ملانصرالدین

ملانصرالدین

ملا و پشك

ملانصرالدین

ملا پشكی داشت بسیار زیبا و خوش نقش و نگار, روزی متوجه شد كه بدن پشك بسیار چرك و كثیف شده است. تصمیم گرفت آنرا بشوید. او پشك را برداشته و به كنار جوی آب رفت و مشغول شستن بدن پشك شد. مردی از انجا میگذشت وقتی آن صحنه را دید گفت: ملا برای چه پشك را میشویی؟ ملا گفت: كثیف است میخواهم پاك بشود. رهگذر گفت: ولی ممكن است پشك ناراحت بشود و بمیرد. او این را گفت و ازاینجا رفت. اما وقتی برگشت متوجه شد كه پشك مرده و در كنار جوی آب افتاده و ملا هم نشسته به آن مینگرد. مرد مزبور گفت: نگفتم اگر پشك را بشویی خواهد مرد. ملا گفت: ولی او از شستن نمرد. مرد پرسید: پس چطور شد كه جان سپرد؟ ملا گفت: من او را شستم و برای اینكه آب بدنش از بین برود تابش دادم آنوقت بود كه مرد.