ملانصرالدین

ملانصرالدین

ملا وشكر كردن خدا

ملانصرالدین

شبی ملا به حیاط رفت، دید دزدی در گوشه حیاط ایستاده. زنش را صدا زد و تیر و كمانش را خواست . زن آن را آورد و ملا تیری به جانب دزد رها كرد و گفت:دیگر تا صبح كاری ندارم چون صبح شد ملا به سراغ دزد آمد، دید دزد همان قبای خودش است كه به میخ آویزان بوده و تیر هم به قبا خورده و آن را سوراخ كرده است. پس به زنش گفت: شكر خدا كن كه خودم در میان قبا نبودم و گرنه من هم به جای دزد مرده بودم.