عرق سياه پوست
ملانصرالدین
ملا غلام سیاهی داشت به نام عماد. روز عید كه لباس نو پوشیده بود, خواست نامه ای به یكی از دوستانش بنویسد. چند قطره از مركب به لباسش چكید. چون به خانه رفت زنش شروع به داد و فریاد كرد كه تو ارزش لباس نو پوشیدن را نداری. ملا گفت: ای زن خوب بود, اول سبب را میفهمیدی بعد با من نزاع مینمودی. زن پرسید: سبب سیاه كردن لباس چیست؟ ملا گفت: امروز به ملاحظه عید عماد خواست دست مرا ببوسد. صورتش عرق كرده بود. قطرات عرق او به لباسم چكید سیاه شد.