ملاقات شانزدهم
ملاقات با امام زمان
"علاّمه مجلسى " رضوان اللّه تعالى عليه و مرحوم حاج شيخ "عبـاس قمـى " رحمـة اللّـه عـليــه مـرحـوم نـقـل كـرده انـد كـه : بـه خـطّ پـدر مـرحوم مجلسى در پشت دعاء معروف به حرز يمانى نوشته : بـسـم اللّه الرّحـمـ ن الرّحـيـم الحـمداللّه ر العالمين والصلوة والسلام على اشرف المرسلين محمـد و عترتـه الطّاهرين و بعد سيد نجيب حبيب ، زبده سادات عظام و نقباى كرام ، "محمد هاشم " ادام اللّه تعالى تاءييـده ، از من خواست حرز يمانى را كه منسوب به مولايم "اميرالمؤ منين " است به او اجازه دهم . لذا مـن به او اجازه دادم ، كه اين دعاء از من به اسناد من از سيد عابد زاهد "اميراسحق اسـترآبادى " كــه دركـربـلا در كـنار قبر مطهر حضرت "سيدالشّهداء" (عليه السلام ) مدفون است و او از مـولايـم "خـليـفـة اللّه " حـضـرت "صـاحـب الزّمـان " (عـليـه السـّلام ) نقل مى كند، كه قصه اش اين است : سيد اميراسحق استرآبادى نقل كرد كه : من در راه مكّه از قافله عقب ماندم ، كم كم از كثرت فشار و خستگى و عطش از حيات مايوس شدم ! لـذا بـر پشت پا به قبله خوابيدم و مشغول خواندن شهادتين شدم . نـاگـاه ديـدم ، حـضـرت "صـاحـب الزّمـان " مـولاى ما و مولَى العالمين ، "خليفة اللّه على النّاس اجمعين "را كه بالاى سر من ايستاده اند و به من مى فرمايند : اى اسحق برخيز، من برخاستم ، تشنه بودم آن حضرت مرا آب داد و سيرابم فرمود و بر اسب عـقـب خـودش سـوارم كـرد و حـركـت كـرد يـم و رفـتـيـم در راه مـن بــه خـوانــدن حـرزيـمـانــى مشـغول شـدم و آن حضرت اشتباهات مرا اصلاح مى فرمود تا آنكه حرزيمانى تمام شد . ناگهان خود را در ابطح (كه همان سرزمين مكّه است ) ديدم ، آن حضرت از مركب پياده شد و غائب گرديد . قـافـله مـا كـه مـن با آنها بودم و از آنها عقب افتاده بودم ، بعد از نه روز به مكّه رسيد و چون بين اهل مكّـه شهرت پيدا كرده بود كه من با طى الارض به مكّه آمده ام ، خودم را از آنها پنهان مى كردم . مرحوم مجلسى اول فرموده : اين سيد جليل چهل بار پياده حج رفته و در زمانى كه از كربلا براى زيار ت حضرت "رضا" (عليه السلام ) بـه مشهد مى رفت من در اصفهان به خدمت او رسيدم و از او كرامات زيادى ديدم ، كـه مـن جـمله اين بود : او در اصفهان خواب ديد كه اجلش نزديك شده و بايد به همين زوديها از دنيا برود . به من گفت پنجاه سال من مجاور كربلا بودم كه در آنجا بمي .رمضـمـنـا بـر ذمه اش هفت تومان مهر عيالش بود و مى خواست آن را از شخصى كه در مشهد ساكن اسـت واين مبلغ را از او طلب داشت بگيرد . بعضى از دوستان ما، وقتى موضوع را مطّلع شدند آن مبلغ را به او دادند و شخصى را همراهش كـردنـد، كــه تـا كـربـلا بـا او بـرود بـ. عـدهـا آن شـخـص نـقـل مـى كـرد كـه در راه حـالش بسيار خوب بود ولى وقتى به كربلا رسيد قرضش را اداء كرد مريض شد و از دنيا رفت. خدااو را رحمت كند .