ملاقات یازدهم
ملاقات با امام زمان
"احـمـد بـن فـارس اديـب " مـى گـويـد : در بـغـداد حـكايت عجيبى شنيدم و آن را براى بعضى از دوستان كه اصرار كرده بودند به خط خـود نوشـتم وبه آنها دادم . زمـانى به همدان رفتم و طايفه اى را به نام بنى راشد ديدم ، كه همه آنها شيعه دوازده امامى بـودنـد، از علّت تشيع آنها پرسيدم ؟ پيرمردى از آنها كه آثار صلاح و ايمان و تقوى در او ظاهر بود، گفت : جـد مـا كـه مـنـسـوب بـه او هـسـتـيـم ، مـى گـفـتـنـد كـه : مـن مـشـرّف بـه مـكـّه شـدم ، پـس از اعمال حج در راه مراجعت تصميم گرفتم ، كـه مقـدارى پيـاده روى كنم ، قدرى كه راه رفتم خسته شـدم ، و در كـنـارى خـوابيدم ، تا رفع خستگيم شود و در نظر داشتم ، وقتـى قافله اى كه عقب مانده به من رسيد، بيدار شوم و با آنها بروم . ولى وقتى بيدار شدم ، كه آفتاب به من تابيده بود و در حقيقت حرارت آفتاب مرا بيدار كرده بود . به اطرافم نگاه كردم ، كسى را نديدم و از طرفى راه را هم بلد نبودم . بـه هـر حـال بـا تـوكـّل بـه خـدا، بـه راه افـتـادم ، مـقـدارى كـه راه رفـتـم ، بـه سـرزمـيـن سرسبزآبادى رسيدم ، مثل اينكه روى اين زمين تازه باران آمده و به قدرى با طروات بـود، كـه مـثــل آن زمـيــن و آب و هـوا را نـديـده بـودم ، در وسـط آن زمـيـن قـصـرى ديـدم ، كـه مـثـل خـورشـيــد درخـشـنـدگــى دارد،بـا خـودم گـفـتـم : اى كـاش مـى دانـسـتـم كـه ايـن قـصـر مال كيست به طرف قصـر رفـتم ، دمِ در، دو خـادم ايسـتاده بودند، كه لباس سفيد به تن داشتند، به آنها سـلام كـر دم ، آنـها به من جواب خوبى دادند، مـن خواسـتم وارد قصر بشوم ، به من گفتند : اينجا منتظر باش تا اجازه بگيرم و آن وقت وارد شو . يـكـى از آنـهـا داخـل قـصـر شـد و پـس از چـنـد لحـظـه بـرگـشـت و گـفـت : بـيـا داخل شو . مـن داخل قصر شدم ، خادم جلو مى رفت تا به درِ اطاقى رسيديم ، او پرده را بالا كرد و به من گـفـت : داخـل شـو، مـن وارد اطاق شدم ديدم ، جوانى در وسط اطاق كنار ديوار نشسته و شمشيرى بالاى سـرش بـه ديوار آويزان است و او مثل ماهى بود كه در تاريكى مى درخشيد . سلام كردم ، با لطف مخصوصى جوابم را داد، سپس گفت : مى دانى من كه هستم ؟ گفتم : نه ! فـرمـود : "قـائم آل مـحمدم " آنكه در آخرالزّمان خروج مى كند و با اين شمشير دنيا را پر از عدل و داد مى نمايد . مـن من در مقابلش ، به خاك افتادم و صورتم را به خاك ماليدم . فـرمـود : اين طور نكن ! سرت را بلند كن ، تو فلانى هستى و از شهرى كه در دامن كوه است و اسمش همـدان اسـت مى باشى . عرض كردم : راست است اى مولاى من . فرمود : مى خواهى به شهرت برگردى ؟ گـفـتـم : بله مى خواهم برگردم و بشارت تشرّف به محضرت را به آنها بگويم ، كه خداى تعالى چه لطفى به مـن كـرده است .ديدم به خادمش اشاره فرمود، كه دستورش را عمل كند . خـادم دست مرا گرفـت و كيسـه پـولى را بـه مـن داد و مـرا همـراه خـود بيـرون آورد و مـن بـاآن حضـرت خـداحـافـظـى كـردم و حـركـت نـمـوديـم ، وقـتـى از آن قـصــر خــارج شـديــم ، چــند قـدمى بيشـتر برنداشتيم ، كه شهر را از دور مى ديدم ، كه مناره ها و درختهايش پيدا بود . خادم به من گفت : اين شهر را مى شناسى ؟ گفتم : اين شهر شبيه به شهرى است ، كه نزديك همدان است و اسمش اسدآباد است . گفت : بله اين شهر اسدآباد است برو به اميد خدا . ديـگـر او را نـديـدم وقـتـى سـركـيـسـه را بـاز كـردم ، چـهـل اشـرفـى در آن بـود بـعــد بــه هـمــدان رفـتـم ، تـمـام اهـل و عـيـال و اقوامم را جمع كردم و به آنها بشارت ملاقـاتم را بـا "امـام زمـان " (عليـه السلام ) دادم و آنها را به مذهب تشيع مشرّف نمودم و تا وقتى كه آن اشرفيها در بين ما بود ما در وسعت رزق و خير و سلامتى بوديم . ايـن حـكـايـت را "نـجم الثّاقب " نقل كرده و با دلائلى قطعى بودن اين قضيه براى من مسلّم شده است