عاشقانه

عاشقانه

هدیه

عاشقانه

سلام . دلم برات خيلي تنگ شده بود. پسرک از شادي تو پوست خود نمي گنجيد... راست ميگفت ...خيلي وقت بود که نديده بودش..دلش واسش يه ذره شده بود..تو چشاي سياهش زل زد همون چشمايي که وقتي چند سال بيشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهديد و داد و هوارو عربده بالاخره کاري کرد که باهم دوست شدن... دخترک نگاهي به ساعتش کرد و ميون حرفاي پسرک پريد و گفت: من ديرم شده زودي بايد برم خونه... هميشه همين جور بوده هر وقت دخترک پسرک را ميديد زود بايد بر ميگشت. پسرک معطل نکرد و کادويي که براي دخترک خريده بود رو با کلي اشتياق به دخترک داد. دخترک بي تفاوت بسته را گرفت و تشکري خشک و خالي کرد...حتي کنجکاويي نکرد داخل بسته رو ببنيد... پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : واي ديرم شد..من ديگه برم خداحافظ خداحافظي کردند و پسرک در سوک لحظه جدايي ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد دخترک هراسان و دل نگران بود...در راه نيم نگاهي به بسته انداخت ...يه خرس عروسکي خوشگل بود.. هوا ديگه داشت کمکم سرد ميشد وسرعت ماشين هاي که رد ميشدند ترس دخترک رو از دير رسيدن بيشتر ميکرد. پسره مثل هميشه5 دقيقه تاخير داشت اما بازم مثل هميشه ريلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت. دخترک بي درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.پسر نيم نگاهي به بسته انداخت و گفت: مرسي...بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه اي افتاد که عاشق خوش خيال دخترک براي او نوشته بود... لبخندي زد و به روي خود نياورد...چند دقيقه اي را با هم سپري کردن و باز مثل هميشه خداحافظي و نگاه ملتمس عاشقي که از لحظه ي وداع بيزار است..اين بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..معشوقي که شايد جسم اون سر قرار با 5 دقيقه تاخير حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جاي ديگه اي بود... کمي آن طرف تر صداي جيغ لاستيکي دخترک و پسر را متوجه نقطه اي در آن طرف کرد..پسرکي در زير چرخ هاي ماشين جان مي داد و آخرين نگاهش دوخته شده به معشوقه اي بود که به او خيانت کرده بود..