ملانصرالدین

ملانصرالدین

ملا و مزد حمالي

ملانصرالدین

روزی ملا باری به دوش حمالی گذاشت كه همراهش به منزل بیاورد. دربین راه حمال گم شد و هر چه گشت او را نیافت تا ده روز كارش جستجوی او بود بالاخره روز دهم با جمعی از دوستانش از كوچه می گذشتند كه چشمش به آن حمال افتاد كه بار دیگری به دوش دارد به دوستانش گفت: این همان حمال است كه من در تعقیبش هستم . ولی بدون این كه به حمال حرفی بزند، از آن جا دور شد . دوستانش پرسیدند: چرا از حمال باز خواست نكردی و بارت را مطالبه ننمودی ؟ گفت: فكر كردم اگر اجرت این ده روز حمالی را از من بخواهد چه كنم؟