دعای ملا
ملانصرالدین
ملانصرالدین توی خونه ش نشسته بوده و دائم به خدا می گفته خدایا به من هزار دینار پول بده حتا 999 تا هم قبول نیست. آدم خصیصی که همسایه ملا بوده و از سوراخ سقف ملا را می دیده سریع 999 تا سکه را داخل یک کیسه می ریزه و از سوراخ می ندازه داخل اتاق تا عکس العمل ملا را ببینه. ملانصرالدین سکه ها را می شماره و می بینه 999 تاست. بلند می گه خدایا شکرت همینم قبوله. خصیصه سریع می ره در خونه ملا و بهش می گه سکه ها را بهم پس بده. ملا می گه کدوم سکه ها. خلاصه دعوا بالا می گیره و بالاخره خصیص بهش می گه باید بریم پیش قاضی. ملا یک فکری می کنه و می گه با این لباس های پاره من پیش قاضی نمی یام. اگر می تونی یک لباس به من قرض بده. همسایه خصیص یک لباس گران قیمت براش می یاره و با هم می رن پیش قاضی. اونجا هم خصیص شکایتش را می گه و ملا هم انکار می کنه تا اینکه بالاخره ملا می گه جناب قاضی اگه به حرفش گوش بدید کم کم ادعا می کنه که لباس تنم هم مال اونه. وقتی خصیص می گه معلومه که این لباسا مال منه قاضی دیگه حرفش را باور نمی کنه و به نفع ملانصرالدین رای می ده