گوساله ملا
ملانصرالدین
در صحرا ملا خواست گوساله اش را گرفته به خانه ببرد. گوساله آنقدر خیز و جست كرده فرار كرد كه ملا خسته شد پس ملا او را گذاشته به خانه رفته چوبی برداشته شروع كرد به زدن مادر گوساله! زنش جلو آمده پرسید: چرا گاو را میزنی، مگر دیوانه شده ای؟ ملا گفت: از بس حرام زاده است یكساعت با گوساله اش تلاش كرده نتوانستم او را بگیرم و به خانه بیاورم. اگر این گاو خیزك زدن و گریختن را به او یاد نمیداد گوسالهً شش ماهه مرا اینقدر اذیت نمیكرد.