كسب ملا
ملانصرالدین
ملا كمتر حاضر میشد به خاطر طلب روزی از خانه خارج شود. روزی زنش به او گفت: از این به بعد اگر همه روزه صبح از خانه بیرون نرفته و تا غروب اقلا بیست دینار نیاوری به خانه راهت نمیدهم. ملا ناچار از خانه خارج شد و تا غروب آفتاب، هر چه تلاش كرد چیزی نیافت. از ترس زن به خانه نرفت و به خرابه ای كه نزدیك بود رفته در زاویه ای خزیده فكر میكرد كه زندگی با این ترتیب خیلی مشكل است. در این اثنا درویشی وارد خرابه شده در گوشه ای ادرار گرفت و پس از رفع خستگی كوله پشتی خود را جلو گذاشته چراغی افروخت و قدری موم بیرون آورده صورتی با آن ساخته در مقابل گذاشت و او را آدم نامید و به او خطاب كرده گفت: خداوند تو را آفرید و در بهشت جا داد و همه نوع نعمت خود را بر تو ارزانی داشت و تنها تو را از خوردن گندم منع كرد. گندم را خوردی تا تو را از بهشت بیرون كرده به دنیا انداخت و ما از نسل تو به وجود آمدیم و باید تا زنده ایم برای كسب روزی همیشه با شرارت و غصه بوده و وقتی كه مردیم به دلیل گناه هائی كه مرتكب شده ایم در عذاب باشیم. درویش این را گفت سپس با عصای خود به سرش زده و آنرا درهم شكست و دو باره صورتی ساخته او را حوا نامیده و گفت: ای حوا، تو از بهشت چشم پوشیده، آدم را به خوردن گندم وادار ساختی و باعث تولید مثل ها شده و همه را دچار بدبختی نمودی. پس عصائی به سرش زده او را هم درهم شكست. و باز صورت دیگری ساخته او را شیطان نامیده و گفت: ای ملعون تو كه مقرب بودی چرا از حد خود تجاوز كرده خلاف امر خداوند نموده به آدم سجده نكردی و تا ترا به اسفل السافلین انداختند. دوباره چرا آدم را وسوسه نموده به خوردن گندم وادار كردی و از سر اولاد او هم دست بر نداشته پیوسته آنها را اغوا مینمائی. پس عصائی بر سر او هم زده او را هم در هم شكست و همچنان از آن موم صورتها ساخته هر یك را به اسم یكی از انبیاً یا اولیاً موسوم نموده بهانه ای بر او گرفته نابودش میكرد. تا آنكه در آخر همه صورتی ساخته آنرا رب اعلا نامید و شروع كرد به او عتاب و خطاب كردن و بر او تقصیر گرفتن و چون خواست عصا بر سر او زند ملا از جا برخاسته فریاد زد: صبر كن من بیست دینار از او بگیرم بعد خراب كن و اگر عجله كنی بیست دینار از تو خواهم گرفت. چون زنم بی پول به خانه راهم نمیدهد. درویش فریاد ملا را متوجه شده از ترس كوله پشتی خود را به جا گذاشته فرار كرد. ملا اسباب او را تصاحب كرده در میان اثاثیهً مختلف پنج صد دینار پول نقد یافت. رو به خانه رفت و چون درب زد زنش پشت درب آمده گفت: اگر بیست دینار آورده ای درب را میگشایم ورنه برو پی كارَت. ملا جواب داد: احمق درب را بگشا كه به جای بیست دینار پنج صد دینار آورده ام. زن درب را باز كرده دید ملا راست میگوید از او پرسید: این پول را از كجا بدست آورده