حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

خودت رو دست کم نگیر

حکایت های گوناگون

گروه کُر مدرسه ای برای اجرای کنسرت در مرکز شهر آماده شده بود. هوا خیلی سرد بود. چندساعتی در آن هوا منتظر ماندند. مردم جمع شده بودند. رهبر ارکستر برای رهبری گروه در جای خود مستقر شد. در این میان یکی از اعضای گروه با خود چنین گفت: در این سرما نمی توانم آواز بخوانم. پنجاه نفر در گروه وجود دارد، اگر فقط دهانم را باز و بسته کنم، کسی متوجه نمی شود. و رهبر ارکستر کارش را شروع کرد. اما صدایی نشنید چون آن روز همه مثل هم فکر کرده بودند : "اگر من نخوانم چه می شود؟"