حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

مقاومت

حکایت های گوناگون

یه زندانی فراری وارد یه خونه ای میشه که پول و غذا گیر بیاره. اونجا یه زن و مرد و توی تختخواب میبینه ! دستای مردو بالای تخت میبنده و زنشو به صندلی طناب پیچ میکنه ،بعد نزدیک خانوم میشه و گردنشو میبوسه و میره دوش بگیره! مرد به زنش میگه: گوش کن عشق من!این معلومه که مدت زیادیه با زنی نبوده، من دیدم چطور گردنتو ماچ کرد!اگه خواست با تو سکس داشته باشه با وجودیکه میدونم برات چندش آوره ولی تو رو خدا مقاومت نکن وگرنه جفتمونو میکشه! قوی باش عزیزم و بدون من خیلی دوست دارم ! زن جواب میده : اون گردنِ منو ماچ نکرد!به من گفت که همجنس گراست! و معتقده تو خیلی نازی و از من پرسید :وازلین داریم و من گفتم توی حمومه ! بنابراین عزیزم قوی باش و بدون من خیلی دوست دارم ...!