و قدردانى از محبت ديگران را در خود ايجاد كنند، زيرا يكى از صفات الهى كه در اولياء خدا به خاطر قرب آنها به خدا وجود دارد، شكور بودن است . اولياء خدا حتّى از كفّارى كه خدمتى به آ نها كرده اند تشكّر مى كنند و پاداش محبتهاى آنهـا را مـى دهنـد در اين زمينه حكايتى به يادم آمد كه : حـضرت آية اللّه جناب آقاى حاج شيخ محمد رازى كه از شاگردان درس اخلاق مرحوم حاج شيخ محمد تقـى بافقى مى باشند نقل مى فرمودند كه : اسـتـادمـان مـرحـوم آقـاى بافقى به خادمش آقاى حاج عباس يزدى دستور داده بود، كه شبها در خانه را بـاز بگذارد و مواظب باشد كه اگر ارباب حوائج ، مراجعه كردند، به آنها جواب مثبت بـدهـد و حـتـّى اگر لازم شـددر هر موقع شب كه باشد او را بيدار كند تا كسى بدون دريافت جواب از در خانه او برنگردد . آقـاى حـاج عـبـّاس يـزدى نـقـل مـى كـنـد كـه : نـيـمـه شـبـى در اطـاق خـودم كـه كـنـار درِ حـيـاط مـنـزل آقـاى حـاج شـيـخ مـحـمـّد تـقـى بـافــقى بود، خوابيده بودم ، ناگهان صداى پائى در داخـل حـيـاط مـرا از خــواب بـيــدار كــرد، مــن فــورا از جــا بـرخـاسـتـم . ديـدم جـوانـى وارد مـنـزل شده و در وسط حياط ايستاده است ، نزد او رفتم و گفتم : شما كه هستيد و چه مى خواهيد؟ مـثـل آنـكه نتوانست فورا جواب مرا بدهد. حالا يا زبانش از ترس گرفته بود و يا متوجه نشد كـه مـن بـه فـارسـى بـه او چـه مـى گـويـم (زيـرا بـعـدهـا مـعلوم شــد كــه او اهــل بـغـداد اسـت و عـرب اسـت ) ولى مـرحـوم آقـاى بـافـقـى قـبـل از آنـكـه او چيزى بگويد از داخـل اطـاق صدا زد كه حاج عباس ، او يونس ارمنى است و با من كار دارد او را راهنمائى كن كه نزد من بيايد . مـن او را راهـنمائى كردم ، او به اطاق آقاى ب افقى رفت . مرحوم آقاى بـافقى وقتـى چشـمش بـه او افـتــاد بـدون هـيـچ سـؤ الى بـه او فرمود : احسنت ، مى خواهى مسلمان شوى ، او هم بدون هيچ گفتگوئى به ايشان ، گفت : بلى براى تشرّف به اسلام آمده ام . مـرحـوم آقـاى بافقى بدون معطّلى بلافاصله آداب و شرائط تشرّف به اس لام را به ايشان عرضه نمود و او هـم مشرّف به دين مقدس اسلام شد، من كه همه جريانات برايم غير عادى بود از يـونـس تـازه مـسلمان سـؤ ال كردم كه : جريان تو چه بوده و چرا بدون مقدمه به دين مقدس اسـلام مـشـرّف گـرديـدى و چـرا ايـن مـوقـع شـب را بـراى ايـن عمل انتخاب نمودى ؟ او گفت : مـن اهـل بغدادم و ماشين بارى دارم و غالبا از شهرى به شهرى بار مى برم . يـك روز از بغـداد بــه ســوى كـربلا مى رفتم ، ديدم در كنار جاده پيرمردى افتاده و از تشنگى نزديك به هلاكت اسـت ، فورا ماشين را نگه داشتم و مقدارى آب كه در قمقمه داشتم به او دادم ، سپس او را سوار مـاشـيـن كـردم و به طرف كربلا بردم ، او نمى دانست كه من مسيحى و ارمنى هستم ، وقتى پياده شد گفت : برو جوان حضرت ابوالفضل العباس اجر تو را بدهد . من از او خداحافظى كردم و جدا شدم ، پس از چند روز، بارى به من دادند كه به تهران بياو رم ، امشب سرشب به تهران رسيدم و چون خسته بودم خوابيدم ، در عالم رؤ يا ديدم در منزلى هسـتم و شخصـى در آن منـزل را مى زند، پشت در رفتم و در را باز كردم ديدم شخصى سوار اسب است و مى گويد : "من ابوالفضل العباس هستم ، آمده ام حقّى كه به ما پيدا كردى به تو بدهم " . گفتم : چه حقّى ؟ فـرمـود : حـقّ زحمتى كه براى آن پيرمرد كشيدى ، سپس اضافه فرمود و گفت : وقتى از خواب بـيـدار شـدى بـه شـهـر رى مـى روى شـخـصـى تـو را بـدون آنـكـه تـو سـؤ ال كنى ، به منزل آقاى شيخ محمد تقى بافقى مى برد. وقتى نزد ايشان رفتى به دين مقدس اسلام مشرّف مى گردى . مـن گـفـتـم : چـشـم قـربـان و آن حضرت از من خداحافظى كرد و رفت ، من از خواب بيدار شدم وشـبـانــه بــه طـرف حضرت عبدالعظيم حركت كردم ، در بين راه آقائى را ديدم كه با من تشريف مى آورند و بدون آنكه چيـزى از ايشان سؤ ال كنم ، مرا راهنمائى كر دند و به اينجا آوردند و من مـسـلمـان شـدم . وقـتــى مــا از مـرحــوم آقـاى حـاج شـيـخ مـحـمـّد تـقـى بـافـقـى سـؤ ال كـرديـم كـه : شـما چگونه او را مى شناختيد و مى دانستيد كه او آمده است ، كه مسلمان بشود؟ فرمود :آن كسى كه او را به اينجا راهنمائى كرد (يعنى حضرت حجة بن الحسن (عليه السلام ) به من هم فرمودند : كه او مى آيد و چه نام دارد و چه مى خواهد . ملاحظه فرموديد، كه صفت شكرگزارى از اظهار محبت ديگران ولـو آنكـه خـدمتگزار، غيـر مسـلمان بـاشــدچـگـونـه در اوليـاء خـدا وجـود دارد و آنـهـا بـه خـاطـر يـك عـمــل كـوچــك و چــگونه فـردى را كـه مسلمان نيست موفّق به سعادت ابدى يعنى تشرّف به دين مـقـدس اسـلام مى كنند، پس اگـر مـى خواهيـد قدم ديگرى به سوى خدا و اولياءاش به خصـوص حضـرت ولـى عصـر ارواحـنــا لتــراب مـقـدمــه الفــداء بـرداريـد و به آنها نزديك شويد شاكر باشيد و از زحمات ديگ ران قدردانى كنيد و شكر خالق و مخلوق را بسيار نمائيد . مـرحـوم حـجـّة الاسلام آقاى "حاج سيد حسين نورى " كه از علماء شهرستان گرگان بودند و مـن مـكــرّر ايـشـان را مـلاقـات نـمـوده بـودم و او از منتظرين و علاقه مندان واقعى حضرت بقية اللّه ارواحنا فـداه بـود، مى فرمود كه : من عادت كرده بودم و ورد زبانم شده بود كه بگويم : "اللّهم ارنا الطّلعة الرّشيده " و زياد بـه يـاد آن حـضـرت بـودم و كـسـى از اين راز اطّلاع نداشـت ، يـك روز يكى از اولياء خدا كه من بـعـدهـا او را بـه ايـن مـعـنا شناختم از تهران به گرگان نزد من آمد و گفت : تشرّفى برايم حـاصل شده بود، آقا حضرت بقية اللّه (عليه السلام ) به شما سلام رساندند و فرمودند : ما از شما ممنون و متشكّريم كه نام ما را زياد مى برى و ما را فراموش نكرده اى . حـدود ده سـال قـبـل مـرد خـبـيثى بود كه اكثر اولياء خدا را با قدرتى كه آن زمان داشت اذيت مـى كـرد ومقدار زيادى از اذيتهايش نصيب من هم شده بود . من يك شب به حضرت بقية اللّه ارواحنا فداه شكايت او را كردم و گفتم : آقا چرا به اين كافر مـلحـد اجـازه مـى دهـيـد دوسـتانتان را تا اين حد اذيت كند و چرا او را زنده نگه داشـته ايد و ب ه دوزخ نمى فرستيد؟ در هـمـان شـب در عـالم رؤ يـا امـام زمان (عليه السلام ) را ديـدم ، ايشـان بـه من فرمودند : ذلّت و مـرگ او نـزديك است و اين كه تا به حال با قدرت و عزّت ظاهرى مانده است به خاطر اين است كـه او در كتابش نامى از ما برده و ما را ترويج كرده و از ا ين راه حقّى به ما پيدا كرده و چون او در آخـرت نـبـايـد طـلبـى از خدا داشته باشد، تا در عذاب محض بسوزد، پاداش حقّ او را در دنيا به اين وسيله مى دهيم ، زيرا ما اجر احدى را ضايع نمى كنيم . من وقتى از خواب بيدار شدم و به كتاب او مراجعه كردم ، ديدم آن خواب رؤ ياى صادقه بوده ، يعنى او نامى از امام زمان (عليه السلام ) با آن كه معتقد بودم كه اعتقادى به آن حضرت نـدارد بـرده و از آن حضـرت تـرويج كرده است .