آتش روشن كردن ملا
ملانصرالدین
یك روز وقتی زن ملا در خانه نبود او تصمیم گرفت به آشپزخانه رفته و خودش غذایی درست كند. ملا پس از این فكر وارد آشپزخانه شده و مقداری هیزم به داخل اجاق گذاشت و خواست آنرا آتش بزند ولی هر كاری كرد هیزم ها آتش نگرفت. ملا فكری كرد و ناگهان گفت: هان.... حالا فهمیدم برای چه آتش روشن نمیشود. هیزم های ناجوان فهمیده اند كه من زن خانه نیستم. و آشپزی كار من نیست. این است كه روشن نمیشوند...... بسیار خوب من هم میدانم چه تخنیكی بر سر آنها بزنم و چگونه فریبشان بدهم. او پس از این فكر به اطاق دیگری رفته و یكی از روسری های همسرش را برداشت و آنرا بر سر خود كرده و به آشپزخانه آمد و مشغول روشن كردن آتش شد. اتفاقا هیزم ها روشن شد و آتش خوبی درست شد. در همان وقت زن ملا به خانه آمد و وقتی شوهرش را در آن حالت دید با تعجب پرسید: ملا، برای چه روسری بر سرت بسته ای؟ ملا به آهستگی گفت: آرام باش.... من هیزم ها را فریب داده ام و آنها خیال میكنند زن هستم وگرنه روشن نمیشدند. در همان هنگام ناگهان جرقه ای پرید و بر روی لباس ملا افتاد و آن را آتش زد. ملا وحشت زده از كنار اجاق دور شده و در حال كه سعی میكرد لباسش را خاموش كند فریاد زد: زن از بس حرف زدی بالاخره آتشها فهمیدند فریبشان داده ام...