ملا و مرد زورآور
ملانصرالدین
یكروز ملا از راهی میگذشت. چشمش ندید و سیلی محكمی به مرد زورآوری كه از كنارش میگذشت زد. مرد رویش را برگشتاند و چند دشنام به او داد. ملا قدری ایستاد و به مرد مزبور نگریست. آنوقت دو قدم به طرفش برداشت و گفت: به من دشنام میدهی؟ مرد زورآور دو قدم به طرفش برداشت و گفت: نخیر به بابا و ننه ات دشنام میدهم. ملا دو قدم عقب رفته و گفت: ببخشید خیال كردم به من دشنام میدهید.