ملاقات چهاردهم
ملاقات با امام زمان
يكى از موانع تشرّف به محضر مبارك حضرت بقية اللّه روحى فداه اين است كه اكثرا استعداد حضـور محضـر آن حضرت را ندارند و لذا اين دسته از افراد يا توفيق ملاقات با آن حضرت را پيدا ن مى كنند و يا اگر آن وجـودمقدس را ببينند در آن موقع نمى شناسند و يا در آنها تصرّف ولايتى مى شود كه نتوانند با آن حضـرت حـرف بزنند و عرض ارادت كنند . بـنـابـرايـن اگر كسى بخواهد در ملاقات با آن حضرت كاملا موفّق باشـد و از آن وجـود مقـدس اسـتـفــاده حـضـورى بـنـم ـايـد بـايـد خـود را كـامـلا مـسـتـعـد كـنـد، يـعـنـى قـبـل از تـوفيق بـه ملاقـات بـا آن حضرت ارتباط روحى با آقا برقرار نمايد و آن حضرت را كـامـلا بـشـناسد كه مختصرى از چگونگى اين نحوه از ارتباط را در كتاب "مصلح غيبى " شرح داده ايم . صـاحـب كـتـاب "مـعـجـزات و كـرامـات " در صـفـحـه 68 نقل مى كند كه : جمعى از افراد متدين و مورد وثوق از اهل علم نقل كرده اند كه مردى در كاظمين به نام آقاى "امين سـلمانى " بود كه تا حدودى جرّاحيهاى سطحى را انجام مى داد و مورد اطمينان افراد متدين بود . او نـقـل كـرد كه روزى زائرى نزد من آمد و گفت : در دست و پا و زبانم قرحه هائى بيرون آمده كـه فـوق العـاده مـرا اذيـّت مـى كـنـد اگـر مـى تـوانـى آنـهـا را عمل كن و جرّاحى نما . مـن وقـتـى او را مـعـايـنـه كـردم ديـدم معالجه او از دست من بر نمى آيد و از طرف ديگر دلم به حــال او سـوخـته ل ذا مغازه را تعطيل كردم و او را به بغداد نزد طبيب متخصصى كه مسيحى بود بـردم ، او هـم بعـد از معاينه و دقّت كامل گفت : اين مرض مهلك و خطرناك است و علاج آن فقط با عـمـل جـرّاحـى انـجـام مـى شـود و احـتـمـال هــم دارد كـه در زيـر عمل از دنيا برود و اگر خوب شود او هم گنگ و هم لنگ خواهد شد . بيمار هر چه تضرّع و زارى كرد كه راه علاج آسانترى به او ارائه دهد طبيب گفت : چاره اى جز رفتن به بيمارستان و عمل جرّاحى نيست . بـالاخـره من و مريض ماءيوس شديم و به چند طبيب ديگر هم مراجعه كرديم ، همه همان جواب را دادنـد و راه عـلاج مـا را مـنـحـصـر بـه عـمـل جـرّاحـى بـا احتمال تمام خطرات دانستند . مـن و مـريـض بـه كـاظـمـيـن بـرگـشـتـيـم امـّا ايـن دفـعـه مـريـض نـاراحـتـيـش بـيـشـتــر از قبـل بود زيرا علاوه بر دردى كه داشت ماءيوس از معالجه هم شده بود . او به حال اضطراب عجيبى افتاده بود و لحظه به لحظه بر اضطرابش افزوده مى شد . مـن قـدرى بـه او دلدارى دادم و از او خـداحـافظى كردم و به مغازه ام رفتم اما من تمام شـب را در غصـه و ناراحتى بسر بردم ، صبح كه به مغازه رفتم و هنوز تازه در دكـان را بـاز كـرده بـودم ديــدم آن بـيـمــار بــا نـهـايـت خوشحالى و بشّاشيت نزد من آمد و مرتّب شكر و حمد الهى را مى نمايد و صلوات مى فرستد . گفتم : چه شده ؟ گفت : ببينيد هيچ اثرى از آن قرحه ها و غده ها در من نمى باشد . گفتم : تو همان مريض ديروزى هستى ! گفت : بله من همان مريض ديروزى هستم ، ديشب وقتى از تو جدا شد م با خود گفتم حالا كـه چـاره اى جـز مـردن ندارم حمام مى روم و يك زيارت با طهارت واقعى مى كنم . لذا حـمـام رفتم غسل زيارت كردم به حرم مطهر حضرت موسى بن جعفـر (عليـه السـلام ) مشـرّف شــدم ، نـاگـاه مـرد عـربـى (كـه يـقينا حضرت بقية اللّه روحى فداه بود ) نزد من آ مد و كنار من نـشـسـت و دســت مـبـاركـش را از سـر تـا پـاى مـن مـاليـده ، هـر كجا دستش مى رسيد فورا درد آن محل ساكت مى شد . تا آنكه آن مرض از سر و صورت و زبان و دست و پا و تمام بدن من بيرون رفت . وقـتى اين معجزه را ديدم دامنش را گرفتم و با تضرّع و ناله گفتم : تو كه هستى كه مرا شفا دادى ؟ مـردم صداى مرا در حرم شنيدند و دور من جمع شدند و پرسيدند : چه شده كه اين گونه تضرّع و زارى مى كنى ؟ حـضـرت بـقـيـّة اللّه روحـى فـداه بـراى آنكه مـردم متوجـه حقيقت مطلب نشوند فرمودند او را امام (عليه السلام ) شفا داده ولى او دامن مرا گرفته و گريه و زارى مى كند . بـالاخـره در ايـن بـيـن آن حـضـرت دامـن خـود را از دسـت مـن درآوردنــد و ناپديـد شـدند، آقـاى امـين سـلمـانـى مـى گويند : وقتى من او را ديدم و اين حكايت را شنيدم او را برداشتم و به بغداد نزد اطبائى كه او را ديده بودند بردم و بـه آنها گفتم نزد شما آمده ام تا معجزه عجيبى را به شما نـشـان دهـم تـا بـبـيـنـيــد چـگـونــه غــده هــا و قـرحـه هـا از وجـود او رفـتـه و شـفا يافته است و حـال آنـكه بيشتر از يك شبانه روز نيست كـه او از شـما جدا شده است . آنها همه تعجب كردند و اعتقاد به وجود مقدس حضرت بقية اللّه روحى فداه پيدا كردند .