تدبير ملا
ملانصرالدین
شبی در فصل تابستان كه ملا با زنش روی بام خوابیده بودندش، دزدی ناشی به بام آمد. ملا ورود او را فهمیده و دانست كه خیال دارد در صحن خانه دستبردی بزند. تدبیری كرده بدون اینكه بفهماند از آمدن دزد آگاه شده با زنش صحبت كنان گفت: دیشب را نپرسیدی بعد از نصف شب من بدون صدا كردن تو با اینكه درب بام بسته بود چطور به صحن خانه رفتم. زن گفت: راستی فراموش كردم چطور رفتید؟ ملا گفت: خیلی آسان، این اسم اعظم را خوانده از بالای بام مهتاب را به دست گرفته به آسانی به صحن خانه رسیدم. دزد از یاد گرفتن این موضوع خیلی خرسند شد و خواست به تقلید از ملا از راه مهتاب به صحن خانه وارد شود ولی خواندن اسم اعظم با افتادن او میان خانه برابر بوده باعث شكستن سر و پایش گردید. ملا به زنش گفت: برخیز چراغ بیاور ببینم كی بود كه به خانه آمد. دزد گفت: شتاب لازم نیست مادام كه تو اسم اعظم میدانی و من هم به این حماقت هستم با پای شكسته در خانه تو مهمان بوده و تا چند روز دیگر هم از جای خود برنمی خیزم.