حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

پیرمرد حواس پرت

حکایت های گوناگون

مجلس میهمانی بود. پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اماوقتی که بلند شد،عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد. و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت. دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده. به همین خاطر با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند: پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟! پیر مرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است؛می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود...