سيلي خوردن ملا
ملانصرالدین
یكروز ملا از كوچه ای میگذشت كه مردی جلو آمده و سیلی سختی بر گوش وی نواخت. ملا توقف كرد و با چهره حیرت زده به آن مرد نگریست. مرد مزبور پس از آن كه خوب به چهره ملا نگریست دانست كه اشتباه كرده و او را به جای شخص دیگری سیلی زده، این بود كه شروع به عذر خواهی كرد. اما ملا سیلی خورده بود قانع نشد. و یخه مرد عابر را گرفته و او را نزد قاضی برد و تمام ماجرا را به قاضی بازگو كرد. قاضی پس از كمی فكر رو به طرف ملا كرده و گفت كه او هم یك سیلی بر گوش آن مرد بزند. ولی ملا به این كار راضی نشد و قاضی به مرد مزبور گفت یك سكه طلا به جای سیلی ای كه به ملا زده به وی بدهد. مرد به ناچار تسلیم شده گفت پول ندارد، به خانه میرود و یك سكه طلا برای ملا میاورد. مدتی از رفتن مرد مزبور گذشت و اثری از او پیدا نشد. ملا كه دیگر از انتظار كشیدن خسته شده بود برخاست و به طرف قاضی رفته و سیلی سختی بر گوش وی نواخت و سپس گفت: جناب قاضی چون من خیلی كار دارم باید هر چه زودتر بروم و خواهش میكنم وقتی آن شخص پول را آورد شما بجای این سیلی ای كه زدم آن را بگیرید.