حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

زن و شوهر

حکایت های گوناگون

یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد ازحرکت قطار متوجه شدند که در این کوپه درجه یک که تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد. ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود. شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا راصدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟ آقا جواب داد : خواهش میکنم! خانم: من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟ آقا: من یه پیشنهاد دارم خانم: چه پیشنهادی؟ آقا : فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم زن : ریزخندی کرد و با شیطنت گفت چه اشکال داره ، موافقم آقا : قبول؟ خانم : قبول! آقا : خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد . دیگه هم مزاحم من نشو