حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

رسیدن به کمال

حکایت های گوناگون

افرادی که در جمع بودند با شنیدن این جملات شوکه و اندوهگین شدند... پدر شایا ادامه داد:>>به اعتقاد من,هنگامی که خدا بچه ای مانند شایا را به دنیا می اورد,کمال ان بچه را در روشی میگذارد که دیگران با او رفتار میکنند.<<و سپس داستان زیر را در باره ی شایا تعریف کرد. >>یک روز که شایا و من در پارک قدم میزدیم تعدادی بچه را دیدم که بیسبال بازی میکردند.شایا شرسید:بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟من میدانستم که پسرم بازی بلدنیست و احتمالا بچه ها اورا توی تیمشان نمیخواهند.اما فهمیدم که اگر پسرم برای بازی پذیرفته شود,حس یکی بودن با ان بچه ها میکند.پس به یکی از بچه ها نزدیک شدم و پرسیدم که :ایا شایا میتواند بازی کند؟!آن بچه به هم تیمی هایش نگاه کرد تا نظر انها را بخواهد,ولی جوابی نگرفت و خودش گفت:ما 6 امتیاز عقب هستیمم و بازی در رآند 9 است.فکر میکنم اون بتونه در تیم ما باشه... در نهایت تعجب چوب بیسبال را به شایا دادند!همه میدانستند که این غیر ممکن است زیراشایا حتی بلد نیست که چطور چوب را بگیرد!اما همین که شایا برای زدن ضربه رفت,توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ را خیلی ارام بندازد که شایا حداقل بتواند ضربه ی ارامی به ان بزند...اولین توپی که زده شد,شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دو تایی چوب را گرفتند و روبروی پرتاپ کن ایستادند.توپ گیر دوباره چند قدمی جلو امد وارام توپ را انداخت.شایا و هم تیمی اش,ضربه ارامی زدند و توپ نزدیک توپ گیر افتاد, توپ گیر,توپ را برداشت و میتوانست به اولین نفر تیمش بدهد و شایا باید بیرون میرفت و بازی تمام میشد...اما به جای این کار, او توپ را جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند:شایا, برو به خط اول, برو به خط اول!!!تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق, خط عرضی را با شتاب دوید.وقتی که شایا به خط اول رسید,بازیکنی که انجا بود میتوانست توپ را جایی پرتاپ کند که امتیاز بگیرد و شایا از زمین بیرون برود,ولی فهمید که چرا توپ گیر,توپ را انجا انداخته است.توپ را بلند,ان طرف خط سوم پرت کرد و همه داد زدند:بدو به خط 2,بدو به خط2!!! شایا به سمت خط دوم دوید.در این هنگنم بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق,حلقه زده بودند...همین که شایا به خط دوم رسید,همه داد زدند:برو به 3!!!وقتی به 3 رسید,افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند:شایا برو به خانه...!شایا به خط خانه دوید و همه ی 18 بازیکن,شایا را مثل یکقهرمان روی دوش گرفتند,مانند اینکه او یک ضربه ی خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشید...<< پدر شایا در حالی که اشک در چشمانش بود گفت:>>ان 18 پسر به کمال رسیدند...<< این داستان را تعمیم بدهیم به خودمان و همه ی کسانی که با انها زندگی میکنیم.هیچ کدام ما کامل نیستیم و جایی از وجودمان ناتوانی هایی داریم,اطرافیان ما هم همینطورند.پس بیایید با ارامش از ناتوانی های اطرافیانمان بگذریم و همدیگر را به خاطر نقص هایمان خرد نکنیم.بلکه با عشق,هم خودمان را به سمت بزرگی و کمال ببریم هم اطرافیانمان را. اسمان فرصت پرواز بزرگی است... قصه این است چه اندازه کبوتر باشی البرت شوایتزر:تا هنگامی که انسان کلیه ی موجودات را در دایره ی مهر و شفقت خود وارد نکند,به ارامش حقیقی نخواهد رسید پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟" پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم." نتیجه: ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.