آرزوی ملا
ملانصرالدین
ملا نصرالدین گاوی داشت قوی هیکل، با شاخ هایی تیز و بلند. مدتها بود که ملا آرزو می کرد بنشیند وسط آن شاخ ها و ببیند چه مزه ای دارد. یک روز که ملا تازه گاوش را از صحرا به خانه آورده بود، گاو رفت گوشه حیاط خوابید و شروع کرد به چرت زدن. ملا فرصت را مناسب دید و تند پرید و نشست روی سر گاو و دو دستی چسبید به آن دو شاخ بلند و تیز. گاو ترسید، تندی از جا پرید و ملانصرالدین را به هوا پرتاب کرد. زن ملا، از صدای افتادن یک چیز سنگین، سراسیمه از اتاق بیرون دوید و دید که شوهرش دراز به دراز افتاده وسط حیاط و سر و صورتش غرق خون است. زن، به خیال اینکه ملا مرده، بنا کرد به گریه و زاری و به سر و سینه زدن؛ اما ملا آهسته تکانی به خود داد. به زحمت پا شد نشست و با آه و ناله به زنش گفت:" آه، گریه نکن عزیز دلم! گر چه خیلی صدمه دیده ام، ولی خوشحالم که به آرزویم رسیدم. خدا را شکر! بالاخره توانستم بنشینم وسط دو شاخ بلند و تیز گاومان! اسفند دود کن، زن!"