كتاب ملا
ملانصرالدین
ملا را به مجلس جشنی دعوت كرده بودند ولی وقتی داخل خانه شد و به در اطاقی كه مهمانان در آنجا بودند نگریست متوجه شد تعداد بسیار زیادی كفش در كنار دراتاق چیده شده است. ملا هم اول خواست كفشهای خود را خارج كرده سپس وارد اطاق بشود اما با خودش اندیشید اگر كفش های خود را كنار كفشهای سایر مهمانان بگذارد چون تعداد آنها خیلی زیاد است ممكن است كفشهایش گم بشود،پس آنها را از پای خود خارج ساخته و در دستمالی پیچید و در جیب خود گذاشته وارد اطاق شد. در میان جشن مردی در كنارش نشسته بود و متوجه برآمدگی جیب وی شده و گفت: مثل اینكه كتاب ذیقیمتی را در جیب خود نهاده ای؟ ملا سرش را جنباند و گفت: همینطور است. مرد مزبور پرسید: در باره چه موضوعی است. ملا فكری كرد و اظهار داشت: در باره فلسفه. مرد مذبور پرسید: حتما آنرا از كتابفروش سر كوچه خریده ای؟ ملا بلافاصله جواب داد: خیر آنرا از كفش دوز سر كوچه خریده ام.