ملا و دفينه ی بو
ملانصرالدین
ملا كوزه پولی در خرابه دفن كرده هر وقت پول نقدی به دست میاورد در آن میریخت و حساب آنرا میداشت. عطاری در مقابل خرابه دكان داشت. او از آمد و رفت ملا مشكوك شده برای كشف قضیه به خرابه رفته محل دفینه را یافت و پول ها را كه چهل و یك دینار بود شمرده برداشت و پی كار خود رفت. روز دیگر ملا سر دفینه رفته پول را ندید دانست عطار دستبرد زده. از آنجا رد شد دید عطار در دكانش نیست. پس تدبیری اندیشیده ساعتی بعد نزد عطار رفت و گفت: خواهش دارم چند قلم برایم بنویسی و جمع بزنی. عطار گفت: بفرما. ملا گفت: بنویس سی و شش دینار و به آن اضافه كن هفتاد و دو دینار جمع آن میشود صد و هشت دینار با چهل و یك كه جمع كنیم صد و چهل و نه دینار میشود و یك دینار میخواهد تا صد و پنجاه دینار شود. ممنونم و خدا حافظی كرده روان شد. عطار گمان كرد ملا دو جای دیگر پول دارد و میخواهد به چهل و یك دینار اضافه كند. با شتاب پولها را برده به جای خودش گذاشت. ملا روز بعد به خرابه رفته مدتی طول داد. چون بیرون آمد عطار به سر دفینه رفت به جای پول دید نجاست ریخته اند. ملا كه مراقب بود وقتی او را دید كه از خرابه بیرون آمد پیشش رفته گفت: دستت را بو كن ببین چه بوئی میدهد؟