ملاقات پانزدهم
در آن وقتى كه ساكن مشهد بودند، براى يكى از مـرحـوم آية اللّه حاج ميرزا "محمد على گلستانه اصفهانى "علماء بزرگ مشهد نقل فرموده بودند كه : عـمـوى مـن مـرحـوم آقـاى "سـيـّد مـحـمـّد عـلى " كـه از مـردان صـالح و بـزرگـوار بـود نقل مى كرد : در اصـفـهـان شـخـصـى بـود، بـه نـام "جـعـفـر نـعـلبـنـد" كـه او حـرفـهـاى غـيـرمـتـعـارف ، از قبيـل آن كه من خدمت "امام زمان " (عليه السلام ) رسيده ام و طى الارض ? كرده ام ، مى زد و طبعا با مردم هم كمتر تماس مى گرفت و گاهى مردم هم پشت سر او به خاطر آن كه "چون نديدند حقيقت ، ره افسانه زدند !" حرف مى زدند . روزى بـه تـخت فولاد اصفهان براى زيارت اهل قبور مى رفتم ، در راه ديدم ، آقا جعفر به آن طرف مـى رود،من نزديك او رفتم و به او گفتم : دوست دارى با هم راه برويم ؟ گفت : مانعى ندارد . در ضـمـن راه از او پـرسيدم مردم درباره شما حرفهائى مى زنند آيا راست مى گويند، كه تـو خـدمــت "امـام زمان " (عليه السلام ) رسيده اى ؟ اول نمى خواست جواب مرا بدهد، لذا گفت ! آقا از اين حرفها بگذريم و بـاهم مسائل ديگرى را مطرح كنيم . من اصرار كردم و گفتم من انشاءاللّه اهلم . گفت : بيست و پنج سفر كربلا مشرف شده بودم ، تا آنكه در همين سفر بيست و پنجم شخصى كه اهل يزد بـود، در راه با من رفيق شد، چند منزل كه با هم رفتيم ، مريض شد و كم كم مرضش شـدت كـرد تـا رسـيـديـم بـه مـنـزلى كـه قـافـله بـه خـاطـر نـاامـن بـودن راه دو روز در آن مـنـزل مـانـد، تـا قـافـله ديـگـرى رسـيـد و بـا هـم جـمـع شـدنـد و حـركـت كـردنـد و حـال مريض هم رو به سختى گذاشته بود وقتـى قافلـه مـى خواست حركت كند من ديدم ، به هيچ وجـه نـمـى توان او را حركت داد لذا نز د او رفتم و به او گفتم من مى روم و براى تو دعاء مى كـنـم ، كه خوب شوى و وقتى خواستم با او خداحافظى كنم ديدم گريه مى كند، مـن متحير شدم از طـرفـى روز عـرفـه نـزديـك بـود و بـيـسـت و پـنـج ســال هـمــه ســاله روز عـرفــه در كـربـلا بـوده ام و از طـرفـى چـگـونـه ايـن رفـيـق را در اين حال تنها بگـذارم و بـروم ؟ ! بــه هــر حــال نـمـى دانـسـتم چه كنم او همينطور كه اشك مى ريخت به من گفت : فلانى من تا يك سـاعـت ديـگـر مى ميرم اين يك ساعت را هم صبر كن ، وقتى من مردم هـر چـه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء مال تو باشد، فقط جنازه مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن . مـن دلم سـوخـت و هر طور بود كنار او ماندم ، تا او از دنيا رفت قافله هم براى من صبر نكرد و حركت نمود . مـن جنازه او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم ، از قافله اثرى جز گرد و غبارى نـبـود و مـن بـه آن هـا نـرسـيـدم حدود يك فرسخ كه راه رفتم ، هم خوف مرا گرفته بود و هم هرطور كه آن جنازه را بـه الاغ مى بستم ، پس از آنكه يك مقدار راه مى رفت باز مى افتاد و به هيچ وجه روى الاغ آن جنازه قرار نمـیگرفت . بالاخره ديدم نمى توانم ، او را ببرم خيلى پريشان شدم ايستاد م و به حضـرت "سيدالشّـهداء " (عليـه السـلام )سلامى عرض كردم و با چشم گريان گفتم : آقا من با اين زائر شما چه كنم ؟ اگـر او را در ايـن بـيابان بگذارم مسئولم و اگر بخواهم بياورم ، مى بينيد كـه نمى توانم ! درمانده و بى چاره شده ام ! نـاگـهان ديدم ، چهار سوار كه ي كى از آنها شخصيت بيشترى داشـت پيدا شدند و آن بزرگوار به من گفت : جعفر با زائر ما چه مى كنى ؟! عرض كردم آقا چه كنم ؟ درمانده شده ام ، نمى دانم چه بكنم ؟ . در اين بين آن سه نفر پياده شدند، يكى از آنها نيزه اى در دست داشت با آن نيزه زد چشمه آبى ظاهر شـد آن ميت را غسل دادند و آن آقا جلو ايستاد . و بقيه كنار او ايستادند و بر او نماز خواندند و بعد او را سه نفرى برداشـتند و محكـم بـه الاغ بسـتند و ناپديـدشدند . مـن حـركـت كـردم ، بـا آنـكـه مـعـمـولى راه مـى رفـتـم ديـدم بـه قـافـله اى رسـيـدم ، كـه آنـهـا قبل از قافل ه ما حركت كرده بودند، از آنها عبور كردم پس از چند لحظه باز قافله اى را ديدم ، كـه آنها قبل از ايـن قافله حركت كرده بودند، از آنها هم عبور كردم بعد از چند لحظه ديگر به پـل سـفـيـد، كـه نـزديـك كــربلا است رسيدم و سپس وارد كربلا شدم و خودم از اين سرعت سير تعجب مى كردم . بـالاخـره او را بردم ، در "وادى ايمن " (قبرستان كربلا ) دفن كردم ، من در كربلا بودم پس از بـيـســت روز رفـقـائى كـه در قـافـله بـودنـد بـه كـربـلا رسـيـدنـد، آنـهـا از مـن سـؤ ال مـى كـردنـد تـو كـى آمــدى؟ و چـگـونـه آمـدى ؟ مـن بـراى آنـهـا بـه اجمال مطالبى را مى گفتم و آنها تعجب مى كردند . تـا آنـكـه روز عـرفـه شـد وقتى به حرم رفتم ، ديدم بعضى از مردم رابه صورت حيوانات مختلف مى بينم از شدت وحشت به خانه برگشتم . بـاز دو مـرتـبـه از خانه در همان روز بيرون آمدم ، باز هم آنها را به صورت حيوانات مختلف ديدم . عجيب تر اين بود، كه بعد از آن سفر چند سال ديگر هم ايام عرفه به كربلا مشرّف شده ام و تنهـا روز عرفـه بعضى از مردم را به صورت حيوانات مى بينم ولى در غير آن روز آن حالت برايم پيدا نمى شود . لذا تـصـمـيـم گـرفـتـم كه ديگر روز عرفه به كربلا مشرّف نشوم و من وقتى اين مطالـب را بـراى مـردم دراصفهان مى گفتم : آنها باور نمى كردند و يا پشت سر من حرف مى زدند .تا آنكه تصميم گرفتم ، كه ديگر با كسى از اين مقوله حرف نزنم و مدتى هم چيزى براى كـسـى نگفـتم ، تـا آنكه يك شب با همسرم غذا مى خورديم ، صداى در حياط بلن د شد رفتم در را بـاز كـردم ديــدم شـخــصى مى گويد : جعفر حضرت "صاحب الزّمان " (عليه السلام ) تو را مى خواهد . مـن لبـاس پوشيدم و در خدمت او رفتم مرا به مسجد جمعه در همين اصفهان برد، ديدم آن حضرت در صـفه اى كه منبر بسيار بلندى در آن هست نشسته اند و جمع زيادى هم خدمتشان بودند من با خودم مى گفتم : در ميان اين جمعيت چگونه آقا را زيارت كنم و چگونه خدمتش برسم ؟ ناگهان ديدم به من توجـه فرمودنـد وصدا زدند جعفر بيا من به خدمتشان مشرّف شدم فرمودند چرا آنچه در راه كربلا ديده اى براى مردم نقل نمـى كنى ؟ عـرض كـردم اى آقـا ى من آنها را براى مردم نقل مى كردم ولى از بس مـردم پشـت سـرم بـدگوئى كردند تركش نمودم . حـضـرت فـرمـودنـد : تـو كـارى بـه حـرف مـردم نـداشـتـه بـاش تـو آن قـضـيه را براى آنها نـقـل كـن تـا مـردم بـدانـند كه ما" (عليه السلام ) داريم . چه نظر لطفى به زوار جدمان حضرت "ابى عبداللّه الحسين" داریم