حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

شرافت شاخه ای چند است‎

حکایت های گوناگون

سرچهار راه پشت چراغ قرمز ایستاده ایم . یک دختر گل فروش سیزده چهارده ساله ؛ لابه لای ماشینها گل هایش را می فروشد . می ایستد کنار خوش استیل ترین وشاستی بلند ترین و گران ترین ماشین پشت چراغ قرمز می گوید : آقا گل بخرید ؛ آقا برای خانمتان گل بخرید ؛ برای مادرتان گل بخرید ، اگه معلم دارید تو فامیل گل بخرید . مرد میان سال پنجاه و دو سه ساله شیشه ماشین را پایین می کشد و با چندش آور ترین صوت ممکن می گوید : اینطوری که نمی شه ؛ یه بوس بده تا من هم یک گل بخرم . دختر حیران شده است . من حیران شده ام . نمی دانم از کجا ؟ چه وقت آقای خانه از پشت فرمان پایین آمده اند و خیلی خونسرد رفته اند سروقت یارو فکر می کنم الان است که یقه اش را بگیرد و از پنجره ماشین بکشدش بیرون بیاندازتش زیر چرخهای ماشین بیاید از رویش رد شود . ولی او سرش را می آورد پایین صورت به صورت راننده که گیج شده است خیلی محترمانه می گوید : تف تو اون شرافت نداشته ات ! بعد خیلی خونسرد بر می گردد توی ماشین می نشیند دختر را صدا می زند همه ی گلهای مریم و رز را یکجا از او می خرد ؛ چراغ سبز می شود راه می افتیم . مگر دیگر می توان با او حرف زد اخمهایش را درهم کشیده و عرق کرده است ؛ فکر می کنم حتی یک قطره اشک هم سر خورد از گوشه چشمش آمد پایین .