ملانصرالدین

ملانصرالدین

ملا و مرد ديوانه

ملانصرالدین

روزی ملا نصرالدین از كنار حوض مسجدی كه پر از آب بود میگذشت. مردی را دید كه در كنار حوض نشسته و قوطی گوگردی در دست دارد به زیر آب فرو برده و مشغول آتش كردن است. ملا نزدیكتر رفت و پرسید: برادر چه كار میكنی؟ مرد دیوانه سری جنباند و گفت: یك قران پولم در حوض افتاده و چون پایین حوض تاریك است و نمیتوانم آنرا بیبینم گوگرد میزنم تا روشن شود و پولم را پیدا كنم. ملا فكری كرد و لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت: عجب آدم دیوانه استی, خوب تو هر چقدر گوگرد را در زیر آب بخواهی روشن كنی روشن نخواهد شد. دیوانه به تندی پرسید: خوب جناب با عقل شما میفرمائید چه كار باید بكنم تا زیر حوض روشن شود و بتوانم پولم را پیدا كنم. ملا گفت: هان.... تو باید گوگرد را خارج از آب روشن كنی و بعد ار آن به داخل آب فرو ببری تا بتوانی سكه ات را یابی.